تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

1)

داشتم با پدر تلویزیون نيگاه می­کردم. یه فیلم نشون می­داد در باره شنا کردن ماهی­ها[1]... باید می­ديديد که اين ماهی­های رنگارنگ تو سواحل مرجانی و کم عمق اقيانوس چه جوری شنا می­کردند و دنبال هم می­دويدند! خلاصه رفته بودم حسابی تو حس! و انگاری داشتم همراهِ با اونا شنا می­کردم ... که يه هو پيش خودم گفتم: شبها چی؟! تکليف ماهی­ها وقتی آفتاب غروب می­کنه، چی می­شه و اونا  کجا می­رن؟ پرسشی که پدر در جوابم گفت:

خودت چی فکر می­کنی؟

اروند: من می­گم شايد می­رن خونه­شون بخوابند!

پدر: شايد ... [2]

 

2)

ديروز به کمک ماانی، يه جشن کوچولو برای مهمونای جديدم که از بيجار با خودم آورده بودم، برگزار کردم[3]! يعنی برای لنگ­دراز و گامبالو! خلاصه چند تا پيش­دستی آوردم و توشون بيسکوئيت، کلوچه و ميوه (آلو قطره طلا و انگور ياقوتی) گذاشتم و عروسکام رو هم دور اونا نشوندم ...

تا اينکه پدر از اداره اومد و من تا صدای مرتب کردن کفشا رو تو جاکفشی راه­پله­ها شنيدم، فهميدم که پدر اومده ... اينه که زود دويدم جلو در و بهش گفتم: می­دونی مهمون داريم؟! و خلاصه اونو آوردم تو اتاقم و مهمونای جديد رو بهش معرفی کردم. پدر هم رو کرد به ماانی که طبق معمول داشت يکی از مقاله­های پدر را تو کامپيوتر تايپ می­کرد و گفت: از مهمونا خوب پذيرايي کردي يا نه؟

دو ساعت بعد:

اروند: پدر تو نمی­دونی ميوه­ها کوشند؟!

پدر: چرا ... راستش لنگ­دراز بفرما زد، منم ازشون خوردم!

اروند: همشونو خوردی؟

پدر: نه ماانی هم کمک کرد! من فقط انگورشو خوردم.

اروند (در حالی که معلوم بود داره از کوره در­می­ره): چرا کلک می­زنی؟!

پدر: چه کلکی؟ خودشون تعارف کردن!

اروند: ولی اونا که نمی­تونند حرف بزنند، اونا مثل مجسمه هستند و فقط یه جایی بی حرکت می­شينند، نيگاه ... (به يکی از عروسکا، يعنی گامبالو با اون شيکم گنده و لباس نارنجی رنگش اشاره کرد)

پدر: پس اگه نمی­تونند، تکون بخورند و حرف بزنند، برا چی واسشون ميوه و بيسکوئيت گذاشتی؟!

اروند (با عصبانيت): پدر اذيت نکن ديگه، بگو ميوه­هارو چيکار کردی؟!

 

نتيجه گيری اخلاقی:

شايد بهتر باشه بعضی وقتا از آدم کوچيکا ياد بگيريم! اينکه خودمونو با چيزايي سرگرم و دلخوش کنيم که می­دونيم قرار نيست چيزی به ما اضافه کنند! اينکه به جای اونکه جدی بازی کنيم، بازی رو جدی بگيريم.

و نتیجه دوّم اينکه ای آدم بزرگای عقل کل! وقتی مواجه با پرسشی می­شید که جوابشو نمی­دونید، تقلای بی خودی نکنید بهتره! باور کنید ما آدم کوچيکا «IQ» بالايي داريم و دير يا زود دستتونو رو می­کنيم و اونوقت ديگه هيچوقت نه حرفتون و نه سلوکتونو جدی نخواهيم گرفت ... و می­دونيد که اين خيلی بدِ...دِ...دِ...دِ[4]



[1] شبکه خبر داشت يک نماآهنگ زيبا را پخش می­کرد ... دوربین به زير آب رفته بود در يکی از سواحل مرجانی استثنایی جهان و به همراه ترنمی تأثيرگذار از موسيقی، شاهد جنب و جوش ماهی­های الوان و زيبای زير درياها بوديم (پدر اروند).

