تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

                                                                                            

راستش نمي­دونم چرا؟! ولي پدرم خيلي عصبانيه! ديدم كه يه چيزايي در مورد يه بابايي به نام پاراسسلوس ... مسلوس نامي نوشته و مي­خواد كه يه جاي ديگه­اي آپلود كنه! ولي از اونجا كه من، به قول گیگیل: باخعن خيلي كنجكاوم (كه هني! با فضولي البته زيادِ زياد فرق داره)، يواشكي گذاشتمش اينجا تا اگه منظورشو فهميدين، برام بنويسين ... حالا اشكالي هم نداره كه اگه الان نفهميدم! وقتي بزرگ شدم، بازم  دوباره حرفاتونو مي­خونم ...

 

      «آنكس كه خيال مي­كند همة ميوه­ها با رسيدن توت­فرنگي مي­رسند، هنوز از انگور چيزي نمي­داند.»

پاراسلوس (1541-1493 ميلادي)

 

حدود 500 سال از زماني كه پاراسلوس[1] اين بيان هوشمندانه را ادا كرد، آنهم در توصيف آفتي[2] كه تمدّن بشري را تهديد مي­كرده و مي­كند، مي­گذرد. امّا راست آن است كه پاراسلوس هم كشف بزرگي نكرده است، وقتي بدانيم حدود 400 سال پيش از او شيخ اشراق (شهاب­الدين سهروردي) در حكايتي پندآموز و در عين حال ترس­انگيز، مفاهيمي به مراتب عميق­تر و زنهاردهنده­تر را به آنان كه در جستجوي حقيقت بوده­اند، عرضه داشته است؛ روايت او كه محمّد علي اسلامي ندوشن با عنوان «بوم­ها و آدم­ها» نقل كرده است، چنين آغاز مي­شود:

«وقتي هدهدي تيزبين در ميان بوم­ها مي­افتد و به ناچار شب را در بين جغدهايي كه به كور بودن در روز مشهورند، سپري مي­كند­، هنگام عزيمت در صبح روز بعد، با اين خطاب بوم­ها روبرو مي­شود كه اين چه بدعتي است كه تو مي­آوري؟ چه عمل  ابلهانه­اي! مگر در روز هم كسي حركت مي­كند؟ روز كه همه جا تاريك است و چشم، چشم را نمي­بيند!! هدهد بي خبر از همه جا جواب مي­دهد: عجب حرفي مي­زنيد، چطور روز تاريك است؟ همة حركت­ها و كارها  كه در روز انجام مي­شود و نور خورشيد در همه جا مي­تابد. از جغدها انكار كه در روز كسي نمي­بيند و از هدهد اصرار كه همه چيز در روز ديده مي­شود. سرانجام بوم­ها به طرف او هجوم مي­آورند كه اين مرغ كه نمونة كوري است، دم از بينايي مي­زند! و با منقال و چنگال مي­افتند به جان او. بخصوص ضربه­ها بر چشم فرود مي­آيد. دشنام مي­دادند و مي­گفتند كه اي روزبين! زيرا كه "روزكوري" در نزد ايشان هنر بود. هدهد مي­بيند كه دارد كور مي­شود و جانش نيز در خطر است؛ جز اين چاره­اي نمي­بيند كه چشمهايش را برهم بگذارد و بگويد: من نيز به درجة شما رسيدم و كور گشتم. آنگاه دست از او برمي­دارند و او تا زنده است، چنين وانمود مي­كند كه نابيناست.»

خواستم بگويم: متأسفانه بحث بر سر روز بودن يا شب­بودن، هنوز هم گاهي خيلي داغ مي­شود ... امّا گاهي در سراي مجازي بعضي از وبلاگ­نانويسان محترم[3]! (البته سزاوارتر آن بود كه مي­نوشتم: وبلاگ­نويسان نامحترم)، به عبارات و كنايات و دسيسه­هاي جهالت­آميز و گمراه­كننده­اي بر مي­خورم كه گمان برم از مرز داغي به سوزانندگي رسانده باشند! فكر مي­كنم بايد كاري كرد ... دست­كم به خاطر نسلي كه مي­آيد و هنوز نسوخته است ...

 

نتيجه­گيري از اروند!

اين پدر منو  ولش! اين عكس آخري منو بچسب تا با خنده از سراي مجازي­ام عبور كني! آخه يكي از تفريحات من اينه كه نذارم به اين راحتي­ها، مادرجونم (مامان ماآني) نماز بخونه و تا جا نمازشو پهن مي­كنه ...

