تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

 

ماجراهای روز دوّم مجردی!

اين پدرِ من خیلی کلکه (آخه پیش خودمون باشه، یکی از تفریحات من آماده شدن برای رفتن به مهد کودکه که طی اون حسابی ماانی رو کلافه می­کنم و اغلب کارمون به دعوا و داد بیداد می­کشه ... و من از اینکه با این همه کوچیکی می­تونم حرص یه آدمی به این بزرگی رو درآرم، خیلی حال می­کنم. برا همینم سر هر چیزی با ماانی مخالفت می­کنم؛ مثلاً اگه بگه: اروند زود باش آقای هاشمی -راننده سرویس مهد -  اومد، من از عمد تا می­تونم خودمو تو دستشویی معطل می­کنم! یا اگه می­گه: بیا این جورابو با اون لباسو تنت کنم، پامو تو یه کفش می­کنم که من این يکی يا اون رنگی رو می­خوام، و اینارو نمی خوام، چونکه جوز می زنه[1]!! خلاصه بعد از کلی التماس و تهدید وقتی راهی می­شم که آقای هاشمی زنگ زده و ماانی مجبوره بازم بگه ببخشید که دیر شد.)

  اما امروز که ماانی نبود و قرار بود که من برم به تماشای نمایش عروسکی، اوضاع یه جور دیگه بود! يعنی اینکه پدر هیچ عجله­ای به خرج نمی­داد که منو آماده کنه، فقط می­گفت: اگه دوس داری به نمایش بری زودتر خودتو آماده کن. منم تا اومدم ناز کنم که حوصله ندارم و بیا کمکم کن، دیدم می­گه: اگه حوصله نداری، خب نرو و خونه بمون! خلاصه دیدم انگار اینجوری نمی­تونم حالشو بگیرم و خیلی به موقع آماده شدم و حتی زودتر از آقای هاشمی رفتیم جلوی در ... که ناگهان من ضربة کاری رو زدم و در حالی که پدر منتظر آقای هاشمی بود و داشت به چنارای کنار کوچه-مون نیگا می­کرد، گفتم: پی پی دارم!!

ایییینه دیگه... خلاصه مجبور شد دوباره بودو بودو برگرده به خونه و تا منو دوباره آماده کنه، هم آقای هاشمی زنگ زد و هم تلفن!

  از مهد که برگشتم، اوّل از همه سراغ ماانی رو گرفتم، پدر گفت: مامان نیومده، ولی من باورم نشد و تموم خونه رو گشتم و ماانی رو صدا زدم، ولی انگار واقعاً پدر راست می­گفت ... تو دلم یه بد و بیراه حسابی به ماانی گفتم و هر چی پدر پرسید که خب بگو ببینم نمایش عروسکی چه جور بود؟ فقط گفتم بنویس باحال بود!

  عوضش عصری که از خواب پاشدم، پدر گفت: بریم بیرون پیتزا بوخوریم ... البته من فهمیدم که می خواد سر منو گرم کنه تا مث دیشب گریه نکنم و هی مامان مامان راه نندازم! اگه نه، پس چرا اینقدر کم تا حالا دو تایی با هم رفتیم رستوران؟! خلاصه نه­تنها برام پیتزا خرید، که یه دونه سوسیس و یه دونه همبرگر هم خرید تا فردا هم غذای خوشمزه داشته باشم. تازه بعدش منو برد تو سی دی فروشی تا فیلم «دربه درها» رو برام بخره ... راس راسی که عجب فیلم بامزه­ای هم بود، اینقدر که فکر نکنم تا حالا برای دیدن هیچ کارتون یا فیلمی اینقده خندیده باشم!

  خلاصه اینقدر پدر خوبی شده بود که منم تصمیم گرفتم ازش تشکر کنم و انگشت کوچیک و نرممو  گذاشتم تو دستای بزرگ و زبرش. (يه راز! هیچ می­دونين پدرا چقدر کیف می­کنند که دست نرم و کوچولوی ما رو تو دستشون بگیرن؟ و در اون لحظه حاضرن هر کاری که ما می­گيم برامون بوکونند ...)

  این شد که امشب پسر خوبی شدم و تلفنی با ماانی حرف زدم و گفتم اشکالی نداره که امروزم نیومدی ...



[1] می خوارونه!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 0:26 AM  توسط اروند درویش  | 

روزهای مجردی!

