تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

اوّل اينکه پدر اومد و انگاری سفر خیلی خوبی داشته و با آدما و افکار جالبی برخورد کرده که حسابی حالشو جاآوردن! اونقدر که تونست با اينکه دمدمای صبح جمعه رسید خونه، اول صبحی من و ماانی رو ببره به یه جای خوشگلی اطراف کرج که توش یه عالمه درخت و کوه و رودخونه بود و خلاصه درسته که هر چی با پدر گشتیم، اطراف رودخونه خرچنگ پيدا نکرديم، اما یه عالمه بازی کردیم و با هم گپ زديم!

مثلاً بهش گفتم:

اروند: پدر دیدی چه جوری دارن دوچرخه­های تو پارکينگ خونه کوچيک می­شن؟!

پدر: دوچرخه­ها؟ نه! چه جوری؟ کودوما؟

اروند: خُب معلومه دیگه! همون اون دوچرخه آبی که قبلاً سوارش می­شدم و هم دوچرخه­های تارا، امير حسين و نگار!!

پدر: عجب! واقعاً می­گی؟!

اروند: آره ديگه، مگه نمی­بينی؟

پدر: اما من فکر می­کنم، اونا قدشون تغيير نکرده، بلکه این تويي که داری یواش یواش ...

اروند: ... يه مرد بزرگ می­شم؟!

پدر: آره پسرم ...

بعدش هم کلی در بارة عمو مهدی صحبت کرديم که طفلکی رازش لو رفته و خاله فریبا نشونی ولباگمو پيدا کرده و اينه که ديگه نمی­تونه بياد اونجا درد دل کنه. البته من با اينکه دقيقاً دليلشو نفهميدم، اما چون پدر گفت واسش دعا کن، اينکارو کردم تا بلکه حادثه­ای براش اين اول زندگی پيش نياد!

راستی پدر که نبود، يه روز داشتم با ساية خودم رو ديوار شمشير بازی می­کردم و حرفايي می­زدم که ماانی رو کلی خندوند و بعدش خودم شنيدم که پشت تلفن واسه پدر هم داشت تعريف می­کرد، اينه که ­گفتم شايد بد نباشه اينجا هم بنويسم!

اروند: مواظب باش کارت تمومه!

سایة خودم رو ديوار: فکر کردی داداش! کار خودت تمومه!!

اروند: ولی من که داداش ندارم!

ساية خودم ...: اشکالی نداره، به ماانی می­گم یه دونه برات بياره!!!

نکته آخر اينکه هرچی که پدر روز جمعه حالش خوب بود، روز شنبه حالش گرفته بود و همش می­گفت: آخه چه جوری می­شه که احمدی نژاد بايد بيشتر از معين رای بياره؟! و همش می­گفت: اگه فقط دو سه  ميليون از کسايي که رای ندادن، می­اومدن و به معین رای می­دادن، حالا اون نفر اول انتخابات بود! به قول پدرم که لابد اونم از قول یکی ديگه شنيده: «بدترين شکل وقت تلف کردن، اينه که آدم کاری رو که اصلاً لازم نيس انجام بده، به بهترين شکل ممکن انجام بده!» و پدرم فکر می­کنه تحريم­کننده­های انتخابات دقيقاً بدترين کار ممکن را به بهترين شکل انجام دادن و دوباره ماهارو هفت هشت سالی عقب انداختن[1]!

خدا به خیر بگذرونه ...

 



[1] البته من بيشتر فکر می­کنم، پدر زيادی سخت می­گيره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 0:54 AM  توسط اروند درویش  | 

 

1) ظهر جمعه  (20/3/1384) گفتگويي بين پسر و پدر!

پدر: (در حالی که آمادة عزيمت می­شود) پسرم کاری نداری، می­خوام برم مأموريت،

اروند: کجا می­ری؟

پدر: یه جای دور به اسم زابل.

اروند: با چی می­ری؟

پدر: با هواپيما.

اروند: (در حالی که برقی در چشمانش می­زند) منم بيام؟!

پدر: نه پسرم، تو الان مرد خونه­ای و باید مواظب خونه و مادر باشی.

اروند: تو هواپيما چی داره؟!

پدر: هر چیش که خوشمزه بود و بهمون دادن، مال تو، قبول؟!

اروند: قبول...  راستی از اونجا چی برام می­خری؟

پدر: هيچی؟

اروند: چرا؟

پدر: چونکه هنوز حقوق نگرفتم!

اروند: يعنی هيچی هيچی؟

پدر: بله!

اروند: (در حالی که پدر مشغول برداشتن يک کتاب از روی ميز تحرير است، از پشت به او نزديک می­شه و چون قدش نمی­رسه، کمربندشو می­بوسه) ولی بازم من شما رو دوس دارم پدر!