 

                                      اروند و چادر نماز مادرجون 

 



[1] نام اصلي پاراسلوس: ""Philip Theoph Rastus Bombast Hohenheim است. جالب آنكه كلمه­ي Bombast، به معني گزافه­گويي از اسم وي گرفته شده است. هرچند، دست­كم به واسطه­ي بيان همين يك جمله­ي هوشمندانه هم، به نظر مي­رسد انتخاب چنين لقبي براي وي، كم­لطفي آشكاري باشد.

[2] به نظر شما اين آفت چيست؟

[3] دست كم دو مورد آشكار وجود دارد كه اگر اين رويه را ادامه دهند، چاره­اي نخواهم داشت جز آنكه فاش­تر سخن گويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 5:46 PM  توسط اروند درویش  | 

         

                                                                                                                                 

                                             اروند در باغ ملی گیاه شناسی ایران

 

امروز (دوشنبه – 24 مردادماه [1]1384) نشون دادم اينقدر آقا شدم که می­تونم خودم تنهايي سوار آژانس بشم و از کرج تا اداره­ی پدر (کيلومتر 5 آزاد­راه تهران کرج)[2] بيام و با آقای راننده گپ هم بزنم و براش در مورد اداره­ی پدر توضیح هم بدم و بگم که هر وقت می­آم اينجا، عمو رهبر[3] به من اضافه کار هم می­ده! تازه­شم دوربين پدر رو هم با خودم آوردم تا اينبار روايتی تصويری­تر به شما دوستای مهربون خودم، تقدیم کنم.

 

                                       با عمو فرهاد و پدر در رستوران اداره 

              بیماری برگها مشکوک به کمبود میکروالمنتهای خاکدارم محل وجود برگهای بیمار را نشان می دهم

              با دکتر روحی پورورودی قطعه اروپا

             

 

همين­طور که می­بينيد، به هنگام بازدید از ناحيه­ی خزری، عمو حميد و عمو فرهاد – که هر دو تا خاکشناس هستند –  و پدر، توجهشون به سوختگی غير عادی برگ پاره­ای از درختان پهن­برگ جلب شد و با مشورتی که با هم کرديم!!

 

                               در حین یک مشورت علمی

 

قرار شد برای بررسی بيشتر، نمونه­ها به آزمايشگاه منتقل شده و حتّی درخواست ملاقات با رئيس مؤسسه[4] هم طرح شد ...

 

                با عمو رهبر

                در اتاق پدر

 

تو راه برگشت (با ماشين فرهاد خاکساريان):

اروند مشغول باز کردن تخم­مرغ شانسی خود است که با اين آدمک زردرنگ روبرو می­شود:

 

                                       جایزه تخم مرغ شانسی

 

پدر: اروند جان! می­خوای اين جايزه رو بده به عمو فرهاد تا به آينه­ی ماشينش آويزون کنه!

اروند: نه! من يه فکر بهتری دارم!!

پدر: چه فکری؟!

اروند: من يه دونه ديگه مثل اين تو خونه دارم که البته لامپش سوخته و ديگه مثل اين يکی، سرش روشن نمی­شه! بهتره اونو بديم به فرهاد خاکساريان!!

چند دقيقه­ی بعد:

اروند: پدر يه دونه از اين شکلات­های تخم­مرغ شانسی رو می­دم به تو!

پدر: پس عمو فرهاد چی؟!

اروند: آخه دوتا بيشتر نيست!!

پدر: باشه پسرم، تو يه تعارفی بکن!

اروند (خيلی سريع رو می­کنه به عمو فرهاد و بهش می­گه): می­خوری؟!

فرهاد: نه، خيلی ممنون؛

اروند: آخيش!!! [5]

 

پيوست:

از همه­ی دوستای عزيزم که روز پدر را به پدر آينده (خودم!) و پدر خودم تبریک گفتند، خيلی خيلی تشکر می کنم؛ بخصوص از خودم و ماآنی که براش اين کادو­هارو هم خريده بوديم!!

 

کادوهای پدر! بعد از باز شدنکادوهای پدر! پیش از باز شدن            

 



[1] این پست قرار بود که سه­شنبه آپلود بشه که به دلیل اتفاقات خوشایندی که افتاد، نوبتش تا امروز عقب رفت! پس از همه­ی دوست­داران طبیعت و باغ ملّی گياه­شناسی ايران، بخصوص شلاله­ی مهربان عذرخواهی می­کنم ...