روز اوّل:

سه روزه که من و پدر تنهای تنهاییم؛ سه­شنبه ماانی گفت: بیا باهم بریم تهرون خونه مادرجون (مامانِ مامان)، ولی چونکه چهارشنبه زری­جون (معلم مهدم) می­خواست همه مونو ببره نمایش عروسکی، اینه که من گفتم نمی­رم که نمی­رم (آخه ما خونمون کرجه) ... و آخرش هم نرفتم. هی ماانی گفت: اروند شب تنها می­مونی، گریه می­کنی ها... ولی من گفتم نمی­آم که نمی­آم.

عوضش با پدر رفتم ادارش ... جاتون خالی، اداره باحالی داره پدر، درست مثل دوستام...

تو ادارشون یه باغ خیلی بزرگ هست که از همه جای دنیا می­آن به دیدنش[1]. با پدر رفتیم تو جنگل... رو تنه درختا خزه زده بود و هی آبپاشی می­شدند، اینقدر که من و پدر هم خیس شدیم (خوب شد ماانی نبود غر بزنه!). پدر می­گه تو ادارشون حیوونای زیادی زندگی می­کنند که از مهمترینشون باید به پسر شجاع (سنجاب)، آقا روباهه، دارکوب، قناری و خرگوش اشاره کرد که از میون همه اونا دیدن پسر شجاع با اون پوست خوشگل خرمایی رنگ و چشای درشتش خیلی جالب بود (البته پیش خودمون بمونه! اوّلش من یه ذره ترسيدم، ولی خب زیاد پدر به روم نیاورد)...

یه شیطونیِ ديگه هم کردم! وقتی داشتیم می­رفتیم: یه لونه بزرگ مورچه دیدیم که همه شون تو یه خط داشتن به طرفش می­رفتن و یا بر می­گشتند؛ پدر گفت: ببین اروند چه جالبه همه شون تو یه خط راه می­رن و دارن برا خونه­شون آذوقه می برن ... دوس داشتی می­تونستی تو خونشونو می­دیدی؟ من جوابشو ندادم، ولی با یک حرکت سريع بزرگراه مورچه­ها را قطع کردم و چند تا شونو هم گذاشتم زیر پا تا دیگه تو یه خط راه نرن!! آقا نمی­دونيد چی شد: بیچاره­ها هر کدوم از یه طرف در می­رفتند... حالا این که چیزی نیست، چند روز پیشم یه شاخه گنده از درخت تو حیاط کندم، ولی به پدر گفتم: تارا و نگار گفتند من بکنم! آخه می­دونین من خودم تا حالا چند بار شنیدم که ماانی به پدر می گه: کاش اینقدر که به اين گلا و گلدونا می­رسیدی (نمی­دونید که ما یه عالمه گلدون هم تو خونه داریم) به زندگيت هم می­رسیدی! خودم اون موقع که نی نی بودم، هر وقت می­خواستم حرص پدرو درآرم، می­رفتم سراغ گلدونا ...

خلاصه بعد از جنگل رفتیم دم یه رودخونه که از وسط اداره می­گذشت و کنارش یه عالمه نی نی قورباغه داشتن شنا می­کردن، تا اینکه رسيديم به یه آبشار بلند و من یه دفعه یادم افتاد که دیشم داره می­آد ...

بعد که رفتم تو اتاق پدر، دیدم اِ اینجا هم ولباگمو می­شه دید و پدر چند تا از حرفای جدیدی که دوستام زده بودند رو برام خوند. بعدش رفتم پیش عمو رهبر (رئیس پدر و بابای سپيده و ياسمن گل­بانو) تا یه خورده ازش اضافه کار بگیرم. اونم گفت: اوِل اين نامه رو ببر شماره کن تو اتاق بغلی تا منم اضافه کارتو بدم...خلاصه تا عصری تو اداره بودم و تقریباً به همه (خاله ناهيد، عمو محمود، عمو حميد، عمو عمار، بابای مهیار، خاله مریم و ... سرزدم و خاله مریم چند تا عکس هم ازم گرفت که اگه ضایع نیافتاده باشم براتون می ذارم رو ولباگم)...

ولی وقتی اومدم خونه دیدم هنوز ماانی نیومده ... تازه فهمیدم طفلکی دخترک چی می­کشه ... منکه اینقدر مامان مامان کردم و اشک ریختم تا خوابم برد ...



[1] باغ ملی گياه شناسی ايران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 1:47 AM  توسط اروند درویش  | 

 

کشفی که من کردم!

امشب موقع خواب – وقتی که همه خوابیده بودند- به پدرم گفتم (آخه تو خونة ما معمولاً آقايونا ديرتر از ماانی می خوابند!): می دونی خانوم شهیدی (مدیر مهد کودکم) همش به ما دروغ می گه و کلک می زنه!!