و پدر در حالی که پسرشو به آغوش می­کشه، تو دلش می­گه: کاشکی همة پدرای دنيا اونقدر پول داشتن که هر چی فرزندان معصوم­شون می­خواستن، براشون می­خريدن ...

 

2) برگشت از زابل:

تنها چيزی که وقتی پدر برگشت از حرفاش می­فهمم، اينه که تو زابل، مردم امسال خيلی خوشحالند، چونکه بارندگی خيلی خوب بوده و بعد از هفت سال خشکسالی، درياچة هامون دوباره پر آب شده و رودخانة هيرمند و سيستان هم يه عالمه آب داره، برا همينم از طوفان­های شن و بادهای 120 روزه مث سالهای قبل خبری نبود. در ضمن پدر می­گه بيشتر بلوچها طرفدار دکتر معين و قاليباف هستند، در حالی که سيستانی­ها، بيشتر به رفسنجانی تمايل دارند.

 

3) پدر بازم رفت!

پدر نيومده بازم داره می­ره! این بار تا آخر هفته قراره  تو يک کارگاه آموزشی در مورد حقوق محيط زيست در کلارآباد شرکت کنه ... اصلاً من می­گم! اگه اين پدرو با شرايط واگذار کنم، خوبه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 1:24 AM  توسط اروند درویش  | 

 

سفرنامة شمال (4)

امروز به اندازة همة روزای پيش رفتيم دريا و تو آب شنا کرديم و بیشتر از روزای پيش صدای خنده و البته داد و بیداد آدم بزرگارو شنيديم. آخه عمو سهيل و بابا آقا رفتند یه عالمه تا اون وسطای آب و همه را به جز پدر و عمو سعيد که اصلاً شنا بلد نيستن!! نگران کردن. حتا خاله پرستو هم که خودش ناجی بود، نزديک بود غرق بشه. چونکه امروز دريا بعد از بارون شب قبل، یه خورده موجاش بلند بود.

بالاخره نزديکای غروب سروکله­شون پيدا شد، در حالی که داشتن می­خنديدن و خبر نداشتن که خانوماشون چقدر نگرانشون شده بودن ... خلاصه خاله پرستو که اصلاً وای نساد و سوار سی ال اُشون شد و رفت و گفت: بزار پياده بياد! خاله شبنم هم حسابی از خجالت بابا آقا دراومد و بهش گفت ... حیف که قول دادم چيزی نگم، آخه بعدش دوباره همه چيز روبراه شد و خاله شبنم وقتی می­خواست باباآقا را صدا بزنه، می­گفت: عزيزم! که البته نمی­دونم چرا، ولی عمو سعيد از شنيدن اين کلمه داشت شاخ درمی­آورد و بقيه هم از شاخ عمو سعيد زدن زير خنده... ما که چيزی نفهميديم! امون از دست اين خنده­های الکی آدم بزرگا!

 

آخرين روز سفر

و بالاخره رسيديم به يکشنبه، يعنی آخرين روز سفر. خاله شبنم اینا که همون ديشب رفتن بابل، پيش مامان بزرگ عسل، عمه فريبا اينا هم قبل از ظهر راه افتادن و رفتن و هر چی عمو سهيل بهشون گفت که بمونيد، الان جاده­ها خيلی شلوغه، توجه نکردن و رفتن.

ما هم رفتيم کنار دريا و یه عالمه قلعه­های شنی ساختيم (البته ماانی ترجيح داد بمونه تو ويلا و کتاب بخونه). دم دمای غروب بود که عمه فريبا زنگ زد و گفت ما رسيديم! همه مون يه عالمه تعجب کرديم، بخصوص عمو سهيل که تقريباً داشت شاخ درمی­آورد!

ما هم یواش یواش خرت و پرتامونو جمع کرديم و از آقا ابراهيم (سرايدار ويلا) خداحافظی کرده و راه افتاديم. البته اولش برا اينکه وقتو بوکوشيم تا جاده­ها خلوت­تر بشه، رفتيم ايران تافته و بعدش هم شام رفتيم تو یه رستوران در نوشهر و خلاصه 11 شب اول جادة چالوس بوديم... ولی چقدر شلوغ بود، خلاصه یه ساعتی طول کشيد تا تازه به مرزن آباد رسيديم، انگار همة تهرونی­ها اومده بودند شمال! برا همينم شک عمو سهيل بيشتر شده بود!

البته از مرزن­آباد چون جاده یه طرفه بود، خيلی راحت­تر رفتيم و حدود ساعت 5/2 بامداد به آسياب برجی رسيديم و همه به جز پدر که مستقيم رفت به ولباگاش سر بزنه، گرفتن تخت خوابيدن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 8:35 PM  توسط اروند درویش  | 

 

سفرنامة شمال (3)

رسيديم به جمعه[1]، يعنی سومين روز سفر و شاید بهترین روزش برا من و بقیة بچه­ها، البته به جز نریمان!

