
حكايت امام رضا و كبوتر و طوس و شانديز ...

از پلههاي هواپيما كه اومديم پايين، دوباره سوار اتوبوس شديم؛ منتها اتوبوسهاي فرودگاه مشهد بيشتر شبيه اتوبوسهاي شركت واحد كرج بود تا اتوبوسهاي فرودگاه مهرآباد!
حالا بازم اين تهرونيها ناله سر بدن كه امكانات نداريم!!

از فرودگاه هم يه ماشين باحالي كه توش همه چي پيدا ميشد، حتا تلويزيون و بيشتر شبيه خونه بود! ما رو رسوند به هتل و با اينكه پدر ميگفت: اين يكي از بهترين هتلهاي مشهد است، امّا نميدونم چرا يه دفعه دلم براي اتاق خودم تنگ شد و گفتم: من اينجا نميمونم!
بياييد برگرديم بريم خونهي خودمون!! البته بعداً يه اتفاقهايي افتاد كه من تونستم اون دو سه روز رو تحمل كنم!
از جمله اينكه كشف كردم ميشه از تلويزيون اتاقمون به صورت 24 ساعته كارتون تماشا كرد! طفلكي ماآني و پدر كه هر جا ميخواستيم بريم، بايد كلي معطل ميشدند تا جناب عالي – كه خودم باشم – رضايت بدم و از خير تماشا كردن كارتون بگذرم!! تازه اونم كارتونهايي كه همشونو دست كم دو سه بار الي شونصدبار ديده بودم!! ![]()

اوّلين جايي كه رفتيم، يه جاي خيلي خيلي بزرگ و شلوغي بود، مثل همون جايي كه مامان بزرگ درويش را خاك كرده بودند ... اينجا هم پر از كبوتر و در و آدمهاي جورواجور و گنبد و گلدستههاي طلايي و آبي بود؛ ولي البته خيلي بزرگتر بود و حيف كه نميذاشتند دوربين با خودمون ببريم ... وگرنه من از كبوترهاي امام رضا (ع) كه خيلي با من مهربون بودند و اصلاً از دستم فرار نميكردند،
براتون يه عالمه عكس ميگرفتم. فقط نكتهي غمانگيز ماجرا اين بود كه من تصميم گرفتم همراه ماآني از سمت خانومها وارد حرم بشم كه اونقدر شلوغ پلوغ بود كه داشت نفسم بند مياومد و از اين بدتر اونكه، هواپيماي نازنينم يه دونه بالش كلاً ناپديد شد و يه پايهاش هم شكست!
خلاصه نزديك بود اشكم درآد كه بلافاصله خودمونو به بازار رضا رسونديم و يه چيز ديگه جايگزينش شد! ![]()

تو بازار رضا من و پدر مشغول خوردن تمر آلوچه شديم (البته پدر جر زني ميكرد و بيشتر از من ميخورد!) و ماآني هم از اين مغازه به اون مغازه ... تا اينكه رفتيم به يه چلوكبابي به نام برادران کریم كه ميگفتند، چلو ماهيچههاي باحالي داره! ولي من لب نزدم و فقط با وايت بردم كه تازه خريده بودم، تند و تند نقاشي كشيدم و پاك كردم. ماآني ميگفت: فردا ساعت 4 صبح ميرم حرم تا شايد بتونم دستمو به ضريح بزنم و قول داد كه يه بار ديگه حتماً با هم بريم تا من واسه دوستاي وبلاگيم دعا كنم ...

خلاصه تو اين چند روز تا ميتونستيم، بازار و مسجد و بوتيك و خيابون و چلوكبابي و البته امام رضا رفتيم. از جمله بازار فرش (براي ديدن دوست دوران دانشكدهي پدر، آقا فرزين گل كه صاحب سه تا دختر شده بود!)، مراكز تجاري پروما، قسطنطنيه، الماس شرق، زيستخاور، بازار بينالملل و سجاد. خوبيش به اين بود كه تو هر كدوم از اينا من يه ناخونك ميزدم، اونقدري كه ماآني طفلكي هر چي پول داشت يا براي من اسباب بازي خريد يا براي پدر يه چيزي خريد كه بخوره و فقط يه دونه دستكش براي خودش خريد كه البته شايد بعداً داستانشو براتون تعريف كردم!![]()

راستي! داشت يادم ميرفت كه تو اين سفر ما درشكه سواري هم كرديم، اونم نزديك آرامگاه يه آدم ديگهاي كه پدر خيلي دوستش داشت (حكيم طوس، فردوسي عزيز)، ولي توش نه كبوتر بود و نه اونقدر آدم كه تو خونهي امام رضا بود! تازه قبر یه شاعر خوب دیگه هم اونجا بود که براش فاتحه خوندیم...