[2] در اداره­ی پدر که از سال 1347 تأسيس شده (وقتی که پدر سه ساله بوده!) و حدود 600 کارمند در آن مشغول خدمت هستند؛ تاکنون بر روي 44 خانواده­ی گياهي مطالعه شده، 280 گونه­ی جديد کشف و به مراجع جهاني معرفی شده، گونه‌هاي در حال انقراض كشور شناسایی شده، بسياري از رويشگاه‌هاي مهم ايران و جهان در محوطه­ی 150 هكتاري باغ گياه‌شناسي ملّی ايران از جمله جنگل­های خزری، زاگرس، البرز و مناطق بيابانی کشور و نيز مناطق رويشی اروپا، آمريکا و آسيا (هيماليا، چين و ژاپن) شبیه­سازی شده و سرانجام يكي از معتبر‌ترين هرباريوم‌هاي خاورميانه با جمع‌آوري و نگهداري متجاوز از 247 هزار نمونه­ی گياهي تأسيس و تجهيز يافته است.

[3] اسماعیل رهبر، استادیار پژوهش و رئيس بخش تحقيقات بيابان؛ يعنی همون بخشی که پدرم اونجا کار می­کنه!

[4] دکتر محمّد­حسن عصاره.

[5] جالب اينکه هر دوتا شکلات رو آخرش خودش خورد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 4:21 AM  توسط اروند درویش  | 

                                                                                 

ديدار با خاله نگين و عمو هادی

البته گفتنی­هارو خاله نگین با اون قلم صمیمی و روانش گفته و من تنها می­خوام تصاویری از اين آشنايي ديداری رو برای شما نشون بدم ...

 خاله نگین عزيز! ممنون که با همه­ی مشکلاتی که داشتی اومدی و ممنون که با اومدنت من و ماآنی و پدر و ريحانه رو خوشحال کردی ... راستی از هدیه های قشنگی هم که برامون خريدی خيلی خيلی تشکر می­کنم... فکر می­کنم بايد هزارتا نقاشی بجاش برات بکشم!!

ماآنی می­گه: شما چه دختر با روحيه، خوشگل و بانمکی هستيد ... ولی من می­گم: تو اينقدر مهربوني و قلب پاکی داري که ما آدم­کوچيکا به سختی می­تونيم متوجه ويژگی­های ديگری که داری بشيم!

پدرم هم اين شعر روانشاد فريدون مشيری رو تکرار می­کنه که می­گه:

 

نگاه توست كه رنگ دگر دهد به جهان

اگر كه دل بسپاري به «مهرورزيدن»

اگر كه خونكند ديده‌ات به «بدديدن»

و ادامه می­ده: کاری که نگين می­کنه، می­تونه مصداق بارزی از شعر اون فرزانه­ی دوست­داشتنی باشه...

خيلی دوستت داريم و از آقا هادی مهربان هم تشکر می­کنم که به برقراری اين ديدار کمک کرد.

همچنین از همه­ی دوستای نازنينم که تو پست قبلی برام پيام گذاشتند و به خاله نگین سلام گرم رسوندند، خيلی خيلی تشکر می­کنم.

همه­تونو دوس دارم ... واقعاً می­گم ...

 

                 من و خاله نگین و ریحانهخودم در حال نقاشی در فرهنگسرا

              سالن نقاشیهدایای خاله نگین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 9:5 PM  توسط اروند درویش  | 

 

                                                                        

اروند: سلام! من اروند هستم!!

آن طرف خط: اعظم؟!

اروند: نه! اروند هستم!

آن طرف خط: وای ... اروند تويي؟! سلام اروند جان ... و بعدش هم کلی قربون صدقه و ...

... اگه گفتین امروز بعدازظهر با کی حرف زدم؟!

درسته! با خاله نگین خودم!

سرانجام امروز من و پدر و ماآنی باهاش تلفنی صحبت کرديم[1] و تازه قرار شد که فردا (امروز صبح) حدودای ساعت 11 تو فرهنگسرای ققنوس هم همدیگرو ببينيم! پدر می­گه: اتفاقاً چه دختر پرانرژی، اميدوار و شيطونی به نظر می­آد و وقتی که باهاش صحبت می­کنی، به تنها چيزی که نمی­تونی فکر کنی، تصور درد و بيماری سختی است که داره اين جوان قدرتمند رو عذاب می­ده[2] ...