اول اينکه صبح رفتيم یه بازاری[2] و عمو سهيل برا هر چهارتامون هفت تیر آب پاش خريد (و البته دو تا سطل و بیل مخصوص کنار دريا) که کلی باهاش حال کرديم و همه رو خيس کرديم (طبيعيه که بعضی وقتا هم داد آدم بزرگارو، به ويژه در قسمت خانومونا درآورديم، طوری که طفلکی به عمو سهيل می­گفتند: آخه اين چيه براشون خريدی[3]؟! می­بينيد تورو خدا! اينجا هم دست بردار نيستند و مدام می­گن: نپاش، نکن، نرو، بوخور، نخور، حرف نزن، سروصدا نکن، بخواب[4] ...).

از اون مهمتر اينکه عصرش يه دختر ديگه – که خيلی خوشگل بود - به جمع مون اضافه شد. بله امروز عسل خانوم و مامانو باباش[5] هم اومدند پيش ما و بعد از اينکه يه عالمه بازی کرديم و کنار دريا آب­تنی و آب­بازی و شن­بازی کرديم، شب هم رفتیم یه جایی که هم شهر بازی داشت، هم پیتزا و همبرگر و هم تام و جری[6]! يعنی بهترین چیزای روی زمين ... البته پدر و ماانی هم در مجموع چيزای خوبی­اند و اونا را هم بیشتر دوس دارم، منتها به شرط اینکه حسابی بازی کرده باشم و سير باشم!

خلاصه یه عالمه بازی کردیم و چونکه تو فوتبال هم پیروز شده بودیم[7] و تازه علی دایی هم خوب بازی کرده بود، پدر هم خیلی خوشحال بیشتر شده بود و می­گفت: هر چقدر می­خوايد بازی کنید، منم عکس می­گيرم (البته عمو سهيل برخلاف آقايونای ديگه که تا حالا ديده بودم[8]، اصلاً فوتبال نيگاه کن نبود و هی اين ور و اون ور می­رفت تا بازی تموم بشه. درست برعکس عمه فريبا که مث آقايونا نشسته بود و فوتبال رو نيگاه می­کرد و پيش بقية خانوما نرفته بود تو حياط ...).

ولی آخرش که خواستيم برگرديم، شنيدم خاله شبنم داره با هيجان می­گه: ديدم يه مشتی تو هوا داره می­چرخه! و مردم دور چند نفر جمع شدن و تا اومديم با پويا ببينم کی به کيه، عمو سهيل را پخش زمين ديده بوديم! و خاله پرستو  رو مشغول ناسزا گفتن ... بله يعنی اينکه اون مشته رو صورت عمو سهيل اومده بوده پايين و لب عمو يه دفعه يه عالمه بزرگتر شد، طوری که پدر بعداً (لابد برای دلداری دادنش!) بهش گفت: فکر کن مث خيليهای ديگه رفتی جراحی زيبايي لب انجام دادی! البته در اون لحظة دعوا هم که اون آدم گنده­هه اونو زده و در رفته بود، بازم خونسردی شو حفظ کرد و فقط منتظر آقا پليسه شد که پدر خيلی از اين کارش خوشش اومد، ولی وقتی پليسا اومدند، هر چی پدر و خاله پرستو و خاله شبنم دنبالشون گشتن، نبودن که نبودن... در اين ميون نریمان هم که شاهد ماجرا بود، خیلی عصبانی شده بود و همش داشت تو هوا مشت می­پروند و فُش می­داد.

شنيدم که عمو سهيل بعداً داشت به پدر می­گفت: از مشتی که خوردم ناراحت نيستم، چون برای دعوا کردن تربيت نشدم و افتخار می­کنم که دعوا بلد نيستم، فقط از اينکه نريمان هم اون صحنه رو ديده بود ناراحتم. دوس ندارم دنيای آدم بزرگارو اينقدر خشن و بی­منطق تصوير کنن!

به اين می­گن يه پدر حسابی، درود بر عمو سهيل.

راستی بقیه سفرنامه می مونه تا پدر از ماموریت (زابل) برگرده... یعنی احتمالاْ تا دوشنبه ... مگر اینکه اون طرفا هم اینترنت پیدا بشه!



[1] 13/3/1384

[2] بازار رویان.

[3] به عوض تشکرشونه. واقعاً که...

[4] اینا رو می­نويسم تا یادم باشه، وقتی خودم عروسی کردم با بچه­هام اين کارارو نکنم و اينقدر حالشونو نگيرم!

[5] خاله شبنم و آقا بابا.

[6] هتل نارنجستان.

[7] بر کره شمالی.

