اوّل اينکه پدر اومد و انگاری سفر خیلی خوبی داشته و با آدما و افکار جالبی برخورد کرده که حسابی حالشو جاآوردن! اونقدر که تونست با اينکه دمدمای صبح جمعه رسید خونه، اول صبحی من و ماانی رو ببره به یه جای خوشگلی اطراف کرج که توش یه عالمه درخت و کوه و رودخونه بود و خلاصه درسته که هر چی با پدر گشتیم، اطراف رودخونه خرچنگ پيدا نکرديم، اما یه عالمه بازی کردیم و با هم گپ زديم!
مثلاً بهش گفتم:
اروند: پدر دیدی چه جوری دارن دوچرخههای تو پارکينگ خونه کوچيک میشن؟!
پدر: دوچرخهها؟ نه! چه جوری؟ کودوما؟
اروند: خُب معلومه دیگه! همون اون دوچرخه آبی که قبلاً سوارش میشدم و هم دوچرخههای تارا، امير حسين و نگار!!
پدر: عجب! واقعاً میگی؟!
اروند: آره ديگه، مگه نمیبينی؟
پدر: اما من فکر میکنم، اونا قدشون تغيير نکرده، بلکه این تويي که داری یواش یواش ...
اروند: ... يه مرد بزرگ میشم؟!
پدر: آره پسرم ...
بعدش هم کلی در بارة عمو مهدی صحبت کرديم که طفلکی رازش لو رفته و خاله فریبا نشونی ولباگمو پيدا کرده و اينه که ديگه نمیتونه بياد اونجا درد دل کنه. البته من با اينکه دقيقاً دليلشو نفهميدم، اما چون پدر گفت واسش دعا کن، اينکارو کردم تا بلکه حادثهای براش اين اول زندگی پيش نياد!
راستی پدر که نبود، يه روز داشتم با ساية خودم رو ديوار شمشير بازی میکردم و حرفايي میزدم که ماانی رو کلی خندوند و بعدش خودم شنيدم که پشت تلفن واسه پدر هم داشت تعريف میکرد، اينه که گفتم شايد بد نباشه اينجا هم بنويسم!
اروند: مواظب باش کارت تمومه!
سایة خودم رو ديوار: فکر کردی داداش! کار خودت تمومه!!
اروند: ولی من که داداش ندارم!
ساية خودم ...: اشکالی نداره، به ماانی میگم یه دونه برات بياره!!!
نکته آخر اينکه هرچی که پدر روز جمعه حالش خوب بود، روز شنبه حالش گرفته بود و همش میگفت: آخه چه جوری میشه که احمدی نژاد بايد بيشتر از معين رای بياره؟! و همش میگفت: اگه فقط دو سه ميليون از کسايي که رای ندادن، میاومدن و به معین رای میدادن، حالا اون نفر اول انتخابات بود! به قول پدرم که لابد اونم از قول یکی ديگه شنيده: «بدترين شکل وقت تلف کردن، اينه که آدم کاری رو که اصلاً لازم نيس انجام بده، به بهترين شکل ممکن انجام بده!» و پدرم فکر میکنه تحريمکنندههای انتخابات دقيقاً بدترين کار ممکن را به بهترين شکل انجام دادن و دوباره ماهارو هفت هشت سالی عقب انداختن[1]!
خدا به خیر بگذرونه ...