پدر: نه بابا! از کجا فهميدی (با صدای يواش)

اروند: آخه هر روز صبح می گه شماها بچه های خیلی خوبی هستين و پدر و مادرا شماها رو خیلی دوس دارن!

پدر: خوب اين کجاش دروغه؟

اروند: دِ ... مگه یادت رفته که از اول سال اونا توخونه های ما دوربین کار گذاشتن؟ مگه ماانی هم نگفت باید مواظب باشم و کار بد نکنم تا خانوم شهیدی و زری جون منو دعوا نکنند؟!

پدر: آهان ... خب ... اما اون چه ربطی داره؟

اروند: واقعاً که آی کيو! بابا اونا که می بینند ما بچه ها تو خونه چقدر شماهارو حرص می ديم و شما چقدر به ما می گين: نکن، نرو، بشين، کثيف نکن و ... پس معلومه ما بچه های زیاد خوبی نیستیم و پدر و مادرا هم ماهارو زیاد دوس ندارن!!

... نمی دونم چرا پدر ديگه هيچی نگفت و فقط یه ذره تو چشای من خيره شد و بعدش هم منو بوسيد

و گفت: شب بخير!

منم که دیدم انگار بازم حالشو گرفتم، گفتم: ولی پدر زياد نمی خواد غصه بوخوری، چونکه خانوم شهيدی خيلی خيلی گنده تر از تو اِ !!!  و شیکمش هم یه عالمه از تو بزرگتره ... واقعاً می گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 2:37 AM  توسط اروند درویش  | 

يه کار خوب که من کردم

امروز تا از مهد اومدم، دیدم وای یه عالمه نوخود و باقالا رو مامانی داره تنهایی پاک می کنه... اینه که به جای اونکه برم خودم حال کنم، نشستم کنارش و باهاش نوخود سبزارو پاک کردم تا دیگه کمتر خسته بشه و مریض دیرتر بشه. نمی دونید چقدر خوشش از کارم اومده بود، ماانی رو می گم و واقعاً می گم ... پدر که اومد به اونم گفتم: بیا کمک، ولی طبق معمول گفت: من کار دارم و رفت پشت ميزش، اونم تو اتاق من! بذار یه ذره دیگه بزرگ بشم، اونوقت بدون اینکه حتی تو دلم هم بگم یا علی، حالشو می گيرم ...

واقعاً می گم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 5:23 AM  توسط اروند درویش  | 

مچ گيری مامانی!

يه شب که داشتیم با پدر و مادرِ ريحانه برمی گشتیم خونه، رسيديم به همون جايي که هر کی می خواد بره پيش خدا، می برنش اونجا ... یه دفعه مامانی یاد یکی از دوستاش که اونجا خوابیده بود افتاد و گفت: خیلی دلم براش تنگ شده ... منم گفتم: دیدی! برا همینه که من دوس دارم تا هوتنگ زنده س براش اسباب بازی و سی دی ببرم تا وقتی رفت، اینجوری دلم نسوزه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 5:18 AM  توسط اروند درویش  | 

يه کتاب در مورد آبياری

دیروز بابای لاله (همساية طبقة بالايي) يه کتاب خيلی گُنده که معلوم بود خيلی مهمه رو کادو پيچی کرد و آورد در خونمون که بده به پدر (لابد فکر می کرده تولودشه!)، ولی خُب، طبق معمول پدر هنوز نیومده بود ... خلاصه وقتی سر و کله اش پیدا شد، من تندی دویدم تو راه پله تا اون کتاب گنده رو نشونش بدم و خوشحالش کنم. البته بهش گفتم که بهتره همین الان بره و از بابای لاله تشکر کنه، ولی گفت: الان دیر وقته، باشه فردا. عوضش نمی دونم چرا اونقدر از من تشکر کرد و کلی منو بوس کرد، اونم تو راه پله ... تازه وقتی رفتیم بالا، دونه دونه عکسای کتابو برام توضیح داد که یکیشو قبلاً تو شهر عمو مجتبی (شیراز) دیده بودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 5:16 AM  توسط اروند درویش  | 

 