[8] البته عمو رهبر هم اینطوريه.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 0:19 AM  توسط اروند درویش  | 

 

ايران رفت جام جهانی ...

قبل از اينکه قصة روز سوّم سفر رو براتون بگم، بايد بگم که امشب پدر خيلی خوشحال بود[1]، چونکه با اينکه علی دايي گل نزده بود، ولی ايران يه مسابقة خيلی مهم رو برده بود و حالا می­تونه بره جام جهانی که خيلی جونمی جون داره، اونقدر که فکر کنم عمو مهدی هم جرأت کنه خوشحاليشو نشون بده و ديگه لازم نباشه که اون رو هم ظبط کنه!

اما پدر اونقدر اين مسابقه براش مهم بود که اصلاً نيگاش نکرد و تا تموم نشده بود از اداره نيومد خونه؛ درست مث بازی با ژاپن که اونجا هم همش تو حیاط با ما بازی کرد و فوتبالو نديد!! می­دونيد چرا؟ واسه اينکه طاقتشو نداره و می­ترسه که ستکه کنه! پدر می­گه مامان­بزرگ درويش هم هميشه بازيهای تيم ملی رو همين جوری تماشا می­کرده و در حالی که خودشو تو آشپزخونه سرگرم نشون می­داده، فقط وقتی که ايران گل می­زده، می­اومده تلوزیونو نيگاه می­کرده ... مثل بازی ايران و استراليا که همش تو آشپزخونه موند و بيرون نيومد...

خلاصه اين دفعه هم به خير گذشت ... اينو می­شد از صدای بوق و شادی مردم تو کوچه هم فهميد.

اما يه چيز مهمتر، اينکه امروز خانوم شهيدی اينا برام تو تالار ميلاد يه جشن واقعی گرفته بودند، چونکه سال تحصيلی من هم به پايان رسيد و پايان نامه­ هم به مون دادن. پدر و ماانی و عمو مجتبی و خاله مريم هم اومده بودند و من هم سه تا شعر اجرا کردم که يکيش همون «مستم مستمِ» معروف بود که ريتمشو عمو ابوذر يادم داده بود، يادتون هست؟

خلاصه حيف شد که خودش تو سالون نبود، فکر کنم اگه بود، حتماً مث ماانی و پدر که منو اون بالا ديدن و اشکشون دراومد، اشکش در­می­اومد ...




[1] کلاً پدرم سه جا خيلی خوشحال می­شه: يکی وقتی که من تو خيابون دستای نرم و کوچيکمو می ذارم لای دستای بزرگ و زبرش؛ دوّم وقتی که با هم می ريم حموم و من پشتشو ليف می­مالم و حتی بعضی موقع­ها صورتشو هم ليف می زنم و حتی کلة کچلشو! و سومين بار هم وقتی که مثل امروز و يا روز جمعة پيش تو فوتبال برنده می­شيم. البته بعضی موقع­های ديگه هم می­بينم که خيلی خوشحاله، ولی دليلشو درست سردرنمی­آرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 1:21 AM  توسط اروند درویش  | 

 

سفرنامة شمال (2)

جاتون حسابی خالی ... می­دونین اولین صبحانه شمال رو چه جوری خوردیم؟ اینجوری!

دیدین؟! تازه­شم چون اگه دیر می­جنبیدم، شکلات صبحانه و شیر کاکائو تموم می­شد، مجبور شدم، به قول آدم بزرگا ناپرهيزی کنم و لقمه­هامو تند تند بخورم تا از امیر و نریمان و عمو سعید عقب نمونم!

راستی گفتم شیرکاکائو، یادم افتاد که اتفاقاً اون روز، هیشکی علاقه به شیرکاکائو نداشت و هر چی بیشتر اصرار می­کردن، بچه­ها کمتر می­خوردن، فقط طفلکی امیر فکر کنم نصف لیوانی رو خورد! همون طور که می بینین، منم موندم معطل ... آخه وقتی ماانی ماجرا رو دید، شکش برد و خودش یه ذره مزه کرد و تازه فهمید که شیرکاکائو واقعاً فاسد شده[1] ... خلاصه خیلی ناراحت شدن که چرا به اصرار داشتن اونو تو حلق ما می­کردن! اصلاً می­دونید چیه؟ من فکر می­کنم اگه این آدم بزرگا ما آدم­کوچیکا رو یه خورده، فقط یه خورده جدی­تر بگیرند، نه خودشون و نه ما اینقدر تو دردسر و زحمت نمی­افتیم و دیگه لازم نیس به خاطر ما، گیساشونو بکنند و دل ما رو خنک کنند!!

