1)
داشتم با پدر تلویزیون نيگاه میکردم. یه فیلم نشون میداد در باره شنا کردن ماهیها[1]... باید میديديد که اين ماهیهای رنگارنگ تو سواحل مرجانی و کم عمق اقيانوس چه جوری شنا میکردند و دنبال هم میدويدند! خلاصه رفته بودم حسابی تو حس! و انگاری داشتم همراهِ با اونا شنا میکردم ... که يه هو پيش خودم گفتم: شبها چی؟! تکليف ماهیها وقتی آفتاب غروب میکنه، چی میشه و اونا کجا میرن؟ پرسشی که پدر در جوابم گفت:
خودت چی فکر میکنی؟
اروند: من میگم شايد میرن خونهشون بخوابند!
پدر: شايد ... [2]
2)
ديروز به کمک ماانی، يه جشن کوچولو برای مهمونای جديدم که از بيجار با خودم آورده بودم، برگزار کردم[3]! يعنی برای لنگدراز و گامبالو! خلاصه چند تا پيشدستی آوردم و توشون بيسکوئيت، کلوچه و ميوه (آلو قطره طلا و انگور ياقوتی) گذاشتم و عروسکام رو هم دور اونا نشوندم ...
تا اينکه پدر از اداره اومد و من تا صدای مرتب کردن کفشا رو تو جاکفشی راهپلهها شنيدم، فهميدم که پدر اومده ... اينه که زود دويدم جلو در و بهش گفتم: میدونی مهمون داريم؟! و خلاصه اونو آوردم تو اتاقم و مهمونای جديد رو بهش معرفی کردم. پدر هم رو کرد به ماانی که طبق معمول داشت يکی از مقالههای پدر را تو کامپيوتر تايپ میکرد و گفت: از مهمونا خوب پذيرايي کردي يا نه؟
دو ساعت بعد:
اروند: پدر تو نمیدونی ميوهها کوشند؟!
پدر: چرا ... راستش لنگدراز بفرما زد، منم ازشون خوردم!
اروند: همشونو خوردی؟
پدر: نه ماانی هم کمک کرد! من فقط انگورشو خوردم.
اروند (در حالی که معلوم بود داره از کوره درمیره): چرا کلک میزنی؟!
پدر: چه کلکی؟ خودشون تعارف کردن!
اروند: ولی اونا که نمیتونند حرف بزنند، اونا مثل مجسمه هستند و فقط یه جایی بی حرکت میشينند، نيگاه ... (به يکی از عروسکا، يعنی گامبالو با اون شيکم گنده و لباس نارنجی رنگش اشاره کرد)
پدر: پس اگه نمیتونند، تکون بخورند و حرف بزنند، برا چی واسشون ميوه و بيسکوئيت گذاشتی؟!
اروند (با عصبانيت): پدر اذيت نکن ديگه، بگو ميوههارو چيکار کردی؟!
نتيجه گيری اخلاقی:
شايد بهتر باشه بعضی وقتا از آدم کوچيکا ياد بگيريم! اينکه خودمونو با چيزايي سرگرم و دلخوش کنيم که میدونيم قرار نيست چيزی به ما اضافه کنند! اينکه به جای اونکه جدی بازی کنيم، بازی رو جدی بگيريم.
و نتیجه دوّم اينکه ای آدم بزرگای عقل کل! وقتی مواجه با پرسشی میشید که جوابشو نمیدونید، تقلای بی خودی نکنید بهتره! باور کنید ما آدم کوچيکا «IQ» بالايي داريم و دير يا زود دستتونو رو میکنيم و اونوقت ديگه هيچوقت نه حرفتون و نه سلوکتونو جدی نخواهيم گرفت ... و میدونيد که اين خيلی بدِ...دِ...دِ...دِ[4]
[1] شبکه خبر داشت يک نماآهنگ زيبا را پخش میکرد ... دوربین به زير آب رفته بود در يکی از سواحل مرجانی استثنایی جهان و به همراه ترنمی تأثيرگذار از موسيقی، شاهد جنب و جوش ماهیهای الوان و زيبای زير درياها بوديم (پدر اروند).
[2] من مونده بودم حيرون که اگه الان ازم بپرسه که ماهیها اصلاً چه جوری در آب میخوابند يا چشماشونو میبندن، چیبگم؟! يا بدتر! اگه میپرسيد: ماهیها چه جوری تو آب اشک میريزند؟! اصلاً ماهیها هم اشک میريزند؟ اگه اشک میريزند، چه جوری اونی که بخاطرش اشک میريزند، بايد اونو بفهمه؟! (اگه کسی جواب اين سؤالو بلده بياد جلو لطفاً).
[3] در بیجار نیز، مانند اکثر شهرهای غربی و نزدیک به مرز کشور، اجناس خارجی با قیمت نسبتاً ارزانتری عرضه میشود، البته نه به ارزانی بازارچه های مرزی مریوان و بانه. به هر حال منظور اروند، دو عروسک جديدی است که از بیجار خريده بود.
[4] حقیقتشو بخواین فکر کنم که یه دلیل عمده بیتفاوتی، بی اعتمادی، درونگرايي، نااميدی و ترديد نسل جوان امروز رو بايد در همين عدم رعايت چيزای به اين سادگی دونست. تا نظر شما چی باشه؟