[2] من مونده بودم حيرون که اگه الان ازم بپرسه که ماهی­ها اصلاً چه جوری در آب می­خوابند يا چشماشونو می­بندن، چی­بگم؟! يا بدتر! اگه می­پرسيد: ماهی­ها چه جوری تو آب اشک می­ريزند؟! اصلاً ماهی­ها هم اشک می­ريزند؟ اگه اشک می­ريزند، چه جوری اونی که بخاطرش اشک می­ريزند، بايد اونو بفهمه؟! (اگه کسی جواب اين سؤالو بلده بياد جلو لطفاً).

[3] در بیجار نیز، مانند اکثر شهرهای غربی و نزدیک به مرز کشور، اجناس خارجی با قیمت نسبتاً ارزان­تری عرضه می­شود، البته نه به ارزانی بازارچه های مرزی مریوان و بانه. به هر حال منظور اروند، دو عروسک جديدی است که از بیجار خريده بود.

[4] حقیقتشو بخواین فکر کنم که یه دلیل عمده بی­تفاوتی، بی اعتمادی، درون­گرايي، نااميدی و ترديد نسل جوان امروز رو بايد در همين عدم رعايت چيزای به اين سادگی دونست. تا نظر شما چی باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 3:0 AM  توسط اروند درویش  | 

 

نخست:  پنجشنبه 10 صبح (23/4/1384) – ترمينال غرب

اتوبوس بيجار طبق معمول تأخير داشت، من و مااني هم از اين فرصت استفاده كرديم و يه گشتي تو فروشگاه­هاي ترمينال (غرب) زديم! و وقتي برگشتيم، همه صاحب يه چيزايي شده بوديم[1]، حتّي پدر! آخه مااني دو تا كتاب كوچولو براش خريد تا تو اتوبوس حوصله­اش سر نره[2]! 

دوّم:

آقا نمي دونيد من تو اتوبوس چه آتيشي كه نسوزوندم!  اوّل از همه بگم كه تموم راه رو[3] در اتوبوس ايستادم!  مهمتر اينكه تا پدر يا مااني چشماشونو مي­ذاشتن رو هم، يا مي­گفتم: تشنمه يا گشنمه و يا اينكه ديش[4] دارم!  آخه نمي­دونيد چه كيفي داره آدمِ به اين كوچولويي، اتوبوس به اين گنده­اي را به خاطر يه ديش ناقابل نـگه داره!!

سوّم:

 تا رسيديم بيجار، يه ضرب رفتيم خونه خاله آزاده  و عمو محمّد كه دو تا پسر به نام­هاي آرمين و آرين دارند و جاتون خالي، غذاي مورد علاقه پدر (خورش قيمه) هم آماده درو بود! بعدش رفتيم يه گشتي تو شهر زديم[5] (راستي وحید جان! بيجار شهر كوچولو و قشنگيه كه دورتادورش رو كوه فرا گرفته و حتي تنها پيست اسكي استان هم در اين شهر قرار دارد[6]، ولي متأسفانه هنوز صاحب هيچ مهمانسراي قابل قبولي، حتي نظير آنچه كه در مريوان هم هست، نيست. برا همينم معمولاً گردشگر غريبه و گذري ندارد. با این وجود، اگه گروه دوستدار طبیعت تو، اهل صحراگردی و چادر و کيسه خواب هستند، کجا بهتر از بیجار؟!).

چهارم:

مهموني خونه خاله فرشته، مثل خودش واقعاً حرف نداشت! علاوه بر اينكه تونستيم هفتاد هشتاد نفري از فاميل مااني رو يه جا ببينيم (بخصوص، رژين، امير عباس، شادی، نازی و ...)، كلي هم بازي كرديم و كردي رقصيديم (جاي نگين خالي) و چه غذاهاي خوشمزه­اي كه نخورديم (بخصوص آش ماست، حليم بادمجون، دلمه و خورش قرمه­سبزی). همه عكسارو مي­تونيد تو وب شات ببينيد. حتي دايي احمد از آمريكا و خاله روشنك از استراليا هم اومده بودند و آخرش اينقدر خسته شدم كه اينجوري خوابم برد[7].