بگذریم ... بعد ازخوردن صبحانه هم رفتیم بازار نور و کلی خرید کردیم[2] و وقتی برگشتیم به پدر و عمو سهیل کمک کردیم تا یه آتیش خوب راه بندازن و جوجه­هارو کباب کنند ... تا اینکه بالاخره عصری رفتیم دریا و نمی­دونم چه جوری بود، ولی به هر حال فکر کردم که دریا از اون دفعه که نی نی بودم و خیلی ازش ترسیده بودم، یه خورده کوچیکتر و یه ذره هم کمتر ترسن ناک! بود. این شد که خلاصه برای اولین بار زدیم به آب و یه صفایی کردیم[3] .

پدر می­گفت: امشب دیگه همشون می­شن جنازه از بسکه خسته شدن! اما اشتپ کرده بود (طبق معمول) چونکه بازم مجبور شدن با ضرب و زور و تهدید خوابمون کنند...

راستی! یه راز!! من دیدم که پدر یواشکی داشت همون کتابه رو که قرار بود نخونه، می­خوند ... ولی صداشو درنیاوردم! از بسکه پسر خوبیم!! تازه این که چیزی نیس، یه دفعه قبلاً دیده بودم که داره برنامه 90 عادل فردوسی­پور رو هم نیگاه می­کنه ولی به ماانی اصلاً نگفتم!!! واقعاً می­گم.




[1] اونم شیرکاکائویی که ظاهراً باید سه ماه دیگه از تاریخ مصرفش باقی مونده باشه! البته خاله پرستو که مادر خرج گروه بود، گفت برگردم تهرون، پدر روزانه رو درمی­آرم...

[2] نریمان هم موهاشو کوتاه کرد، اونم تو همون آرایشگاهی که پدرش اون موقع که اونجا درس می­خوند، موهاشو کوتاه می­کرد.

[3] پدرم می گه بعد از مدتها که رفته بوده منارجونبون اصفهان، به اون هم چنین حالی دس داده و فکر کرده که عجب این منارجونبون آب رفته ها!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 1:20 AM  توسط اروند درویش  | 

سفرنامة شمال (1)

اولین چیزی که تو این سفر هنوز یادمه (يا شایدم پدر فکر می کنه که یادمه!) اینه که وقتی رسیدیم به یه حوض خیلی خیلی بزرگ[1]، همة آقایونا به جز من و نریمان[2] یه عالمه ذوق کردن و گفتن: خیلی ساله که این حوضو اینقدر پر ندیده بودند و خلاصه تا وقتی که اون حوض ادامه داشت، صحبتش هم ادامه داشت. پدر که خیلی خوشحال به نظر می رسید، گفت: به نظر می­رسه که بارون تو این یکی دو ساله تونسته باشه یه کمی از کم کاری ما مهندسا را جبران کرده باشه! که با تأیید کم نظیر خانوما مواجه شد!! اونقدر که منم تعجب کردم...

یه کار دیگه هم آدم بزرگا کردن که طبق معمول من چیزی ازش نفهمیدم! پدر از من پرسید: اروند ببین چقدر آبش زیاده، حتی از لگن بزرگه حموم هم که تو توش آبتنی می­کنی، فکر می­کنم بزرگتر باشه؟ منم حرفشو تأیید کردم و گفتم: آره بزرگتره! ولی دیدم همه یه هویی زدند زیر خنده! واقعاً که از دست این آدم بزرگا و خنده­های الکی­شون! آخه خنده داره، خُب بزرگتره دیگه ... داش یادم می­رفت ... از یه چیز دیگه هم سر در نیاوردم (البته خودمونیم، از خیلی چیزای دیگه هم زیاد سر در نیاوردم، ولی عوضش با اون چیزایی که ازشون سر درمی­آرم، بیشتر تونستم و می­تونم خودمو سرگرم کنم تا این آدم بزرگای عقل کل[3])! خلاصه آخرین چیزی که ازش سردرنیاوردم، این بود که پدر گفت: آخرین کتاب یه آدمی رو آورده[4] که اونجا بخونه که همه گفتند: کتاب بی کتاب!

  راستی یادم رفت بگم، تو این سفر به جز ما و عمو سهیل اینا، عمه فریبا اینا هم داشتن می­اومدن، ولی نمی­دونم چرا به هم نمی­رسیدن[5] و همش مجبور بودیم یا واسیم یا یواش یواش بریم تا بالاخره نزدیکای آخر جاده (چالوس) به هم رسیدیم. البته این توقف کردنا خیلی برای من و نریمان و البته پدر مفید بود! چونکه از لواشک بگیر تا چیپس و بی ادبی فیل و بستنی قیفی و پفک و ... خریدیم و خوردیم!

