تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

                                                                                           

جيک زدن يا نزدن؛ مسأله اين است!

ماآنی ديروز خيلی خسته شده بود! آخه سه­شنبه، روزی که می­گن تولّد يه آقايي يه که خيلی زورش زياده و قراره بياد و آدم بدا رو درب داغون کنه، يه عالمه مهمون دعوت کرده بود[1] تا آقا پيمان و شيواجونو که تازه­گي­ها با هم عروسی کرده بودند، پاشونو گشاد کنه[2]! خلاصه از بسکه تلاش کرد تا به همه خوش بگذره، فردا ظهر خواست يه خورده بخوابه تا خستگيش دربره، واسه همينم رو کرد به من و آرمين و آرين و با قدرت و صلابت هر چه تمام­تر گفت:

 

من می­خوام برم بخوابم، کسی جيک نزنه!!

 

ما هم, همه­مون بلند گفتيم: چشم!

 

خلاصه ماآنی رفت خوابيد و ما هم رفتيم نشستيم تا دوباره فرار جوجه­ای نيگاه کنيم ... منتها قبلش از آرمين و آرين پرسيدم: بچه­ها! شما می­دونيد جيک يعنی چه؟! که چون دیدم جواباشون زياد قانع­کننده نيست، مجبور شدم برم پيش ماآنی و ازش بپرسم: جيک، يعنی چی؟ البته بايد اعتراف کنم که طفلکی از خواب پريد! ولی من فکر می­کنم که تقصير خودش بود! واسه اينکه يا نبايد می­گفت: جيک نزنید و يا اگه هم می­گفت؛ بايد کلمات جديد رو برامون معنی می­کرد و بعدش می­رفت می­خوابيد! مگه نه؟!

 

پيوست:

من و پدر امروز بعد­ازظهر عازم شیراز هستيم (حیف که از امیرحسین خبری نیست...)! آخه صميمي­ترين دوست پدر، عمو مجتبی، خيلی ناراحته ... چونکه پدرش رفته پيش خدا؛ پدری که خودش هم خيلی پدر بود و من می­دونم الآن يه جايي که فاصله­اش تا خدا کمتر از ماست، داره زندگی جديدشو آغاز می­کنه ...

 



[1] خاله ملوک و اميره با شادی و اميرعباس، خاله اکرم و آقای قربان­پور با سميه و زهرا، خاله پری و عمو محمود با آرش و سيبی، خاله آزاده با آرمين و آرين، مادر­جون و بابابزرگ­جمال، خاله فرشته و آقای رمضانی با ثمين و نازنين و خودمون اينا!

[2] پاگشا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 1:44 AM  توسط اروند درویش  | 

 
Get Your Own!
Get Your Own!