پنجم:

پدرم مي­گه يكي از شادترين مردم روي زمين، شايد بعد از مردم سرزمين قهوه، جنگل و فوتبال (برزيل)، همين مردم ساده و دوست­داشتنی، يعنی: كردها باشند[8] كه هنوز رسوم شاد خود را فراموش نكرده­اند و همگي از پير و جوان و زن و مرد از هر فرصتي براي انجام پايكوبي­هاي گروهي و كم­نظير كردي استفاده مي­كنند. مثلاً يكي از آيين­هاي بيجاري­ها، حضور در قره چيمان (مرتعي آباد در شمال غرب بيجار) است كه هميشه بعدازظهر روزهاي پاياني هفته را در آنجا سر مي­كنند و با خوردن شامي سبك، خستگي روزهاي هفته را از تن بيرون مي­رانند. پدر هم از اين فرصت استفاده كرد و به همراه دايي جمشيد و عمو محمود يه كوهپيمايي دبشي كردند (جاي ابوذر و احسان خالي).

آخر شب وقتي داشتيم بر مي­گشتيم، به پدر گفتم: منو مي­بري شهربازي (آخه همون طور كه تو عكس­ها مي­بينيد، صبح­ها شهربازي بيجار تعطيله)؟ پدر هم گفت: آخه ديگه وقت نيست، پسرم! من بليط دارم، بايد بريم سوار اتوبوس تهران بشيم. منم گفتم: پس قول مي­دي رفتيم تهران، بيايم اينجا شهر بازي!!  كه باز نمي­دونم چي شد كه همه زدند زير خنده ... امان از دست اين آدم بزرگا و خنده­های الکی­شون. بابا ! می­خواين بخندين، بیاين به مش گلابی و طوفان تو دربه درها بخندين!!

راستي! يه چيز ديگه اينكه بيجار يه بستني معروف داره به نام كلاي (كه البته ما نخورديم!)[9] و همچنين در بيجار، يه چيزی که تو خونه هيشكي نمی­شه پيدا کرد، كولر است! عوضش تا دلتون بخواد، بخاري فراوونه[10] ...

ششم:

پدر ازم پرسيد: اروند جان! بيجار بهت بيشتر خوش گذشت يا شمال يا طالقان؟ منم گفتم: اول بيجار، بعداً شمال و آخرش هم طالقان.

مي­دونيد چرا؟!

 

نتيجه­گيری اخلاقی:

شايد نخستين چيزی که در کردستان توجه هر ناظر بی­طرفی را جلب کند (دست­کم در جاهايي که ما رفتيم، مثل: سنندج، مريوان، بانه، سقز، ديوان­دره و همين بيجار)، اين است که در اين سرزمين زيبا، از پول و ثروت آنچنانی خبری نيست و در حقيقت توليد ناخالص داخلی در اين استان از ميانگين کشوری هم به مراتب کمتر است. با اين وجود، در کمتر نقطه­ای از ايران­زمين، می­توانی مردمانی چنين شاد و دست­افشان و پای­کوبان را ببينی. مردمانی که امروز را بدون ترس از فردا با شادی به شب می­رسانند و بيش از هر جای ديگری از بلند بلند خنديدن، شرمسار نمی­شوند.

راستی! خوشبختی را در کجاها بايد پيدا کرد؟ نمی­دانم! ولی می­دانم که خوشبختی را دست­کم در بين زرق و برق ابزارهای رفاهی و تجمل شتابناک زندگی شهری نمی­توان پيدا کرد[11].