  خلاصه اینکه هنوز هوا تاریک نشده بود که به خونه ای که عمو سهیل برامون اجاره کرده بود و خیلی خیلی بزرگ بود، رسیدیم[6]. جالب اینکه درِ حیاطشم خیلی باحال بود و اصلاً قفل نداشت و خودمون بازش کردیم. چه حیاط بزرگی هم داشت... توش پر درختای بلند بلندِ گُنده گُنده، توت سیاه، ازگیل، نارنج و پرتقال بود و همچنین یه عالمه منقل هوایی[7]! و حتّی تاب و سرسره و یه دونه الاکلنگ خیلی گُنده داشت.

خلاصه از ظواهر امر چنین برمی­اومد که باید گفت: دست عمو سهیل درد نکنه! 

       حیف که فقط تلوزیونش کوچیک بود و کارتونم پخش نمی­کرد! واسه همینم زودتر از امیر و شقایق و نریمان و البته پدر خودمو و پدر نریمانو و پدر امیر و ماانی و عمه فریباو خاله پرستو خوابم برد. تا فردا که بگم چیکارا کردم ...     



[1] دریاچة سد کرج.

[2] پدر من و پدر نریمان.

[3] طفلکی آدم بزرگا همیشه با خودشون و فلسفه شون درگیرند و تفریحاتشونو حروم می­کنند: «دیشب تفریح تازه­ای اختراع کردم، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شيطان دوان دوان به خانه­ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازة من با هم جنگیدند؛ یکی فریاد می­زد که این گناه است دیگری می­گفت: عين تقوی است! (جبران خلیل جبران)»

[4] زهیر از پائولو کوئیلو.

[5] عمو سهیل می گفت تا حالا اینقدر يواش نرفته و از اون طرف، عمه فریبا ایناهم تو تلفن می گفتند: تا حالا اینجور یه کله نروندن!

[6] شرق پارک جنگلی نور.

[7] باربیکیو!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 1:4 AM  توسط اروند درویش  | 

سلام بچه ها! وای که چقدر حرف دارم براتون بزنم! برا همتون دلم تنگ تنگ شده بود ... اما قبل از اینکه از ماجراهای سفر به دریای بزرگ شمال براتون بگم، می خوام از بلایی که قبل از سفر، یعنی صبح روز چهارشنبه سر ماانی آوردم، بگم!

جریان از این قرار بود که اون روز اصلاً دوس نداشتم برم مهد کودک و واسه همینم وقتی ماانی به زور منو آماده کرد که برم، وقتی آقای هاشمی و زری جون اومدند دنبالم، قبل از اینکه برم سوار ماشین بشم، کیفمو زیر ماشین عمو محمود تو پارکینگ قایم کردم... طفلکی­ها هم هر چی گشتند، نتونستند کیفمو پيدا کنند و خلاصه مهد کودک نرفتم!

البته درسته که یه کمی (شاید هم دو کمی!) تنبیه شدم، اما خودمونیم، نمی دونید چه کیفی داره آدم کفر این آدم بزرگارو درآره؟!

پدر هم که تندی از اداره برگشته بود تا مقدمات سفرو آماده کنه مونده بود حیرون که چرا من این کارو کردم؟ البته بعداً شنیدم که وقتی داشت برا عمو سهیل ماجرا رو تعریف می­کرد، گفت: فکر می­کنم شاید ترسیده بوده که اگه بره مهد، ممکنه از سفر جا بمونه! راستی شما چی فکر می کنین؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 3:44 AM  توسط اروند درویش  | 

 

ديروز عصري تا از خواب بيدار شدم، يه شيركاكائو كه خيلي دوس دارم خوردم و زدم تو حياط تا با بچه ها (تارا، امير حسين، نگار و بهنام) بازي كنم. اما ديدم در انباري قفله و كليدش نيس! به مااني گفتم. معلوم شد، پدر منو تنبيه كرده چونكه چند بار گفته هر وقت دوچرخه تو بر مي داري از تو انباري، دوباره بذار سرجاش درو قفل كون! اما من هر دفعه يادم رفته ... خلاصه هر چي تلفني ازش خواهش كردم (آخه خودش تو اداره بود) قبول نكرد كه نكرد و گفت امروز از دوچرخه سواري خبري نيست كه نيست!

اين شد كه رفتم خونه خاله ناهيد و عمو محمود (همسايه مون) مهموني.  اونجا ديدم كه يه كارت خوشگل رو ميزه؛ به خاله ناهيد گفتم: اين كارت چيه؟ گفت كارت عروسيه. گفتم ببرمش خونه خودمون؟ گفت ببر. گفتم: پس نشوني محل عروسي رو بنويس تا راحت جاشو پيدا كنيم!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 11:32 AM  توسط اروند درویش  | 

بعد از مدتها دوباره یه روز جمعه اومد که پدر هم خونه بود و اداره نمی­خواست بره! البته فکر نکنین به خاطر من خونه مونده، نه! چونکه امشب مهمون داشتیم و خلاصه ماانی معمولاً تو اینجور مواقع  و البته آنجور مواقع و اصلاً هرجور مواقع! حرف آخرو می­زنه ...

