تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

                                                                                            

راستش نمي­دونم چرا؟! ولي پدرم خيلي عصبانيه! ديدم كه يه چيزايي در مورد يه بابايي به نام پاراسسلوس ... مسلوس نامي نوشته و مي­خواد كه يه جاي ديگه­اي آپلود كنه! ولي از اونجا كه من، به قول گیگیل: باخعن خيلي كنجكاوم (كه هني! با فضولي البته زيادِ زياد فرق داره)، يواشكي گذاشتمش اينجا تا اگه منظورشو فهميدين، برام بنويسين ... حالا اشكالي هم نداره كه اگه الان نفهميدم! وقتي بزرگ شدم، بازم  دوباره حرفاتونو مي­خونم ...

 

      «آنكس كه خيال مي­كند همة ميوه­ها با رسيدن توت­فرنگي مي­رسند، هنوز از انگور چيزي نمي­داند.»

پاراسلوس (1541-1493 ميلادي)

 

حدود 500 سال از زماني كه پاراسلوس[1] اين بيان هوشمندانه را ادا كرد، آنهم در توصيف آفتي[2] كه تمدّن بشري را تهديد مي­كرده و مي­كند، مي­گذرد. امّا راست آن است كه پاراسلوس هم كشف بزرگي نكرده است، وقتي بدانيم حدود 400 سال پيش از او شيخ اشراق (شهاب­الدين سهروردي) در حكايتي پندآموز و در عين حال ترس­انگيز، مفاهيمي به مراتب عميق­تر و زنهاردهنده­تر را به آنان كه در جستجوي حقيقت بوده­اند، عرضه داشته است؛ روايت او كه محمّد علي اسلامي ندوشن با عنوان «بوم­ها و آدم­ها» نقل كرده است، چنين آغاز مي­شود:

«وقتي هدهدي تيزبين در ميان بوم­ها مي­افتد و به ناچار شب را در بين جغدهايي كه به كور بودن در روز مشهورند، سپري مي­كند­، هنگام عزيمت در صبح روز بعد، با اين خطاب بوم­ها روبرو مي­شود كه اين چه بدعتي است كه تو مي­آوري؟ چه عمل  ابلهانه­اي! مگر در روز هم كسي حركت مي­كند؟ روز كه همه جا تاريك است و چشم، چشم را نمي­بيند!! هدهد بي خبر از همه جا جواب مي­دهد: عجب حرفي مي­زنيد، چطور روز تاريك است؟ همة حركت­ها و كارها  كه در روز انجام مي­شود و نور خورشيد در همه جا مي­تابد. از جغدها انكار كه در روز كسي نمي­بيند و از هدهد اصرار كه همه چيز در روز ديده مي­شود. سرانجام بوم­ها به طرف او هجوم مي­آورند كه اين مرغ كه نمونة كوري است، دم از بينايي مي­زند! و با منقال و چنگال مي­افتند به جان او. بخصوص ضربه­ها بر چشم فرود مي­آيد. دشنام مي­دادند و مي­گفتند كه اي روزبين! زيرا كه "روزكوري" در نزد ايشان هنر بود. هدهد مي­بيند كه دارد كور مي­شود و جانش نيز در خطر است؛ جز اين چاره­اي نمي­بيند كه چشمهايش را برهم بگذارد و بگويد: من نيز به درجة شما رسيدم و كور گشتم. آنگاه دست از او برمي­دارند و او تا زنده است، چنين وانمود مي­كند كه نابيناست.»

خواستم بگويم: متأسفانه بحث بر سر روز بودن يا شب­بودن، هنوز هم گاهي خيلي داغ مي­شود ... امّا گاهي در سراي مجازي بعضي از وبلاگ­نانويسان محترم[3]! (البته سزاوارتر آن بود كه مي­نوشتم: وبلاگ­نويسان نامحترم)، به عبارات و كنايات و دسيسه­هاي جهالت­آميز و گمراه­كننده­اي بر مي­خورم كه گمان برم از مرز داغي به سوزانندگي رسانده باشند! فكر مي­كنم بايد كاري كرد ... دست­كم به خاطر نسلي كه مي­آيد و هنوز نسوخته است ...

 

نتيجه­گيري از اروند!

اين پدر منو  ولش! اين عكس آخري منو بچسب تا با خنده از سراي مجازي­ام عبور كني! آخه يكي از تفريحات من اينه كه نذارم به اين راحتي­ها، مادرجونم (مامان ماآني) نماز بخونه و تا جا نمازشو پهن مي­كنه ...

 

                                      اروند و چادر نماز مادرجون 

 



[1] نام اصلي پاراسلوس: ""Philip Theoph Rastus Bombast Hohenheim است. جالب آنكه كلمه­ي Bombast، به معني گزافه­گويي از اسم وي گرفته شده است. هرچند، دست­كم به واسطه­ي بيان همين يك جمله­ي هوشمندانه هم، به نظر مي­رسد انتخاب چنين لقبي براي وي، كم­لطفي آشكاري باشد.

[2] به نظر شما اين آفت چيست؟

[3] دست كم دو مورد آشكار وجود دارد كه اگر اين رويه را ادامه دهند، چاره­اي نخواهم داشت جز آنكه فاش­تر سخن گويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 5:46 PM  توسط اروند درویش  | 

 
Get Your Own!
Get Your Own!