بياييد باز هم برای شفای کامل نگين دعا کنيم ... نگین فردا برای آغاز دوره­ی پرتو درمانی راهی بيمارستان می­شود ...

 

شرح گفتگوی ديروز با پدر در اداره:

پدر: اروند می­تونی خاله نگين را نقاشی کنی؟!

اروند: تو می­دونی چه شکليه؟!

پدر: نه!

اروند: من فکر می­کنم تپل باشه[3] و خوشگل!

پدر: خُب حالا می­تونی اونو بکشی، بذاريم تو وبلاگت؟!

و خلاصه اينی شد که می­بينيد ...

يه پری دريايي که اصلاً به نظر چاق هم نمی­رسه!

 

خاله نگین دریایی ...                                                   



[1] در حقيقت، خاله نگين دومين دوست مجازی من محسوب می­شه (پس از عمو ابوذر) که تونستم باهاش تلفنی حرف بزنم.

[2] اين مکالمه حدود 40 دقیقه طول کشيد.

[3] ريحانه ديروز بهش گفته بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 0:36 AM  توسط اروند درویش  | 

                                                                        

 

                             امیر خان صبوری

 

امير خان صبوری که معرف حضورتان هست؟! همون پسرعمه­ی یکی يه دونه­ و شيطون من! که به مامانش گفته بود: دختر مورد علاقه­شو به قيمت 100 ميليون تومان بخره[1] و دقيقاً 14 روز از من بزرگتره! خلاصه اين امير خان همين جمعه­ای که گذشت خونه­ی ما بود و يه گفتگوی بامزه­ای با ماآنی من داشت:

امير (رو به ماآنی من و با حالتی آکنده از صمیمیت و خجالت!): زن­دايي! من خيلي شما رو دوس دارم؛

ماآنی (در حالی که حسابی از شنيدن اين جمله ذوق کرده بود): منم تو رو خيلی دوس دارم، عزيزم (و در آغوشش می­کشه)؛

امير: زن­دايي جان! اين سازدهنی قرمز رنگ اروند رو به من می­دی؟

 

                                 همون سازدهنی معروف قرمز رنگ

زن­دايي: برای چی می­خوای؟

امير: آخه من خيلی بهش نياز دارم!!

 

ديدين چه کلکيه! اصلاً از قیافشم معلومه که خيلی حقه­بازه! نه[2]؟! 

 

                                                  نگار-شقایق-اروند-امیر و تارا

[1] پست مورخ ۶/3/1384

[2] فکر کنم از اين پست، مامان گيگيل خيلی خوشش بياد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 4:40 PM  توسط اروند درویش  | 

                                                                                         

مکافات­های گرفتن ناخن!

ماآنی (در حالی که توجهش به ناخونای بلند اروند جلب شده): اروند بدو بيا! دوباره هم ناخونات بلند شده، هم زيرش کثيف شده؛

اروند: نه ديگه! اوّل بايد برم حموم، بعدش ناخونامو بگيری!

پدر: اتفاقاً اوّل بايد ناخوناتو بگيری بعدش بری حموم تا حسابی تميز تمیز بشه و ديگه وبا نگيری!

اروند: مگه وبا بی­شعوره که بياد منو بگيره؟!

ماآنی: آره پسرم! وبا خيلی بی­شعوره! بدو بیا ناخوناتو کوتاه کنم؛

اروند (رو به ماآنی و با لحنی حاکی از خشم و التماس): آخه عزیز دل من! آقای محترم!! من که گفتم اوّل بايد برم حموم ...

پدر: آخه فردا داری می­ری کلاس نقاشی، اونوقت يلدا ناخوناتو نيگاه می­کنه و بهت می­خنده آ ...

اروند (در حالی که به فکر فرو رفته): خُب ... خُب پس به ماآنی بگو: يواش کوتاه کنه که دردم نياد!

و بعد از اينکه سرانجام اروند رضايت داده و ناخوناش کوتاه می­شه، پدر رو می­کنه به اروند و می­گه: حالا ديگه بايد بريم حموم تا تميز بشی؛

اروند (در حالی که به سرعت خودشو به تختخواب می­رسونه): نه ديگه الآن خيلی ديره و بايد زودی بخوابم! (و در کمتر از يک دقيقه سرشو می­کنه زير پتو و واقعاً خوابش می­بره ...)