سلام به عمو سياوش و عمو آرش شکلاتی

عمو سیاوش من فکر نمی کنم که تا حالا شما را دیده باشم، حتی اون موقع که نی نی بودم یا خیلی  نی نی بودم هم شما را یادم نمی آد، آخه پدر شمارو تو تلویزیون زیاد به من نشون میده و همین دیروزم دوباره تلویزیون ما داشت شما را که لباس پلیسی تنتون بود نشون می داد که با اون آقا خوشگله حرف می زدی و ناراحت بودی. راستی شما چه پلیس مهربونی هستی، به خصوص که درست مثل پدر موهاتم مدل کچلی کوتاه می کنی! خلاصه اینکه با اینکه زیاد ... که نه ... اصلاَ نمی بینیمتون، ولی از حرفای پدر معلوم بود که لابد اون موقع که هردوتاتون نی نی بودین خیلی با هم صفا می کردین ... فقط نمي دونم همه پليسا مثل شما كا با كامپيوترشون اينقدر ضايع ست؟! البته پيش خودمون باشه: پدر هم زياد چيزي نمي دونه، چونكه همش تو بازي شرك ازم مي بازه!

و اما عمو آرش شکلاتی خیلی دوستت دارم، البته فکر نکنی به خاطر اون همه شکلاتی بود که عيدي برام آوردی! نه، بیشتر به خاطر این بود که شکلاتایی که برام آوردی اینجا تو هیچ مغازه ای پیدا نمی شه و وقتی به پدر می گم برام از اون شکلاتا بخره، الکی می گه عمو آرش اونا رو از کانادا خریده! و فکر می کنه من نمی فهمم که اگه اونا رو از کانادا آورده باشه همشون باید خیس شده باشند و اصلاً اونا چه جوري تو كانادا يا هر نوشابه ديگه اي جاشون مي شه؟ واقعاً كه از دست اين آدم بزرگا و دروغاي گُنده شون  ... (حالا بعداً چندتا ديگه شوهم بتون مي گم).

راستی دیگه کی برام شکلات می آری و چرا خانومتو با خودت نمی آری؟ اگه قهرکردین بگو تا یه دونه از اون شوکلاتایی که برام می آری بهش بدم، شاید آشتی کنه. واقعاَ می گم! مثلاَ دیروز پدر برام آدامس آورده بود که چهار تا توش بود و منم یکی از اونا رو نصف کردم و دادم پدر هم بوخوره... چي فكر كردين؟ گفتم كه پسر خوبيم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:8 PM  توسط اروند درویش  | 

زیاد حوصله ندارم. ماانی مریض شده و من خیلی می­ترسم! آخه تا یکی مریض می­شه، من یاد مامان بزرگ درویش می افتم که اونقدر مریض شد تا رفت پیش خدا ...  و حتی امیر (پسر عمه فریبا که همسال منه) هم هر کاری کرد که اونو از تو خاک بیاره بیرون تا مامانش گریه نکنه، نشد که نشد ... و از اون موقع تا حالا که نزدیک دو سال می گذره، هر وقت حرفش می شه، یا عکسشو کامپیوتر نشون می ده، باید برم برا پدر دستمال بیارم تا چشاشو پاک کنه...

 اینه که من خیلی مواظب مامان می شم و اصلاً پسر خوبی می شم ... براش پتو می آرم (آخه همش می گه سردمه) ... بالش می آرم و از همه مهمتر برا اینکه زیر سرش نرم نرم باشه روی بالشش، اول دستمال کاغذی می ذارم و بعد سرشو می ذارم روش. تا زودتر خوب بشه و من بتونم دوباره لجشو درآرم (آخه پیش خودمون بمونه! نمی­دونيد چقدر کیف داره آدم لج این آدم بزرگا رو در بیاره!)

خلاصه امشب براش خیلی دعا کردمو گفتم:

خدا که ما رو دوس داره

دعامونو قبول داره

رو می کنم به آسمون

می گم خدای مهربون:

ما بنده تو هستیم

ما تورو می پرستیم

مامانو پدرو نگهدار

غصه رو از ما بردار

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 2:29 AM  توسط اروند درویش  | 

·     با حيوانات زياد ميونه­ای ندارم و حتي اون موقع كه ني ني بودم راستش بدم نمی­اومد که مورچه­ها را زير پا بذارم، ولی حالا يواش يواش داره دلم براشون مي سوزه، هم براي مورچه­ها و هم براي درختا و گلهايي كه آدماي ديگه – چه كوچيك يا بزرگ – برگاشونو مي كنند يا شاخه­هاشونو مي­شكنند. راستي از سوسك هم نمي­ترسم  و از غذا دادن به ميمون­هاي باغ وحش هم خيلي لذّت می­برم (حيف كه ديگه بابابزرگ جمال مث اون موقع­ها كه ني ني بودم منو نمي­بره پارك ملت)؛

·         خيلي دوس دارم، تو آبياري باغچه­ها به پدر كمك كنم و يا مثل اون گل و درخت بكارم؛