راستی قبل از اینکه مهمونای اصلی، یعنی عسل خانوم و بابا و مامانش بیان، خاله زهرا و مجید هم اومدند و این شد که ناهار رفتیم یه جایی که کباباش خیلی گنده بود و تازه­شم یه آقاهه از اول تا آخرش برامون اونقدر به زبون خارجی (ترکی!) خوند که اولش پدر یه پولی داد که بخونه، ولی آخرش دوتا از اون پولو داد که دیگه نخونه! تا صدا به صدا برسه ...

عصری هم بالاخره عسل خانوم اومد و به جز یه قسمت کوچیکش خیلی خوش گذشت! در اون قسمت کوچیک هم نمی دونم چی شد که یه هو، عسل با راکت پین پون[1] محکم کوبید تو ملاجم و تا من اومدم گریه کنم، دیدم خودش چه داد و بیدادی راه انداخت! اونقدر که ماانی به جای اونکه دلش برا من بسوزه، برا اون سوخت و بهش گفت: اشکالی نداره عسل جون! تو که از قصد نمی خواستی بزنی. ولی عسل در جوابش گفت: من که واسه اروند گریه نمی­کنم! من از این ناراحتم که بابا علی دیگه راکتو به من نمی­ده!!!

 از اون بدتر اینکه تا این حرفو زد، باز این آدم بزرگای گیج شروع کردن به خندیدن، آخه یکی نیس بگه کجای حرف عسل خنده دار بود؟ اونم حرف به این گریه­داری؟!

این شد که امشبم نذاشتم پدر حرفاشو به خانوم شهیدی بزنه ...



[1] پینگ پونگ!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 0:42 AM  توسط اروند درویش  | 

Research Institute Forests and Rangelandsموسسه تحقيقات جنگل ها و مراتعrifr-2rifr-3rifr-4rifr-5

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 4:51 PM  توسط اروند درویش  | 

Arvand & Amir

پدرم! اون موقع كه ني ني بوده - فروردين 1345

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 0:18 AM  توسط اروند درویش  | 

من و شقایق و امیر
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 11:56 PM  توسط اروند درویش  | 

 

دیروز[1] رفته بودیم خونه عمه فريیا، چونکه تولّد شقايق بود. خیلی خوش گذشت، یه عالمه نی نای نای کردیم، حتّّی بابابزرگ درویش هم یه خورده نی نای کرد! پدر می­گفت تا حالا ندیده بابابزرگ به خودش تکونی بده!! به خصوص از وقتی که مامان بزرگ درویش رفته پیش خدا... لابد خیلی خوش به حالش شده بود که منو می­دید[2]!!!

تازه­شم امیر[3] یه عالمه بیشتر از همه نی نای کرد و اومد درگوشم گفت: اروند! هفته پیش که رفته بودم عروسی پسر آقای شعبانی، یه دختری رو دیدم که خیلی خیلی خوشگل بود و یه لباس سفید بلندی پوشيده بود، تندی رفتم به مامانم گفتم بیا این دخترو برام بخر 100 ميليون!! ولی مامانم گفت: خودت برو کار کون، پول درآر، اونو بخر. اينه که فعلاً هزارتا یه تومنیش رو درآوردم (بابابزرگ درویش از بسکه قشنگ نانای کردم، بهم داد) و حالا مونده بقيش!

منم یواشی رفتم در گوش پدر گفتم که امیر چی گفته و می­خواد چی کار کنه! امّا پدر بلند بلند گفت: خوب دايي جون حالا که خودت باید پولشو درآری، مجبور بودی بگی 100 ميليون؟!

همه زدن زیر خنده ... ولی من که نفهمیدم این آدم بزرگا واسه چی الکی اینقدر می­خندن، پدر که راستشو گفته بود! عوضش برا فیلم «دربه درها» که اونقدر خنده­داره، هر چی به اين پدر و ماانی نشونشون دادم، یه ذره هم نخندیدند! واقعاً که...

اصلاً خیلی خوب شد، امروز نذاشتم، پدر حرفاشو به خانوم شهیدی براتون بنویسه ... دیدین حقشه! دیدین واقعاً می­گم!!



[1] پنج شنبه، 5/3/1384.

[2] یه آدم ديگه­ای به نام جبران خلیل جبران که باز پدرم خیلی دوستش داره، می­گه: «شادی و اندوه با هم می­آيند، و هر گاه که شما با يکی از آنها بر سر سفره می­نشينيد، به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است ...»

[3] داداش شقایق که 14 روز از من بزرگتره، ولی قدش از من کوتاه­تره!