ولي با اين وجود، خونه جالبي داشت و درو ديوارشو پر كرده بود از مقاله!! درست مثل پدر كه دستنوشتههاش تموم اتاقمو از ريخت انداخته!!
يه آقايي هم اونجا سه تار ميزد كه البته نميشد باهاش درست و حسابي نيناي ناي كرد! ![]()
بعدش هم رفتيم يه جايي به نام شانديز كه كباباش شكل گنجيشك پركنده بود و نميدونيد اين ماآني و پدر با چه شوقي اون طفلكيهاي به سيخ كشيده رو ميخوردند! ولي من بيشتر از محيط اونجا كه پر از تخت بود و تا لب رودخونه اونارو چيده بودند، خوشم اومد و خلاصه از اين تخت ميپريدم رو اون تخت ...

راستي يه چيز جالب ديگه در مشهد اينكه رانندهي تاكسيها و آژانسهاي اونجا خيليهاشون آقا نبودن! و اتفاقاً خانومها انصافشون هم خيلي بهتر از آقاهاي راننده بود! و دست آخر اينكه در بعد از ظهر روزي كه ميخواستيم برگرديم، يعني در نخستين روز ماه مبارك رمضان – كه توش يه عالمه سريال باحال از تلويزيون پخش ميشه! – از سمت بابالجواد وارد خونهي امام رضا شديم و من به نيت تموم دوستاي عزيز وبلاگي و غير وبلاگيم، از جمله نيايش، مليكا، آهو، ذكريا، ارغوان، باران، اميرحسين، خزان، نريمان، امير و شقايق و ... با كاسههاي طلايي به كبوترا دونه دادم و براي همهي آدماي مهربوني كه ميشناسم و نميشناسم دعا كردم و دعا كرديم ...
پدر داشت به ماآني ميگفت: ببين! چقدر مردم گرفتارند و همه دنباي حاجت خودشون واقعاً داشتند گريه ميكردند و خودشونو به در و ديوار خونهي امام رضا ميماليدند؛ حتا عمو فرزين ميگفت: حالا ديگه هر يك ماه به يك ماه مجبورند داخل ضريح را تخليه كنند تا مردم بتونند توش پول بريزند! در حالي كه تا چند سال پيش هر چهار ماه به چهار ماه اين كارو ميكردند ...![]()

موقع برگشت تو فرودگاه مشهد هم به طور اتفاقي پدر يكي ديگه از دوستاي زمينشناسش به نام عمو مهدي شعباني رو ديد و خلاصه كلي خوش به حالشون شد و دست آخر اينكه هواپيماي برگشت از هواپيماي رفت هم بزرگتر بود و آقاي خلبان مهربونتري هم داشت! چون واسه همهمون توضيح داد كه از چه شهرهايي رد ميشيم و الآن در ارتفاع 9100 متري هستيم كه دماي هوا هم 41 درجه زير صفر است! ياد همهي كوهنوردهاي اورست به خير و البته ياد عمو ابوذر عزيز كه اميدوارم يه روز بتونه با آقا احسان و امين بره به اورست ...
پيوست:
امير حسين عزيز! خيلي خيلي خيلي ممنون كه منو با هديهي ارزشمندي كه از شيراز برام فرستادي شرمنده كردي ... چه تولدي داشتم من امسال ...

محكمكاري پدر و ماهان و ايرباس!
اوّل اينكه (روز قبل از پرواز)
شب تولدم رفتيم كبابي بناب با مادر جون و خاله اكرم و ماآني و پدر، امّا همون طوري كه می بینید! من از بسكه خسته بودم و تو خونه با شقايق و مهديه و امير و كوروش آتيش سوزونده بودم! همونجا كنار مادرجون (مامان ماآني) خوابم برد و كباب هم نخوردم ...
دوّم اينكه
حيف كه هوتنگ امسال مهد كودكشو عوض كرده! وگرنه خوب ميدونستم با اين پست چه جوري حالشو جا بيارم تا ديگه اينقده فرودگاه رفتنو به رخ من نكشه[1]!
سوّم اينكه
پدرم محكمكاري كرد! آخه از بسكه اين هواپيماها اوضاشون بی ريخته و يكي در ميون يا چرخاشون باز نميشه يا موتوراشون خاموش ميشه و يا راداراشون كجكي ميبينه!! از بين تموم هواپيماها گشت دنبال ايرباس يا بويينگ و واسه همينم مجبور شديم پرواز 45/5 بامداد دوشنبه (11/7/84) هواپيمايي ماهان رو كه ايرباس بود، انتخاب كنيم تا وقوع احتمالات بالا به كمينه برسه! خلاصه همون جوری كه ميبينيد! دقيقاً 5 سال و 18 ساعت و 25 دقيقه بعد از ورودم به اين دنيا!! و رأس ساعت مقرر سوار هواپيما شديم و رفتيم رو هوا ...