·         خوب بلدم تو خونه خودمو به تنهايي سرگرم كنم (البته اگه نخوام حال مامانو و پدرو بگيرم!) ؛

·     عاشق ماشين­سواری­ام و در مسافرت­های طولانی هم احساس خستگی و ناراحتی نمی­کنم (معمولاً از پنجرة اتومبيل به افقهای دور خيره می­شم) – حيف كه ديگه ماشين نداريم؛

·     حتماً روزی دو سه بار بايد با پدر کشتی بگيرم و او را البته ضربة فنی کنم (آخه من كلك مي زنم و تو دلم مي گم يا علي تا زورم زياد بشه! حتّي يه بار كه مي خواستم خيلي زورم زياد بشه گفتم: يا رضازاده!!)؛

·     هر بار که بيرون می­ريم، خيلي دوس دارم که برام چيزی بخرند يا چيزی بخورم (ولي بعضي موقع­ها كه پدر هنوز اضافه كارشو نگرفته، نمي­شه)؛

·         از پزدادن بدم نمی­آد، مثلاً يه بار پز شكم گنده پدرو دادم به تارا و خيلي كيف كردم، واقعاً مي­گم؛

·         از نقاشی کردن (روزی 7،  8 صفحه نقاشی می­کشم) ، گِل­بازی و قصه شنيدن خوشم بيشتر می­آد؛

·         از تنهايي هم می­ترسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 4:51 PM  توسط اروند درویش  | 

خاله فرزانه تولدت مبارك

سلام خاله، خوشحالم كه مي تونم اين يادبرگ مجازي را به خاطر تو و براي تو بنويسم. يه روزايي، نه خيلي اين نزديكا، بيشتر همديگرو مي ديديم و قربون صدقم مي رفتي. راستي راستي كه ياد اون وقتا كه ني ني بودم به خير. ولي مي دونم كه هنوز هم خيلي دوسم داري و خيلي وقتا دلت برام تنگ مي شه. برا همينه كه با اينكه از ديده من تقريباْ رفتي، ولي از ياد من نرفتي و فكر نكونم هم كه بري ... نه تو، نه اون دختر مهربون و قشنگت و نه البته اون عمو محسنِ صدا مخملي.

                                                     خدا همه تونو حفظ كنه و شاد نگه داره

                                                                                          بازم تولدت مبارك خاله 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 4:48 PM  توسط اروند درویش  | 

اروند؛ افق 1410!

حقیقتشو بخواین امروز چند تا تصمیم مهم گرفتم و همه شونو هم با مامانی و پدر در میون ... که نه اعلام داشتم:

اوّل اونکه همه اسباب بازیهامو به جز، ارگم، گیتارم و قایقم به بچه­هام بخشيدم؛

دوّم اينکه دو تا بچه بیشتر نخواهم داشت که اسم دخترمو می زارم دنيا و اسم پسرم ... هم ولش کن زیاد مهم نیست!

و مهمتر از همه اينکه می خوام با الهه خروسی دوست بشم، برا همینم امروز که از مهد کودک اومدم، دوباره اصرار کردم که آدرس منو رو کاغذ بنویسید، بدم بهش ... خلاصه پدر که از سر کار اومد، یه تیکه کاغذ بهش دادم تا اونو بنویسه و بالاخره با مداد نوشت و من در حالی که تو دستم گرفته بودمش، یواش يواش خوا...بم....برد... شب بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:36 AM  توسط اروند درویش  | 

 

نی نای نای نشناس­های بی هنر!

 

ديشب با کلی ذوق داشتم برا پدر و مامان با ارگم نی نای نایِ جدید می­زدم؛ البته اونا اولش خيلی ذوق کردن، ولی بعد از یه مدتی مدام می گفتن: بسه ديگه اروند، ساکتش کن! خلاصه پدر که داشت ويژه برنامه گزارش خبری شبکه 2 در بارة انتخابات را گوش می­کرد، با يک حرکت سريع ارگم را گرفت و گذاشت بالای يخچال که مثلاً دستم بهش نرسه ... امّا منم شروع کردم باصدای بلند خوندن ... اونم چه خوندنی:

عشق تو، توقلبم مث آتيشه

می­کوبه تو سينم، آروم نمی­شه

می­دونی عزيزم قلب من

می­زنه واسه تو تا هميشه

و خلاصه اونقدر اونو خوندم تا خوابم برد و البته  پدر هم نفهميد که بالآخره تو اين انتخابات کی به کيه!