شما بگین! اگه به این نمی گن استفاده ی ابزاری از خواب! پس به چی می گن؟! 

 

                                       خواب در کمتر از یک دقیقه به روش اروند 

 

در حالی که اين هم وضعيت اتاقشه!!

 

                                  مرتب ترین اتاق دنیا

 

پيوست: از خاله نگین عزيزم خيلی خيلی خيلی ممنونم به هزارتا دليل! يکی اينکه تصميم گرفته سفرشو کنسل کنه، دوّم اينکه کلی از من و ريحانه تعريف کرده و سوّم اينکه دعوتمون کرده تا بريم خونشون ... جونمی جون ... مهمون بازی ...

این هم جديدترین اثر هنری خودم که دیروز بعدازظهر کشیدم و می­خوام اونو تقدیم کنم به خاله نگين عزیز خودم:

 

                                    تقدیم به خاله نگین عزیز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 2:36 AM  توسط اروند درویش  | 

                                                                                           

                                          

  

جشن سبز در کرج

دختر آفتاب، نخستین کسی بود که خبر داد: می­­تونم از نزدیک با خالق ترانه­ی «آهویی دارم خوشگله ...» آشنا بشم. برا همينم باید ازش تشکر کنم که می­کنم.

ولی خودمونیم تا حالا اينقده آدم يه جا نديده بودم!

 

من و ریحانه در مقابل درب ورودی پارک تنیسانبوه مشتاقان خاله نرگس و دوستانشمن و ریحانه و خاله مژگان

 

پدرم می­گفت: حدود 5 تا 6 هزار نفر بودند که همگی در زمین تنیس مجموعه­ی فرهنگی جهان­شهر دور هم جمع شده بودند تا خاله نرگس، عمو فربد و عروسک چيه رو از نزديک ببينند[1] و همين­طور که از تصاویر متوجه می­شويد، واقعاً شلوغ پلوغ شده بود، اونقدر که حتّی چند تا بچه گم شده بودند و خاله نرگس مجبور بود هی برنامه­شو قطع کنه و اسم اونارو بخونه تا پدر و مادرشون پيدا بشن. البته اينو بگم آ: آوازاشون خيلی تکراری بود، تازه صدای بلندگو­ها هم تنظيم نبود و با توجه به اينکه ماآنی و خاله مژگان کلی از صبح رفته بودند تو صف و التماس کرده بودند تا سرانجام تونسته بودند، فقط 4 تا دونه بليط 2500 تومانی (یعنی پول ۵ تا تخم مرغ شانسی)بخرند، اونقدرا هم چیزی رو با ندیدنش از دست ندادین! تازه «چرا» رو هم نياورده بودند ...

 

بلیط در دست و منتظر ورود عروسک چرابا پدر

 

با این وجود، تماشای اونهمه بچه که بعضی­هاشون واقعاً قشنگ می­رقصيدند و همه خلاصه شاد بودند، بخصوص که پدر هم برای من و ريحانه دوتا عروسک چرا خريد، باعث شد تا جای همه­تونو اونجا خالی کنم.

 

                                                   عمو فربد، خاله نرگس و چیه

[1] پدر می­گه: يادمه درست 20 سال پيش، يعنی تيرماه سال 1364 که در گروه 11 توپخانه­ی مراغه مشغول انجام آخرين روزهای آموزش سربازی بودم و برای اوّلين بار از خونواده برای يه مدّت زيادی دور افتاده بودم، تنها تفريحم گوش سپردن به برنامه­­ی آوای موسيقی بود که از ساعت 11 تا 30/11 هر شب پخش می­شد و خيلی دوست داشتم که از نزديک، خالق ترانه­ی «Don't worry be happy»، يعنی هربی هنکاک رو ببينم! امّا آرزوی ديدن خالق يه اثر مشهور تو تموم اين 20 سال با من موند تا بالاخره با ديدن «چيه» تحقق يافت؛ کسی که تقريباً دو سه ساله هر روز صداشو و ترانه­ی مشهورشو (آهويي دارم خوشگله، فرار کرده زدستم؛ دوريش برايم مشکله، کاشکی اونو می­بستم ...) می­شنويم! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 0:31 AM  توسط اروند درویش  | 

 

چرا بايد گيگيل رو دوس داشت؟!