البته قبلش سوار يه اتوبوسهاي عجيبي شديم كه صندليهاش خيلي كم بود و من يه دفعه پيش خودم گفتم: نكنه اين دوتا به من كلك زده باشند! برا همينم با عصبانيت و ناراحتي و نااميدي رو كردم به ماآني و بهش گفتم: اين كه هواپيما نيس! اونم گفت: پسرم يه خورده صبر كن الآن ميرسيم! تا اينكه چشمم به اون افتاد!! واي كه چقدر بزرگ بود ... چرخاش كه اندازهي ديوار خونهمون بود! اصلاً با اون هواپيماهايي كه تو آسمون كرج بعضي وقتا ميديدم كه از خودشون دود سفيد دربكردن! خيلي فرق داشتند ... منم كه يه ريز از پدر و ماآني سؤال ميكردم: چرا اينقدر بزرگه؟ چرا چرخاش اينجوريه؟ چقدر صداي موتورش زياده! چرا تا پاي هواپيما پياده نرفتيم؟ چرا اتوبوسش صندلي نداره؟ چرا خانوم مهموندار هواپيما لباساش با اونايي كه تو فيلما نشون ميدن، فرق ميكنه؟! اين اداها چيه اونا درميآرن؟! [2]چرا حرف نميزنند؟! كيه داره حرف ميزنه؟ ماسك برا چي لازمه؟!! چرا انگليسي شد؟!! طفلكي پدر ...
خلاصه رفتيم رو هوا ... و پسر چه كيفي داشت! واقعاً ميگم!!

اونقدر كيف داشت و از اون بالا پايينو تماشا كردن حال مي داد كه وقتي ماآني پرسيد:
اروند جان! از اين به بعد اگه بيجار خواستيم بريم، با اتوبوس بريم يا با هواپيما؟!
بي معطلي بهش گفتم: با هواپيما!!![]()
![]()
آخه شما كه نميدونيد! هم يه عالمه خوراكي خوشمزه بهم دادن و هم يه دونه هواپيماي كوچيك شده، مال خودم!!

تازه پنجرههاش كركره هم داشت! كه تا پدر ميخواست از بيرون عكس بگيره، ميگفتم: يا بايد من عكس بگيرم يا كركرههارو ميكشيدم!! اصلاً شما بگيد: اين عكسي كه من از بالاي مشهد گرفتم، بد بيد؟!!