تا اون باشه قدر نی نای نایِ منو بدونه ...  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:53 AM  توسط اروند درویش  | 

 

به قلب پاک ابوذر ...

 

نزدیکی­های 8 صبح یه دوشنبه­ یا سه­شنبه­ای بود ... آخرای آبان سال 1372 يا شاید هم 71 ... دیرم شده بود، بايد خودمو هر چه سريع­تر به تقاطع طالقانی- ولی عصر می­رساندم، طبقة یازدهم وزارت سابق جهاد سازندگی، دفتر معاون وزير ... يک مأموريت ويژه ... و من روبروی دانشگاه شریف بودم ...

خيلی ديرم شده بود؛ همون طور که منتظر يک تاکسی بودم، توجهم به فرد کنار دستم جلب شد؛ يه پسربچة 6 يا هفت ساله که گویا منتظر سرویس مدرسه­اش بود  و سرویس هم دير کرده بود... بارون نم نم شروع شد و با خودش باد نسبتاً سردی را به گونه­های عابران غافلگير شده می­نواخت ... ديدم که پسرک بدجوری لرزش گرفته و اين پا، اون پا می­کنه ... بی­اختیار نشستم کنارش و با شال­گردنم موهای خيسشو پاک کردم و یه کمی باهاش حرف زدم تا لرزش صداش از بین رفت و گفت که اسمش محسنهِ ...

بعد از چند دقیقه بالآخره یه مینی­بوس سبزرنگ اومد و من محسنو بغل کردم و سوارِ اون مينی­بوس کردم ... امّا محسن به يکباره از مينی­بوس دوباره پياده شد و یه بوسه بر گونة من زد و گفت: عمو خداحافظ ...

راستش ديگه يادم رفته بود که کار دارم و ديرم شده بود! انگار تو آسمونا راه می­رفتم و فکر می­کردم: من هستم، چون محسن به من گفته بود: عمو خداحافظ

اینه که عمو ابوذر! خوب می­فهم که وقتی می­گی من بيشتر از اروند خوشحال شدم، يعنی چی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:13 AM  توسط اروند درویش  | 

·         کفشا و لباسامو  خودم می­پوشم، ولی بدم نمی­آد که در منزل برهنه باشم (البته اگه تارا و ریحانه نباشند)!

·         معمولاً از شام خوردن طفره می­رم، مگر آنکه در رستوران باشم؛

·         هر موقع چيزی برام می­خرن، بلافاصله می­گم: دست شما درد نکنه (تا بازم از این کارا بوکونند)؛

·     خيلی دوس دارم که برخی از کارهای منزلو به من بسپورند (مثلاً پاک کردن شيشه­ها يا باز کردن درب حياط، يا حمل ميوه با دوچرخه و یا گردگیری میز و صندلی)؛

·         در مورد رنگ لباسی که می پوشم حساسم و دوس ندارم به خاطر اون به خصوص جلوی هوتنگ ضایع بشم. به مامان هم می گم هر موقع می آد دنبال من تیپش خوب باشه؛

·         بيشتر رنگارو دوس دارم، ولي صورتي يه چيز ديگه­س؛

·     اينم يه راز! اندکی تا قسمتی حسود تشريف دارم (مثلاً يه روز هوتنگ به آقاي هاشمي راننده آژانس مهد كودك گفت: فردا نيا دنبال من چون مي خواهيم بريم مسافرت با هواپيما ... منم فرداش گفتم: دنبال منم نيا آقاي هاشمي! چون بعضی موقع­ها می­رم فرودگاه!)؛

·         از استخر و آب زياد (مثل رودخانه و دريا) می­ترسم (قبلاً از سرسره هم می­ترسيدم، امّا حالا ول کُنش نيستم)؛

·         اصولاً آدم محافظه­کاری ام (به بابابزرگ جمال رفتم)، ولی در مورد ترسام معمولاً با پدر و مامان صحبت می­کنم؛

·         تازشم از رعد و برق نمی­ترسم؛

·         عاشق آقا سيا (برنامة هشدارهای پليس) هستم، امّا از پليسها زياد خوشم نمی­آد؛

·         لابد تا حالا فهميديد كه من  پدر را پدر و مادر را مامانی (بعضی وقتها هم ماانی) صدا می­زنم؛

·         قديما خيلی غريبی می­کرم، امّا از هنگامی که به مهد کودک رفتم (از 3 سالگی) به ندرت غريبی می­کنم؛

·     از ديدن مهمون در منزل بسيار خوشحال می­شم، ولی از رفتنش هم ناراحت نمی­شم، تازه بعضي وقتا بهشون مي گم: شما كه شامتونو خوردين، پس چرا نمي رين؟!

