ماجراهای روز دوّم مجردی!
اين پدرِ من خیلی کلکه
(آخه پیش خودمون باشه، یکی از تفریحات من آماده شدن برای رفتن به مهد کودکه که طی اون حسابی ماانی رو کلافه میکنم و اغلب کارمون به دعوا و داد بیداد میکشه ... و من از اینکه با این همه کوچیکی میتونم حرص یه آدمی به این بزرگی رو درآرم، خیلی حال میکنم. برا همینم سر هر چیزی با ماانی مخالفت میکنم؛ مثلاً اگه بگه: اروند زود باش آقای هاشمی -راننده سرویس مهد - اومد، من از عمد تا میتونم خودمو تو دستشویی معطل میکنم! یا اگه میگه: بیا این جورابو با اون لباسو تنت کنم، پامو تو یه کفش میکنم که من این يکی يا اون رنگی رو میخوام، و اینارو نمی خوام، چونکه جوز می زنه[1]!! خلاصه بعد از کلی التماس و تهدید وقتی راهی میشم که آقای هاشمی زنگ زده و ماانی مجبوره بازم بگه ببخشید که دیر شد.)
اما امروز که ماانی نبود و قرار بود که من برم به تماشای نمایش عروسکی، اوضاع یه جور دیگه بود! يعنی اینکه پدر هیچ عجلهای به خرج نمیداد که منو آماده کنه، فقط میگفت: اگه دوس داری به نمایش بری زودتر خودتو آماده کن. منم تا اومدم ناز کنم که حوصله ندارم و بیا کمکم کن، دیدم میگه: اگه حوصله نداری، خب نرو و خونه بمون! خلاصه دیدم انگار اینجوری نمیتونم حالشو بگیرم و خیلی به موقع آماده شدم و حتی زودتر از آقای هاشمی رفتیم جلوی در ... که ناگهان من ضربة کاری رو زدم و در حالی که پدر منتظر آقای هاشمی بود و داشت به چنارای کنار کوچه-مون نیگا میکرد، گفتم: پی پی دارم!!
ایییینه دیگه... خلاصه مجبور شد دوباره بودو بودو برگرده به خونه و تا منو دوباره آماده کنه، هم آقای هاشمی زنگ زد و هم تلفن!
از مهد که برگشتم، اوّل از همه سراغ ماانی رو گرفتم، پدر گفت: مامان نیومده، ولی من باورم نشد و تموم خونه رو گشتم و ماانی رو صدا زدم، ولی انگار واقعاً پدر راست میگفت ... تو دلم یه بد و بیراه حسابی به ماانی گفتم و هر چی پدر پرسید که خب بگو ببینم نمایش عروسکی چه جور بود؟ فقط گفتم بنویس باحال بود!
عوضش عصری که از خواب پاشدم، پدر گفت: بریم بیرون پیتزا بوخوریم ... البته من فهمیدم که می خواد سر منو گرم کنه تا مث دیشب گریه نکنم و هی مامان مامان راه نندازم! اگه نه، پس چرا اینقدر کم تا حالا دو تایی با هم رفتیم رستوران؟! خلاصه نهتنها برام پیتزا خرید، که یه دونه سوسیس و یه دونه همبرگر هم خرید تا فردا هم غذای خوشمزه داشته باشم. تازه بعدش منو برد تو سی دی فروشی تا فیلم «دربه درها» رو برام بخره ... راس راسی که عجب فیلم بامزهای هم بود، اینقدر که فکر نکنم تا حالا برای دیدن هیچ کارتون یا فیلمی اینقده خندیده باشم!
خلاصه اینقدر پدر خوبی شده بود که منم تصمیم گرفتم ازش تشکر کنم و انگشت کوچیک و نرممو گذاشتم تو دستای بزرگ و زبرش. (يه راز! هیچ میدونين پدرا چقدر کیف میکنند که دست نرم و کوچولوی ما رو تو دستشون بگیرن؟ و در اون لحظه حاضرن هر کاری که ما میگيم برامون بوکونند ...)
این شد که امشب پسر خوبی شدم و تلفنی با ماانی حرف زدم و گفتم اشکالی نداره که امروزم نیومدی ...