 

پيوست:

لابد خبر دارين که نوشی در نوزدهمين سکوت­نامه تلخ خويش، خبر از تعطيلی خانه مجازی­اش داده است ... او می­گويد: قرارم بر اين بوده که در اين خانه از شادی­ها بگويم و حالا بدون فرزندانم، شادی را فراموش کرده­ام!

نوشی را درک می­کنم، ولی دوست داشتم، نوشی خود فريادی می­شد خاموش نشدنی نظير سوتک گلوی دکتر شريعتی (يادتان هست؟)، دوست داشتم نوشی نشان می­داد که نوشی حتی بدون جوجه­هايش هم نوشی است ... راستش را بخواهید، می­خواهم بگويم: ما آدما اگر در اوج غم و اندوه و مصيبت بتوانيم کماکان دوست بداريم و اميد بپراکنيم، هنر کرده­ايم، وگرنه، خوش بودن به وقت خوشی که هنر نيست! هست؟! نوشی باید نشان دهد که او پيش از آنکه يک مادر باشد، يک انسان است و يک انسان هيچگاه تداوم انسانيت و زندگی خود را مشروط به هيچ چيز ديگری جز خود زندگی نمی­کند و زندگی يعنی همين که من و شمای نوعی که اصلاً نوشی را نمی­شناسيم، با غمش اشک می­ريزيم و در شاديش پا می­کوبيم ... من گمانم زندگی بايد همين باشد[12] ...

آخرين کلام سر اسپنسر چاپلين را به دخترش يادتان هست (وحيد حتماً يادشه)؟

دخترم! من فرشته نبودم، امّا تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم انسان باشم، تو نیز چنين کن. 

 



[1] من كه يه ست كامل وسايل دستگيري آقادزدارو خريدم (هفت­تير، دستبند، باتوم، سوت و ...)! البته چون دزدي پيدا نكردم، يا دستگيره (همون دستبند، منظورمه!) به دستاي مااني مي­زدم يا دستاي پدر! و البته تا پدر مي­خواست خوابش بره، با هفت­تيرم در گوشش يه دونه تير خالي مي­كردم!!

[2] تمام اون روز صبح تو فكر پرسشي بودم كه ابوذر تو آخرين كامنتش ازم كرده بود كه يه هو اين كتاب (حكايت پروانه و پيله) برام رسيد! خيلي خوشحال شدم و به قول خود ابوذر، مطمئن شدم كه يه چيزايي هست! خلاصه هر كي دوس داره اون قصه كوتاه رو بخونه، بره تو آسمون آبی ایران.

[3] يعنی 450 كيلومتر يا 5/6 ساعت!

[4] بگم معني شو  يا مي­دونيد؟!

[5] پدر تو اين فرصت يه کارت اينترنت هم خريد و يه سری به بلاگ من و چند تا از دوستام از جمله نوشی و سانی و ... هم زد و از مشکلی که برای سانی پيش اومده بود، ناراحت شد. جالب اينکه ISPهای بيجار از هر فيلتری رد می­شدند و اينجا گويا سايت ممنوعه وجود نداره!

[6] تله سيژ هم دارد.

[7] البته ماانی و پدر فکر می­کردند با توجه به اينکه من اصلاً تو اتوبوس نخوابيدم، خيلی زودتر از اينا از هوش برم، ولی خوب تا ساعت يک بامداد روز بعد بيدار بودم!

[8] البته مامان ریحانه، خيالش راحتِ راحت باشه! چون من اصلاً اون کامنتشو که در باره کردها تو بلاگ داداش وحيد نوشته بود، نخوندم و به ماانی هم نگفتم!! واقعاً می­گم!!!

[9] آخه از بسکه اونجا خورديم!!

[10] پدر تعريف می­کنه، اون موقع که من خيلی نی نی بودم (بهمن ماه 1379)، اونقدر برف اومد (بيش از يک متر) که نه­تنها همه جاده­ها بسته شده بود، که حتی به سختی تونستيم پياده از خونه دايي رشيد، بريم خونة خاله فرشته مهمونی!!