دنباله ماجرا در پست بعدي ...
پيوست:
فرداي اون روز از اخبار راديو شنيديم كه هواپيماي ايرباس شركت ماهان به دليل بازنشدن چرخاش، در فرودگاه كلن فرود اضطراري داشته است!! البته هواپيماي ما از مشهد داشت ميرفت بحرين و فكر نكنم به اين زودي تا آلمان ميرسيد! وگرنه پدرِ عقل كل من!! حتماً فكرشو ميكرد!!!
«بزرگترهاي ما عقايد ثابتي دارند ... آنها ما را دوست دارند، چون بچههايشان هستيم؛ امّا آيا آنها ميدانند كه چه دنيايي را برای ما بوجود ميآورند، اگر كمترين اشتباهي در ماشين هستهاي آنها رخ دهد؟! ما هرگز شانسي براي رشد نخواهيم يافت ... ما امكاني براي رشد و پرورش ميخواهيم.»
بسياري از ماها شايد بدانيم كه 8 اكتبر برابر است با روز جهاني كودك؛ امّا شايد تعداد كمتري از ما (از جمله پدرم كه فكر ميكنه عقل كله!) بدانيم كه همين پاراگراف نخست اين پست كه دقيقاً 19 سال پيش در چنين روزي و توسط دو تا از دانشآموزان 9 سالهي مدرسهي آتاتوري در نيويورك، خطاب به آدمبزرگاي عقل كل تموم دنيا نوشته شده، سرمنشأ نامگذاري اين روز بوده است[1]!
آهاي آدم بزرگا! كه وقتي حالتون خوشه، كلي قربون صدقهي ما ميريد! ما بچهها بالاخره يه روزي - چه شما بخواهيد و يا نخواهيد - سكاندار هدايت اين كشتي به گل نشستهاي خواهيم بود كه شماها ناخدا و ملوان آن بودهايد. پس براي نجات اين دنيا و رهايي اين كشتي به گل نشسته هم كه شده، قدري از خودخواهيهاي خود كم كنيد و واقعاً و بدون شعار به فكر ما و آيندهي ايمن ما باشيد. حرفهاي مامان پریسا هم ميتونه در همين ارتباط خيلي خيلي شنيدني باشه...
يادمون باشه كه ما آدمكوچيكا آسيبپذیرترین گروه در هر جامعه هستيم و از هيچ چيز ما، از جمله غذا، پوشاك و نيازهاي ديگرمان نبايد كم بشه. عدم توجه به وضعيت كودكان، آنهم به دليل مشكلات اقتصادي و كاستن بودجههايي كه شرايط زندگي و حيات كودكان را خدشهدار ميسازد به اميد اينكه اقتصاد آينده كشور تأمين باشد، نه توجيه و بازده اقتصادي دارد و نه حركتي انساني محسوب ميشود.

پيوست:
راستي! ضمن تشكر مجدد از اين همه لطف و صفاي شما دوستاي نازنينم كه منو در سالروز تولدم حسابي شرمنده كرديد، بايد بگم كه يه عالمه حرف و خبر و عكس از مشهد دارم كه تا دوشنبه براتون آپلود خواهم كرد.
باز هم ميگم كه خيلي دوستتون دارم ...
[1] كودكان در روز جهاني كودك ميخواهند اين تضاد را يادآور شوند: در حالي كه سالانه هزينههاي غيرقابل تصوري صرف توليد انواع سلاحهاي هستهاي و غير هستهاي ميشود، كودكان بسياري از گرسنگي، عدم امكانات بهداشتي، سوء و تغذيه و .... ميميرند. يونيسف اعلا م داشته كه تنها با اختصاص پنج دلار براي هر كودك ميتوان جان 90% از كودكاني را كه سالانه ميميرند، نجات داد و براي بهبودي چشمگير زندگي كودكان جهان سوّم كافي است كه همان مبلغ در يكسال خرج شود و اين مبلغ تنها معادل بودجه شش هفته تسليحاتي جهان است.

مچ پدر رو گرفتم!
امروز (دیروز) که پدر از مأموریت برگشت، اولش همون طور که می بینید یه دونه ماشین کنترلی به من داد
و تازه گفت اینو به کمک عمو آرتا از بازار زاهدان با یه عالمه پول، يعنی هزار و چهارصد تا دونه یه تومنی خریده!
منتها بعدش که داشت عکسا رو از دوربینش میریخت رو کامپیوترش، من دیدم که بعضی عکسا یه جور دیگهس! و تازه فهمیدم که پدر با هواپیما رفته مأموریت و بر خلاف قولی که داده بود، بازم منو نبرده بود فرودگاه، سوار هواپیما کنه! برا همینم خیلی عصبانی شدم و حتا کارم به استفاده از واژههای غیر بهداشتی هم کشیده شد! ![]()
البته بعداً من کوتاه اومدم! چون یه دونه بلیط داد به خودم و گفت: به خاطر تولدت، دوشنبه میخوام سوار هواپيمات کنم و با ماآنی ببرمتون امام رضا ...![]()
اینه که فعلاً این عکسا رو من ازش گرو گرفتم تا تو وبلاگ خودش نذاره و تا روز دوشنبه هم صبر میکنم، ببینم چی میشه!![]()