روزها يكي پس از ديگري و شتابان درگذرند يادشان بخير! روزهاي عروسك‌بازي، قايم‌موشك، هفت سنگ، پالام پولوم پيليش، لي‌له، گرگم‌به هوا، الك دولك، استپ، زوو، روزهاي كودكستان و مدرسه، مسافرت­هاي جورواجور، آشنا شدن با آدم­هاي مختلف، مهمون­بازي­هاي رنگارنگ، جشن تولدها، عروسي­ها، عيدي­گرفتن­هاي نوروزي، شنيدن قصه‌ها و حكايت­هاي دوست‌داشتني از آدم­هاي دوست‌داشتني‌تر و   

اما تازه وقتي همه­ی اينها رو تجربه كرديم و با لحظه‌لحظه‌هاي شيرين و حتّي تلخ اونا زندگي كرديم؛ به جاي اينكه عاقل‌تر بشيم، محتاط‌تر مي‌شيم! به جاي اينكه با آغوش باز به استقبال حوادث زندگي بريم، ترسوتر مي‌شيم و دست به عصا‌تر! به جاي اينكه ياد بگيريم: در لحظه زندگي كنيم و از همه چيز تا مي‌تونيم لذت ببريم و پا بكوبيم، در لحظه لحظه­ی زندگي به فكر لحظه‌هايي هستيم كه داريم از دست مي‌ديم، به جاي اينكه كفش­ها رو بكنيم و به دنبال فصول از سر گل­ها بپريم، همش حواسمون به اينه كه كفش­هامونو كسي قاپ نره! به جاي اينكه ساده باشيم و رها، حسود هستيم و كينه‌جو! به جاي اينكه به هر كي كه دوست داريم، بگيم: «سلام»، به هر كي كه بايد، مي‌گيم سلام! و بالاخره به جاي اينكه اونجايي كه دلمون مي‌خواد بخنديم، بدون دغدغه و از ته دل بخنديم و وقتي كه بغض گلومونو فشار مي‌ده، گريه كنيم و سبك بشيم، كمتر خودمونو بروز مي‌ديم و بيشتر نقش خودمونو بازي مي‌كنيم تا اينكه خود خودمون باشيم!

آخه مي‌دونيد بچه­ها! فرق ما آدم­بزرگا با شما آدم­كوچيكا، بيشتر از اينكه در عقلمون باشه، در احتياطمونه! و ما از اينكه مي‌بينيم، به همين سادگي، داريم: دانايي را فداي احتياط و ترس مي‌كنيم و با افزايش طول زندگي، از عرض آن مي‌كاهيم؛ دلمون حسابي مي‌گيره

البته پدرمو اگه ولش کنی، از منبر پايين برو نيس! برا همينم بقيه­ی داستانو من (اروند) می­گم: جريان اينه که ما هر وقت می­ریم به گیگیل سر می­زنيم، خيلی حال می­کنيم و خلاصه داستان­های گيگيل شده يکی از بهونه­های ما برای اينکه بگيم: زندگی زيباست! پس اگه وقت داريد يا نداريد! حتماً به گیگیل سر بزنيد و از گيگيل و خانواده­ی مهربونش درس زندگی کردن و خندیدن یاد بگيريد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 7:53 AM  توسط اروند درویش  | 

دوشنبه (17/5/84)، سعادت­آباد، خونه­ی مادرجون:

مادرجون (خطاب به دايي ميلاد): ميلاد! باز که این اتاقت نامرتب شده! من ديگه خسته شدم از بسکه اتاقتو مرتب کردم (البته به کردی صحبت می­کنند، ولی من بر خلاف پدر، زبون کردی رو خوب می­فهمم و می­تونم ترجمه کنم!)

ميلاد: تقصير اين پويا و ارونده! که هر وقت می­آن اينجا، تمام اسباباشونو می­ريزن تو اتاق من!!

 

فردای اونروز (موقع حرکت به سمت کرج و خونه­ی خودمون):

اروند (خطاب به دايي ميلاد): خيالت راحت شد! ديگه داريم می­ريم تا اتاقت تميز بشه!

و همگی می­زنند زير خنده! واقعاً که بازم اين آدم بزرگا الکی خنديدند!! آخه اين که ديگه خنده نداشت، داشت؟!

 

موقع خداحافظی:

بابابزرگ جمال (رو به من و ماآنی): خُب تا آخر هفته بمونيد، کجا می­ريد؟