[11] در مورد خوشبختی و زندگی، از بسکه پدر و عمو محسن شبها نشستد و با هم ورراجی کردند، میتونه تا فردا حرف بزنه، واسه همينم بايد يکی جولوشو بگيره! ولی خوب، اگه حوصله داشتين بقيه داستانو می­تونيد اینجا دنبال کنيد.

[12] آيا نبايد نوشی را از تصميمش منصرف کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:25 AM  توسط اروند درویش  | 

 

اوّل اينکه:

 دیروز عصری که طبق معمول برای ششصد و صدمين بار داشتم فيلم دربه درها رو می­ديدم، پدر يه هويي همون اوّل فيلم که طوفان داشت تو خواب راه می­رفت، رو کرد به من و گفت: اگه گفتی الان چی می­شه؟ منم مجبور شدم بگم که الان می­افته زمين و اون عروسک گندهه رو پيشونيش علامت ضربدر می­کشه و بعد يه هويي از خواب می­پره و بعد صدای زنگ در می­آد و اون دختره با ماشين ماتيزش می­آد تو و بعد اون صابخونه عصبانیه می­آد و خونه آتيش می­گيره .... (بعد از حدود 5 دقيقه که جز به جزء فيلم رو برای پدر تعريف کردم، اونم با سرعت خيلی زياد) ... در اينجا سی دی اوّل تموم می­شه و بايد سی دی دوّم را بذاريم تو دستگاه ... که پدر گفت: بابا! نمی­خوام ديگه فهميدم!!

می­بينيد تو رو خدا! آخه يا سؤال نکنيد و يا اگه کرديد تا آخرش بمونيد! دروغ می­گم، بگيد دروغ می­گه؟!

 

 دوّم اونکه:

امروز با دو تا رانندة متفاوت روبرو شديم؛ اوّلی که يه پرايد مشکی داشت و تا می­تونست بهش زلم زيمبو آويزون کرده بود، خيلی جوون بود و پشت ماشينش، خيلی بزرگ با خط سفيد نوشته بود: سبابه! خلاصه اونقدر به پدر گفتم: اون چيه که بالاخره پدر مجبور شد از آقای راننده دلیل نوشتن اين کلمه رو بپرسه! آقای راننده هم گفت: آخه وقتی تو اتوبان از بين ماشينا لايي می­کشم، همه با انگشت سبابه شون منو به همديگه نشون می­دن!!

رانندة دوّمی حتّی از اوّلی هم عجيب­تر بود! اون که يه آردی سفيدرنگ داشت و تقريباً هم سن و سال پدر نشون می­داد، در جلوی داشبورد ماشينش، چه سمت چپ و چه راست فرمون، دو تا دفترچة يادداشت گذاشته بود که توش با خودکار آبی يه چيزايي نوشته بود و مدام در حين رانندگی يا در هنگام ترافيک، به هر دوتا دفترچه نگاهی هم می­انداخت. ولی متأسفانه اينبار پدر زير بار نرفت که بپرسه فلسفه اين کار چيه؟ و واسه همينم از شماها می­خوام که اگه تا حالا سوار ماشين اين آقا شدين، يا اونو جايي ديدين، بهم بگين که منظورش از اين کارا چی ­بوده است؟!

 

و سوّم!

حالا که دارين اين پستو می­خونين، ما اينجا نيستيم و رفتيم بيجار[1]، شهر بابابزرگ جمال و مادرجون (مامانِ مامان)، خونة خاله فرشته[2] و تا شنبه هم برنمی­گرديم.

 

نتيجه اخلاقی:

چقدر آدمای جورواجور و همه يه جورایی ناجور! تو اين دنيا زندگی می­کنند که از ديد سوّم شخص - که می­تونه من باشم يا شما - نحوه رفتاراشون و یا پژواکاشون به يک رخداد مشخص می­تونه متفاوت يا غيرقابل درک باشه! راستی هيچ فکر کردين که خود ما هم شايد يکی از همون آدمای ناجورِ جورواجور باشيم؟! مثل اينکه نبايد سخت گرفت و زود قضاوت کرد و دير بخشيد. نه؟!