پیوست:
راستی مامان ملیکای عزیز! این قضیهی پذیرفته شدن مقاله در هند چی بود
که پدر اینقدر از شنیدن خبرش خوشحال شد؟! ![]()
![]()
بيد مجنون و نوك برج!
بچهها! از من ميشنويد، پاتونو تو سينمايي كه بيد مجنون نشون ميده، نذاريد!
حتا اگه بهتون بگن يه تخم مرغ شانسي پيش من داري!!
آخه چه معني داره اون آقاهه اين كاراي بد رو بكنه و كتاباشو آتيش بزنه؟! اون كه داشت به اون قشنگي با دختر و زنش برف بازي ميكرد! آخه شما آدم بزرگا چه تونه؟! چرا اينقدر زود خودتونو گُم ميكنيد؟!![]()
امّا بچهها! حتماً نوك برج رو ببينيد! حتا اگه شده يه دونه تخم مرغ شانسي دست خوش بديد!
آخه اين ماآني و پدر با ديدن چنين فيلمهاي بي سر و ته هي اونقدر ميخندن و خوش به حالشون ميشه، كه بعدش هر چي بگم، نه نميگن!!
مثلاً شما بگيد: اين كجاش خنده داره كه آقا خوش تيپه به خانوم خوش تيپتره بگه: نميدونم آخه من خر! عاشق چيه تو شدم؟!!![]()
پيوست:
پدر داره ميره درياچهي هامون و تا دو سه روز كركرهي اينجا نيمه بازه!
ديگه دارم آقای آقا میشم!

ديروز نخستين روز سال تحصيلی جديد رو البته با يک روز تأخير آغاز کردم. آخه همون طور که میدونيد، روز دوّم مهر (امسال اول مهر افتاده بود به جمعه) داشتم از شيراز برمیگشتم و واسه همينم، روز دوّم مهر من شد، روز سوّم مهر!



خلاصه بعد از بجا آوردن مراسم ويژه و ماچيدن قرآن مجيد و عبور از زير اون راهی خانهی کودک رؤيا و رامين شدم تا رسماً دورهی پيش دبستانی رو آغاز کنم!

ديديد همون روز اوّل افتتاح ولباگم گفتم: تا چشم بهم بزنيد، میشم اندازهی شما، یه آدمبزرگ واقعی! خُب حالا هم شدم ديگه، مگه نه؟!

حکايت 28 ساعت اتوبوسرانی!
اين نخستين باری بود که با پدر میرفتم مسافرت، اونم بدون ماآنی! البته روزهای مجردی فراوانی را با پدر گذراندهام که آخريش همين بهار امسال بود که داستان چهار روز مجردی را حتماً خونديد! امّا اين دفعه فرقش اين بود که ماآنی تو خونه مونده بود و ما رفته بوديم مسافرت!
بگذريم! اتوبوس ما ساعت 6 بعدازظهر راه افتاد و من وسطهای فيلم «دنيا» - که يه حاجآقايي رو نشون میداد که یواش يواش ريشها و شلوارش کوتاه و کوتاهتر میشد تا بتونه بيشتر درد و بلا بشه! – خوابم برد تا حوالی پاسارگاد! وقتی از خواب بيدار شدم، گفتم: پدر واقعاً میگی: هنوز نرسيديم؟ من که اينقدر خوابيدم که دوباره صبح شده!! خلاصه از مجموع اين سفر 14 ساعته، 12 ساعتشو من خواب بودم! امّا تا بيدار شدم، در حالی که داشتم از پنجرهی اتوبوس بيرونو نيگاه میکردم، به پدر گفتم:
وای! پدر نيگاه کن! مثل نقاشیهاييیه که من میکشم! خورشيد تازه داره از پشت کوهها میآد بالا!

پدر (در حالی که به سرعت دوربينشو آمادهی عکاسی میکرد): آره پسرم، دقيقاً مثل نقاشیهای قشنگ تو ...

اروند: چرا خورشيد اينقدر نور داره؟!
پدر: واسه اينکه خورشيد يه ستاره است، مثل بقيهی ستارههايي که شبا تو آسمون میبينيم، منتها چون خيلی یه ما نزديکه، نورش هم بيشتره؛
اروند: مثلاً چقدر نزديکه؟ فردا میتونيم بهش برسيم؟!
پدر (در حالی که داشت چيلیک و چيليک عکس میگرفت): نه ما خيلی خيلی ازش دوريم!
اروند: ولی ستارهها خيلی خيلی خيلی از ما دورتر ترند، مگه نه؟
و اونوقت با همديگه نخستين طلوع خورشيد مشترک رو نيگاه کرديم ...