·     جز با آدم كوچيكاي هم سالِ خودم، حوصلة گفتگوی تلفنی رو ندارم، (البته به جز آدم بزرگايي كه يادشون نرفته خودشون هم يه روز آدم كوچيك بودن).

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 12:13 PM  توسط اروند درویش  | 

 

·         با افراد ناآشنا حرف نمی­زنم و در محيطهای خيلی شلوغ احساس ناامنی می­کنم؛

·         معمولاً اسباب­بازي هايم را با ديگران به اشتراک نمی­گذارم (البته اين اواخر اندکی تعديل شده ام)؛

·         با هوتنگ قرارداد بستم که اسباب بازيهامونو با همدیگه مبادله کنیم!

·         از تاريکی می­ترسم؛

·         با مسواک زدن مشکل دارم؛

·     شبها معمولاً به موقع می­خوابم و صبح­ها به راحتی از خواب بيدار می­شوم (حدود ساعت 7 صبح از خواب بيدار می­شوم، چه روز تعطيل باشد، چه نباشد)؛

·     در هنگام به رختخواب رفتن، حتماً بايد يکی از اسباب­بازيهايم را (به عنوان جهاز) با خود به زير لحاف ببرم و اگر اسباب­بازی­ای پيدا نکردم، جعبة دستمال کاغذی، قابلمه يا هر چيزی که دم دستم باشد را بايد با خود بخوابانم (البتة به علاوة پدر يا مادرم! – موقعی که خوابم می­گيره، می­گم: کی می­آد با من بره بخوابه؟)؛

·         اخيراً پاره­ای از حرکت های ورزشی را با خوندن شعر و به صورتی کاملاً جدی در منزل تکرار می­کنم (با افتخار)؛

·     به ندرت پيش می­آد که سراغ اسباب­بازی خاصی را بگيرم و معمولاً با آنچه که می­بينم بازی می­کنم (با اين وجود با لوگو و اتومبيل­های جورواجور بيشتر وقت می­گذرانم)؛ 

·         دوس دارم که غذامو در دهانم بگذارند، در حالی که خود تام و جری نگاه می­کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:23 AM  توسط اروند درویش  | 

 

 امروز، روز معلمه مونه و براي همينم خيلي منو تحويل گرفتن (البته نمي دونم چرا هوتنگو بيشتر تحويل گرفتن!!) آخه امروز با يك پاكت از اسكناسهاي سبز رنگ و يه صفحه كاغذ به مهد كودك رفتم. اينم متن اون صفحه كاغذي كه برام نوشتن:

به بهانة روز معلم و براي

آموزگاران مهربان و كارآزمود‌ة خانة كودك رؤيا و رامين

فرزانه­اي مي­گفت: معلم به معناي واقعي، همواره اضطراب دانستن و بهتر دانستن و بهتر فهميدن را بايد داشته باشد. بنابراين معلم واقعي دانشجوي هميشگي و واقعي است.

خواستيم بگوييم: اگر فقط يك دليل لازم باشد تا به خاطر آن حرمت چنين روزي و چنين انسانهايي را پاس داريم، چه دليلي از اين گوياتر و ارزشمندتر؟

 

روزتان مبارك و پايداري و كامروايي همواره قرين راهتان باد

                                                                  مادر و پدر اروند درويش
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 4:6 PM  توسط اروند درویش  | 

عمو ابوذر!

خیلی ممنون که ریتم شعرارو یادم دادی. راستی صداتم اصلا بد نبود. واقعاْ می گم.

از امروز نوبت آبیاری باغچه توسط ماست (من و پدر). همونطور که پدر داشت به باغچه ها آب می داد منم با افتخار به تارا (دختر همسایه) گفتم: ببین پدرم چقدر چاق شده!

اما نمی دونم چرا پدر از این تعریف من زیاد خوشش نیومد؟! آخه اونا همش به من می گن بخور شیکمت گنده بشه!! زورت زیاد بشه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 4:6 AM  توسط اروند درویش  | 

 

جمعه فقط با لودرم که پریشب عمو رهبر برام خریده بود بازی کردم تا اینکه دیگه راه نرفت! اسباب بازی همُ اسباب بازیهای قدیم. واقعاْ می گم!

آخه من هنوز اسباب بازی ای که پدر باهاش بازی می کرد رو دارم و این همه سال دووم آورده ولی ...