[1] شهر بیجار به بام ایران شهرت دارد، چرا که 1940 متر از سطح دریا ارتفاع داشته و 770 متر از تهران و   425 متر از سنندج بلندتر است. این شهر بعد از شهرکرد بلندترین شهر ایران به شمار می­رود. دیرینگی تاریخی این منطقه به هزاره سوم قبل از میلاد مسیح میرسد و مؤید این فرض دژ سترک یا قلعه قمچقای است که عهد مادها، پارتها و ساسانیان به عنوان پایگاه استراتژیک از آن استفاده می­شده است. از نامداران بیجار می­توان به حسنعلی خان امیر گروسی، شادروان شیخ فاضل گروسی، سید محمد امامی، حسین علی رحمانی گروسی و... اشاره کرد. دست آخر آنکه (قابل توجه ابوذر و احسان) کوه­های حمزه عرب، نقاره کوب، بادامستان زاغه نسار، چنگ الماس، پنجه علی، شاه نشین سر قیصه، شاها چهل تن، سنگ پا و رنیغ در منطقه بیجار قرار دارند.

[2] خاله فرشته برای پا گشاد کردن (بخونيد پاگشا کردن)! پيمان يه مهمونی مفصل گرفته و تقريباً همة خاندان رسولی و هخامنش جمع­شون جمعه! حتی خاله روشنک هم از استرالیا اومده ... یه مهمونی کاملاً کردی! البته برای پدر هم خوبه، چون هم زبون کردیش بهتر می­شه و هم کوه می­ره و شيکمش کوچيک می­شه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 4:12 AM  توسط اروند درویش  | 

 

دوربين، صدا، حرکت!

مکان: کرج، ساختمان ونوس

زمان: غروب سه­شنبه، بيست و يکم تيرماه 1384

لوکيشن: صحن خارجی آپارتمان –  باغ نهاوندی

پوزيشن: بچه­های ونوس به سرپرستی اروند در حال نواختن اپرای مرگ اثر کارمن!

سکانس دوّم: بچه­ها همگی جيغ می­کشند و هر کدوم به سمت آپارتمان خودشون در رفتند ... نيره به واحد شماره 1، تارا و نگار به واحد شماره 4، امیر حسین به واحد شماره 9 و اروند به واحد شماره 2 رفته و انگشت خود را بر روی زنگ در نهاده و بر نمی­دارد:

پدر (در حالی که خميازه می­کشد و هنوز چشمش گرم خواب بعد­ازظهر است): چه خبره پسر؟

اروند (در حالی که انگشت نشانه­اش را در پيراهن خود پيچيده و ناله سرداده است): پدر! نمی­دونی چی شده؟!

پدر: چی شده؟

اروند: من داشتم تو جنگل (همون باغ نهاوندی[1]) با اُرگم آهنگ وحشتناک می­زدم[2] که يه هو انگشتم اينطوری شد و همه فرار کرديم ... وای ... خيلی درد می­کنه و البته بيشتر می­سوزه ... سوزه ... سوزه ...

پدر: خُب ببينم چی شده؟

اروند: نه نميشه نشون داد! فقط کفشامو درآر و برام يه چيز خوشمزه بيار با يه ليوان آب سرد و قند!!

پدر: آهان، فهميدم! بيا تو تا بهت بدم.

اروند (در حالی که انگار يه چيز مهمی رو يادش افتاده باشه، به سرعت خودشو به دستشويي می­رسونه و بعد از چند دقيقه): پدر! بيا حالا انگشتمو اگه می­خوای ببين!!

پدر: چی شد الان گذاشتی ببينم؟

اروند: آخه خودم اوّل بايد می­ديدم و بعد به تو نشون می­دادم ...

پدر: و لابد ديدی هيج جا بهتر از دستشویی برای فکر کردن و اخذ تصميم­های مهم نيس!

اروند: آره! حالا بيا ببين ...

پدر (در حالی که داشت با دقت به نوک انگشت اشاره اروند نگاه می­کرد): ولی من که چيزی نمی­بينم!