ساعت 8 صبح رسيديم، ترمينال شيراز و اوّل دو تا بليط برای برگشت گرفتيم

و بعد رفتيم به يه جايي به نام بيتالعباس در نزديکی شاهچراغ؛ جايي که هم برای چشمهای نيايش کوچولو و هم سلامتی کامل ذکريا (پسر کوچک دکتر عارفی، همکار پدر) که سرطان خون گرفته، دعا کرديم.![]()
راستی يه چيز جالب تو مراسم ختم، اينه که پذيرايي با فالودهی مخصوص و زعفرانی شيرازی انجام گرفت، چيزی که به قول پدر: فکر نکنم در هيچ جای ديگر ايران نظير داشته باشه.



تازه عمو مجتبی در آخرای مراسم خودش رفت پشت ميکروفون و با گفتن اينکه پدرش همهرو بخشيده، درخواست کرد که اگه از پدرش کسی طلبی چیزی داره، بگه تا با پرداختش روح پدرش به آرامش برسه و آخرش شروع کرد به خوندن شعری که پدرش اونو هميشه دم میگرفته و حسابی اشک همه رو درآورد ...


طوری که اگه کسی نمیدونست، فکر میکرد اينجا مجلس ختم يه جوون ناکامه نه يه پيرمرد هفتاد و چند ساله! تازه آخر مراسم هم چندتا از پيرمردهای مجلس که معلوم بود از دوستای نزديک آن مرحوم هستند، شروع کردند، قطعهای رو به ياد حاج عزیز پاکپرور خوندن و سينهزدن و اشک ريختن ... پدر میگفت: اين نشون میده که چقدر حاجی آدم خوبی بوده، بخصوص که معلوم شد تمام درو پنجرههای بيتالعباس به خرج آن مرحوم ساخته شده؛ رازی که حتا فرزندانش نيز از آن بیخبر بودند.

البته خود عمو مجتبی هم آدم خيلی خوبيه، پدر میگه يه دفعه در کنار رودخانهی کرج تو زمستون، صدای يه بچهرو میشنوه که داشته غرق میشده، اون خودشو به آب میزنه و با تلاش فراوون از مرگ بچه جلوگيری میکنه و حدود 2 کيلومتر در امتداد رودخانه میآد بالا تا سرانجام با چندين خانواده مواجه میشه که فقط با ديدن پيراهنهای خيس پسرک، شروع به دعواکردنش میکنند که چرا خودتو اينقدر خيس کردی؟! غافل از اينکه ... خلاصه از اون به بعد، عمو مجتبی سينوساش چرکی شد و تا حالا اين عارضه ولش نکرده! تازه پدر میگه بازم موردايي بوده که عمو مجتبی کسايي رو از مرگ نجات داده و قول داد که يه روز همشو برام تعريف کنه ...

راستی بعد از اینکه از دارالرحمه برگشتیم (قبرستان شیراز) تو خونه عمو مجتبی از فرصت استفاده کرده و با محمد، امين و حسين يه عالمه بازی کردم، در حالی که پدر چُرت میزد!


آخه تو اتوبوس اون بيشتر حواسش به من بود و خودش نخوابيده بود ...

ساعت 5 بعدازظهر هم با يه اتوبوس دوطبقهی باحال که پايينش رستوران هم داشت، به سمت تهران حرکت کرديم و موقعی از خواب بيدار شدم که ديشم داشت میريخت! يعنی عوارضی آزادراه تهران، قم!![]()

خلاصه وقتی رسيديم خونه، اونقدر پدر از من تعريف کرد که چه پسر آقايي بودم و خيلی خوشسفر هستم که نگو و نپرس ... اونقدر که ماآنی فکر کنم منو شونصدتا بوس کرد! ![]()
![]()
پيوست (به قلم پدر):
وقتی خواستم پست جديدو آپلود کنم، نگاهم به کامنت دلنشين مجتبای عزيز افتاد و اين جمله خطاب به اروند:
«عزیزم! بابا و مامانو دوس داشته باش. اگه حتا اخم میکنن تو به دل نگیر و ببوسشون. آخه اونا یه چیزی تو نگاهشون هست که تو نگاه هیچ کس دیگهای تو دنیا پیدا نمیشه! اگه یه موقع قرار شد چیزی از خدا بخوای ازش بخواه که تا اونجایی که میشه ما بچهها رو از اونا جدا نکنه ...»
آدم میتونه سنگينی مصيبت و اوج غم يه فرزند رو در سوگ پدر در واژه واژهی اين جمله احساس کنه ... حتا اگه اون فرزند حالا خودش پدر سه فرزند باشه!
ديگه چه میشه گفت؟!