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1384ساعت 11:31 AM  توسط اروند درویش  | 

حرفايي كه پدرم برا خانوم شهيدي[1] نوشت!

چند وقته پيش، زري جون يه نامه گذاشت تو كيف من و طبق معمول گفتش: اونو بده به مامانو بابات. مااني اولش فكر كرد كه لابد بازم بايد به يه مناسبتي پول بدن! اما اونجوري كه فكر مي­كردن نبود و فقط تو اون نامه از اونا خواسته شده بود تا منو خوب براشون توضيح بدم تا بتونند (لابد!) خوب تربيتم كنن. پدر هم كه سرش درد مي­كنه واسه اين جور نامه پراكني­ها، شروع كرد به نوشتن چندين صفحه! صبح كه مي خواستم برم مهد، فقط بهش گفتم: نوشتي كه پسر خوبيم؟!

اونم گفت: آره، واقعاً مي­گم.

خلاصه اين شما و اينم اون نامه ... منتها قبلش بگم كه از روز شنبه صاحب يه دونه دوچرخة قرمز رنگ شدم و حالا عصرا تو حياط بيشتر خوش به حالم مي­شه. پدر مي­گفت: اولين روزي كه بابابزرگ درويش براش دوچرخه خريده (تابستون 1353) هيچوقت يادش نمي­ره و اونقدر ذوق داشته كه تا صبح به اون دوچرخة زردرنگش نيگاه مي­كرده و نخوابيده! ولي من اتفاقاً خيلي راحت تا صبح تخت خوابيدم.

فكر كنم نامه هه بمونه برا فردا بهتر باشه...



[1] مدير خانه كودك رؤيا و رامين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 11:51 AM  توسط اروند درویش  | 

سلام

پدرم می گه که بوگو تقصیر من نیست! تقصیر بلاگفا و سرویس

معیوبی است که در اختیار کاربران خود نهاده است!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 11:25 AM  توسط اروند درویش  | 

 

يک روز با بابابزرگ جمال

بعد از مدتها امروز[1] با بابابزرگ جمال رفتم دیدن میمونا[2] و گوزنا و پرنده­های بال رنگی گُنده[3]. تو راه هم با هفت تیر آب پاشم شروع کردم به آبیاری علفا و چمنا و درختای کنار خیابون و پیاده رو (و البته یواشکی يه آبی هم به بابابزرگ می­پاشیدم!) تا رسيدیم به خونة میمونا. دیدم مث همیشه خیلی ورجه وورجه می­کنند، برا همینم تصمیم گرفتم با هفت تیرم به اونا هم آب بدم، ولی همش تکون تکون می­خوردن و نمی­ذاشتن آب بره تو دهنشون ... به گوزنا هم که می­خواستم آب بدم، همشون رفتند یه گوشة دیگه. خلاصه وقتی آب هفت تیرم تموم شد، به بابابزرگ جمال گفتم من می­رم تو هفت تیرم آب بريزم و از اون که داش واسه خودش چايي می­ريخت، دور شدم ... ولی وقتی برگشتم، دیدم بابابزرگ جمال نیس!!

آره دُرُس فهمیدین، من گُم شده بودم و نمی­دونستم بابابزرگ کجا نشسته بود! خلاصه مثل هر آدم کوچيک عاقل ديگه! زدم زير گریه ... تا اینکه یه خانوم مهربونی اومد جلو دستمو گرفت، بوسم کرد و گفت: غصه نخور آقا کوچولو، بابا مامانت پیدا می­شن! طفلکی نمی­دونست که اونا زیاد حوصله ندارن منو ببرن پارک، وگرنه که من گُم نمی­شدم ... آخه دفعة پيش هم همینطور شد ... چونکه بابابزرگ هميشه یه گوشه­ای می­شينه و حال نداره زياد دنبال من بیاد، منم اينقدر این طرف و اونطرف می­رم تا آخرش گم بشم! به هرحال بعد از یه عالمه دقیقه دیدم بابابزرگ داره میاد سمت من ... فکر کنم اونم خیلی ترسيده بود.

اما عصری رفتیم خونه عمه فریبا و با امیر و شقايق کلی بازی کردیم، خب البته یکی دو باری هم با هم دعوامون شد، ولی زیاد چیزیمون نشد! و دوباره آشتی کرديم... آحه می­دونيد ما آدم کوچیکا دلمون خیلی بزرگ تر از خیلی از آدم بزرگاس و واسه همینم زود فراموش می­کنیم، مث آب خوردن می­بخشیم و تندی هم می­­خندیم و خدا نکنه که يه چيزی رو بخوايم! هر جوری شده بدستش می­آريم و کوتاه نمی­آيم؛ کارایی که خیلی از آدم بزرگا نمی­کونن يا نمی­تونن که بوکونن.   



[1] جمعه 31/2/1384