اروند: گفتم که بيشتر می­سوزه و دردشو نشون نمی­ده!!

پدر: آها ... فهميدم ...

يکی دو ساعت بعد ... دوباره زنگ در آپارتمان به صدا درمی­آيد و اينبار تارا و نگار پشت در هستند (ساعت: حدود هشت و نيم بعدازظهر) و از اروند درخواست می­کنند که دوباره اون آهنگ وحشتناک رو، اينبار تو محوطه پارکينگ براشون بزنه، چون صدا بيشتر می­پيچه (و لابد هيجانش بيشتره!) ...

 

نتيجه اخلاقی: ما آدم کوچيکا خيلی باحاليم و از هر قرص آرام­بخشی، برای آدم­بزرگا آرام­بخش­تريم، فقط حيف که تندِ تند بزرگ می­شيم! و تا اين آدم­بزرگای هميشه وقت­ندار و معمولاً بی­حوصله می­آن بفهمند که چه گنجی تو خونه دارند، پشت لبامون سبز شده[3] و شديم يکی از اونا ... حيف!

 

پيوست ۱: از خاله شبنم و عسل خانوم هم که برام يه عالمه سوغاتی از ازمیر آوردند و نشون دادند که حتّی تو مسافرت هم به ياد من هستند، خيلی خيلی ممنونم. ايشاالله اگه رفتم مشهد، جبران می­کنم[4].

 

پیوست۲: پدرم یه چیزایی در مورد طالبان خودکشی نوشته که من چیزی ازش سردرنیاوردم و برا همینم اجازه ندادم اینجا پستش کنه!!

 

و به قول ویولت یادمون نره:

                   ساعت 30/18 يادتون نره

 



[1] منظور يه باغچة حدود 500 متری است که آخرين بازمانده باغی چهار هزار متری محسوب می­شود که منزل ما تا همين چهار پنج سال پيش درست در مرکز آن واقع شده بود و فکر کنم تا سال ديگه همين باغچه هم جايش را به سيمان و آجر و آهن دهد ...

[2] البته بعداً که برای پدر هم همون آهنگ رو نواختم، تأييد کرد که خداييش هم وحشتناک است!

[3] منظورم آدم­کوچيکای پسرند! به آدم­کوچيکای دختر بر نخوره!!

[4] راستی امروز عجب روز خوبی بود آ ... اون از صبحش که حسابی تو ادارة پدر با سارا و باباش (فرهاد خاکساريان) بازی کردم و اونم از آخر شبش که ماانی با يه عالمه سوغاتی از خونة خاله شبنم وارد شد ... و بعدازظهرشم که نگو!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 4:13 AM  توسط اروند درویش  | 

 

امروز صبح با پدر اومدم اداره و الان هم آنلاين هستم!! منتها قبل از اينكه راهي بشيم، سر استفاده تؤامان از بنديلك[1] و كمن­در[2] با پدر دچار تضاد ساختاري شده و مجبور شدم از ادبيات غير بهداشتي براي تفهيم منظورم استفاده كنم! هر چند كه به نظر مي­رسه ديگه ادبيات غير بهداشتي هم جواب نمي­ده و با توجه به اينكه چند وقتي هم هست كه آموزة چانه­زني از بالا، فشار از پايين هم تقش (يا شايدم تغش!) دراومده، اينه كه گفتم بهتره فعلاً كوتاه بيام و به قول حضرت كنفسيوس كه مي­گه:

 

«درختي كه در برابر باد نمي­ايستد و خم مي­شود، پايدارتر است.»

منم موقتاً نياستم! تا به منظورم (اومدن به ادارة پدر) برسم[3]. ولي خودش بهتر مي­دونه كه بعداً حالشو خواهم گرفت! حالا خودش هم ندونه، خاله هاله كه مي­دونه!!

راستي يه چيزي كه ديروز پدر يادش رفت در مورد سفر به طالقان بگه، انفجار و آتش­گرفتن يه خودروي پژوي جي ال ايكس، درست در مقابل چشمان ما بود كه البته خوشبختانه تلفات جاني نداشت، ولي در مورد تلفات مالي بايد بگم ... اصلاً چرا بگم؟ اينم عكسش: خودتون ببينيد و عمق تلفات مالي را حدس بزنيد!

