تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

اوّل اينکه پدر اومد و انگاری سفر خیلی خوبی داشته و با آدما و افکار جالبی برخورد کرده که حسابی حالشو جاآوردن! اونقدر که تونست با اينکه دمدمای صبح جمعه رسید خونه، اول صبحی من و ماانی رو ببره به یه جای خوشگلی اطراف کرج که توش یه عالمه درخت و کوه و رودخونه بود و خلاصه درسته که هر چی با پدر گشتیم، اطراف رودخونه خرچنگ پيدا نکرديم، اما یه عالمه بازی کردیم و با هم گپ زديم!

مثلاً بهش گفتم:

اروند: پدر دیدی چه جوری دارن دوچرخه­های تو پارکينگ خونه کوچيک می­شن؟!

پدر: دوچرخه­ها؟ نه! چه جوری؟ کودوما؟

اروند: خُب معلومه دیگه! همون اون دوچرخه آبی که قبلاً سوارش می­شدم و هم دوچرخه­های تارا، امير حسين و نگار!!

پدر: عجب! واقعاً می­گی؟!

اروند: آره ديگه، مگه نمی­بينی؟

پدر: اما من فکر می­کنم، اونا قدشون تغيير نکرده، بلکه این تويي که داری یواش یواش ...

اروند: ... يه مرد بزرگ می­شم؟!

پدر: آره پسرم ...

بعدش هم کلی در بارة عمو مهدی صحبت کرديم که طفلکی رازش لو رفته و خاله فریبا نشونی ولباگمو پيدا کرده و اينه که ديگه نمی­تونه بياد اونجا درد دل کنه. البته من با اينکه دقيقاً دليلشو نفهميدم، اما چون پدر گفت واسش دعا کن، اينکارو کردم تا بلکه حادثه­ای براش اين اول زندگی پيش نياد!

راستی پدر که نبود، يه روز داشتم با ساية خودم رو ديوار شمشير بازی می­کردم و حرفايي می­زدم که ماانی رو کلی خندوند و بعدش خودم شنيدم که پشت تلفن واسه پدر هم داشت تعريف می­کرد، اينه که ­گفتم شايد بد نباشه اينجا هم بنويسم!

اروند: مواظب باش کارت تمومه!

سایة خودم رو ديوار: فکر کردی داداش! کار خودت تمومه!!

اروند: ولی من که داداش ندارم!

ساية خودم ...: اشکالی نداره، به ماانی می­گم یه دونه برات بياره!!!

نکته آخر اينکه هرچی که پدر روز جمعه حالش خوب بود، روز شنبه حالش گرفته بود و همش می­گفت: آخه چه جوری می­شه که احمدی نژاد بايد بيشتر از معين رای بياره؟! و همش می­گفت: اگه فقط دو سه  ميليون از کسايي که رای ندادن، می­اومدن و به معین رای می­دادن، حالا اون نفر اول انتخابات بود! به قول پدرم که لابد اونم از قول یکی ديگه شنيده: «بدترين شکل وقت تلف کردن، اينه که آدم کاری رو که اصلاً لازم نيس انجام بده، به بهترين شکل ممکن انجام بده!» و پدرم فکر می­کنه تحريم­کننده­های انتخابات دقيقاً بدترين کار ممکن را به بهترين شکل انجام دادن و دوباره ماهارو هفت هشت سالی عقب انداختن[1]!

خدا به خیر بگذرونه ...

 



[1] البته من بيشتر فکر می­کنم، پدر زيادی سخت می­گيره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 0:54 AM  توسط اروند درویش  | 

 
Get Your Own!
Get Your Own!