خلاصه مجبور شدم با خمیرام بازی کنم تا اینکه پدر اومد و جریان ابوذرو برام گفت. اما چون پدر همیشه دیر از سر کار می آد اینه که گذاشتیم برا یه فرصت مناسب تا بهش زنگ بزنیم.

راستی جوجه آبیه خیلی داره سروصدا می کنه ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 1:32 AM  توسط اروند درویش  | 

سلام بچه ها

واقعا می گم، جوجه آبیه برگشته!! البته یه کمی تشنه بود، ولی ظاهراً سالم بود؛ فقط مدام جیک جیک می کنه. طفلکی پدر راست می گفت آ ...

امشب رفته بودیم گردباد پیتزا بخوریم. آخه تولد عمو حمید بود و اون همه مارو ، یعنی عسل خانوم، پدرش و مامانش و خاله هاله را که قراره باهاش عروسی بکنه رو برده بود شام مهمون کنه. جای شما خالی خیلی خوش گذشت و من کلی با عسل خانوم بازی کردم. فقط حیف که آخرش همیشه مجبوریم جدا جدا بشیم و هر کی بره خونه خودش!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 1:43 AM  توسط اروند درویش  | 

·         عاشق همبرگر، شکلات صبحانه، پيتزا، چلو کباب، کالباس و تخم­مرغ شانسی؛

·         میونه­ای با ميوه، بستنی، شيريني (به ويژه از نوع خشک)، آش، سوپ و نوشابه ندارم؛

·     از شامپو فراری ام، ولی به راحتی حمام می­رم، مدتها آب بازی می­کنم و به دشواری از آن بيرون می­آم، البته به شرطي كه از آب داغ هم خبري نباشه؛

·         به راحتی داروهامو می­خورم و عموماً با پزشکان رابطة خوبی برقرار می­کنم؛

·     خيلی به ظاهر و هارمونی لباسهام اهميت می­دم و نمي خوام به خاطر تيپ بد لباسام جلو هوتنگ ضايع بشم. برا همين هم مدام با مااني كل كل دارم، آخه خيلي بد سليقه اس؛

·         از بعضی­ها حساب می­برم (مثل احمد آقا)، ولی عموماً به کسی باج نمی­دهم؛

·         به گلدان ها و اشياءِ زينتی منزل دست نمی­زنم، مگه بخوام لج مااني يا پدرو درآرم؛

·         عاشق خيابان گردی و فروشگاه­نوردی!

·         تشنة تشويق شدن و جايزه گرفتن؛

·         بسيار خو­ش خواب؛

·         نيمه شب بايد حتماً سری به دبلیو سی بزنم، وگرنه ...

·         به سريالهای ايرانی و عمو پورنگ هم علاقه دارم؛

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 1:10 PM  توسط اروند درویش  | 

جوجه هاي صورتي و آبي من رفتند!

گويا ديروز از بالكن منزل به پايين پريدند و فرار كرده اند. البته پدرم مي گه. و مي گه كه واقعاً مي گه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 1:0 PM  توسط اروند درویش  | 

·                                 مادر را اندازة درختايي که نوکشون به آسمون رفته دوس دارم و پدرو به اندازة تموم دنيا؛

·                                 به آسانی اشکم سرازير می­شه و با اندک بهانه­ای می­خندم؛

·                                 اهل قهر کردن نيستم؛

·                                 اگر منو از كاري كه مي­خواهم انجام دهم باز دارند، به شدت مقاومت مي­كنم؛

·                                 حافظة خوبی دارم و مکان­ها را به خوبی در خاطر می­سپارم؛

·                                 دوست دارم مرکز توجه باشم؛

·                 به موسيقی و ترانه­های کودکانه علاقة زيادی دارم (به محض شنيدن آهنگ­های شاد با آنها هم­آوا شده و شروع به حرکات ريتميک می­کنم)؛

·                                 نت­های موسيقی را به خوبی حفظ کرده و معمولاً با خود زمزمه می­کنم؛

·                                 راه و رسم لجبازی را می­دانم و خوب ادا درمی­آورم؛

·                                 بدون والدين (در منزل آشنايان و دوستان) شب را سر می­کنم (وابستگی شديدی به هيچ يک از آنها يا آشنايانِ ديگر ندارم)؛

·                                 و ايـنكه متخصص در خراب کردنِ اسباب­بازي­های نو در کمتر از يک دقيقه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 2:59 PM  توسط اروند درویش  | 

·         اهل نصيحت کردنم!

·         با استادی به توجيه کارهای خود می­پردازم؛

·         به تأييد ديگران برای اثبات درستی کار خود نيازی احساس نمی­کنم، هرچند که از اون بدم هم نمی­آد؛