                                                  بيمه آتش سوزي خودرو يادتون نره ها

 

نتيجة اخلاقي اينكه حتماً خودروي سواري خود را بيمة بدنه و آتش­سوزي كنيد.    

پیوست ویژه: تو بلاگ مامان ستایش (آبي كوچك زندگي) یه لوگوی جدید از نوشی دیدم که فعلاْ تصویرشو می ذارم تا کدهای مربوطه به دستم برسه. 
 
جوجه ها كجاييد؟

[1] همان بند مشهوري كه معمولاً آدماي روشنفكر يِا شيكم­گنده براي نگهداري شلوار خود به جاي كمربند استفاده مي­كنند.

[2] منظور همون كمربند است!

[3] اصل مشكل اين بود كه من مي­گفتم هم بنديلك برام ببند و هم كمن­در! پدر هم مي­گفت: يا كمن­در يا بنديلك... منم مي­گفتم: آخه بنديلك، شلوارمو نيگه مي­داره و كمن­در هم پيرهنمو!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 10:27 AM  توسط اروند درویش  | 

 

ما اومديم!

اول از همه باید از عمو محسن تشکر کنم که طبق معمول همیشه استارتو اون می­زنه و پدر تنبل و همیشه وقت­ندار منو مجبور به حرکت می­کنه[1]! بعدش هم باید از عمو حسین تشکر کنم که مارو دعوت کرد به زادگاه پدر بزرگوارش[2] و در خونة قشنگش جامون داد.

بچه­ها! من می­گم: اگه تا حالا نرفتيد طالقان، حتماً یه سری بزنيد؛ البته لازمه تا هشدارهای مادر سپيد رو هم جدی بگیرید! و اگه طالقان رفتید، ولی به روستای گلیرد راهتون نیافتاده[3]، مطمئن باشید که هنوز طالقانو ندیدید!! یه درة سبز با انواع درختای گیلاس، آلبالو، گوجه سبز، گردو، سیب، زردآلو، هلو، توت، بادام و ... آدمای مهربونی که هنوز به یاد آیت­الله طالقانی و ديگر بزرگان اين خطه[4] کلاه از سر برمی­دارند و به گرمی از علاقه­مندانش پذيرايي می­کنند[5]... و شانس ما اين بود که مهمان همسر و پسر بزرگوارشان بودیم و از نزدیک می­توانستيم با خاطرات نزدیک به یک قرن اخیر کشور، آن هم از زبان همسر آن بزرگوار آشنا بشیم.

خلاصه اینکه چهار روز گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم و ترسيديم[6] و البته پای صحبتهای شیرین مادر نشستیم... از جمله اينکه او می­گفت: هيچگاه آیت­الّله فرزندان خويش را[7] دعوا نکرد و آنها را حتّی وادار به انجام فرائض مذهبی نيز نمی­نمود.

راستی آلبوم این سفر به یادموندنی رو می­تونید در فلیکر ببینید و از نزدیک با گلیرد، زوارزاده­ها، طالقانی­ها، پدرام و ترکش[8] آشنا بشيد!

پیوست: حقیقتشو بخواین این سفرنامه باید خیلی طولانی تر از اینی باشه که هست، منتها به دلیل مشکلات غم­انگیزی که برای جوجه های نوشی رخ داده، دست به قلم نمی­رود... برای نوشی دعا کنید.



[1] اونقدر که همون شب اول هم پدر و هم ماانی رو وادار کرد که تا صبح بیدار بمونند و با همدیگه در مورد اینکه نباید به بهانه تأمین وسایل زندگی، اصل زندگی رو فراموش کرد، بحث کردند و کنار آتيش تا طلوع دل­انگيز خورشيد شب رو سرآوردند.

[2] آیت­الله طالقانی که در سال 1282 هجری شمسی در گليرد به دنیا آمده است.