تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

 

                                                                                                     

 

انتقال آزمایشی خانه ی مجازی اروند به:

 

 

                               اینم خودم هستم که دیشب کشیدم!0

http://arvanddarvish.com

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 1:13 AM  توسط اروند درویش  | 

 

                                                                                         

                                                                                        

 

       

 

حكايت امام رضا و كبوتر و طوس و شانديز ...

 

      

 

از پله­هاي هواپيما كه اومديم پايين، دوباره سوار اتوبوس شديم؛ منتها اتوبوس­هاي فرودگاه مشهد بيشتر شبيه اتوبوس­هاي شركت واحد كرج بود تا اتوبوس­هاي فرودگاه مهرآباد! حالا بازم اين تهروني­ها ناله سر بدن كه امكانات نداريم!!

 

       در بازار رضا با تمر آلوچه معروف

 

         از فرودگاه هم يه ماشين باحالي كه توش همه چي پيدا مي­شد، حتا تلويزيون و بيشتر شبيه خونه بود! ما رو رسوند به هتل و با اينكه پدر مي­گفت: اين يكي از بهترين هتل­هاي مشهد است، امّا نمي­دونم چرا يه دفعه دلم براي اتاق خودم تنگ شد و گفتم: من اينجا نمي­مونم! بياييد برگرديم بريم خونه­ي خودمون!! البته بعداً يه اتفاق­هايي افتاد كه من تونستم اون دو سه روز رو تحمل كنم! از جمله اينكه كشف كردم مي­شه از تلويزيون اتاقمون به صورت 24 ساعته كارتون تماشا كرد! طفلكي ماآني و پدر كه هر جا مي­خواستيم بريم، بايد كلي معطل مي­شدند تا جناب عالي – كه خودم باشم – رضايت بدم و از خير تماشا كردن كارتون بگذرم!! تازه اونم كارتون­هايي كه همشونو دست كم دو سه بار الي شونصدبار ديده بودم!!

 

                 به جاي خوردن من نقاشي مي كردم

  

     اوّلين جايي كه رفتيم، يه جاي خيلي خيلي بزرگ و شلوغي بود، مثل همون جايي كه مامان بزرگ درويش را خاك كرده بودند ... اينجا هم پر از كبوتر و در و آدم­هاي جورواجور و گنبد و گلدسته­هاي طلايي و آبي بود؛ ولي البته خيلي بزرگتر بود و حيف كه نمي­ذاشتند دوربين با خودمون ببريم ... وگرنه من از كبوترهاي امام رضا (ع) كه خيلي با من مهربون بودند و اصلاً از دستم فرار نمي­كردند، براتون يه عالمه عكس مي­گرفتم. فقط نكته­ي غم­انگيز ماجرا اين بود كه من تصميم گرفتم همراه ماآني از سمت خانوم­ها وارد حرم بشم كه اونقدر شلوغ پلوغ بود كه داشت نفسم بند مي­اومد و از اين بدتر اونكه، هواپيماي نازنينم يه دونه بالش كلاً ناپديد شد و يه پايه­اش هم شكست! خلاصه نزديك بود اشكم درآد كه بلافاصله خودمونو به بازار رضا رسونديم و يه چيز ديگه جايگزينش شد!

 

              يكي از جانشين ها و دستاوردهاي سفر

     

        تو بازار رضا من و پدر مشغول خوردن تمر آلوچه شديم (البته پدر جر زني مي­كرد و بيشتر از من مي­خورد!) و ماآني هم از اين مغازه به اون مغازه ... تا اينكه رفتيم به يه چلوكبابي به نام برادران کریم كه مي­گفتند، چلو ماهيچه­هاي باحالي داره! ولي من لب نزدم و فقط با وايت بردم كه تازه خريده بودم، تند و تند نقاشي كشيدم و پاك كردم. ماآني مي­گفت: فردا ساعت 4 صبح مي­رم حرم تا شايد بتونم دستمو به ضريح بزنم و قول داد كه يه بار ديگه حتماً با هم بريم تا من واسه دوستاي وبلاگيم دعا كنم ...

 

                آرامگاه شيخ طوس

 

      خلاصه تو اين چند روز تا مي­تونستيم، بازار و مسجد و بوتيك و خيابون و چلوكبابي و البته امام رضا رفتيم. از جمله بازار فرش (براي ديدن دوست دوران دانشكده­ي پدر، آقا فرزين گل كه صاحب سه تا دختر شده بود!)، مراكز تجاري پروما، قسطنطنيه، الماس شرق، زيست­خاور، بازار بين­الملل و سجاد. خوبيش به اين بود كه تو هر كدوم از اينا من يه ناخونك مي­زدم، اونقدري كه ماآني طفلكي هر چي پول داشت يا براي من اسباب بازي خريد يا براي پدر يه چيزي خريد كه بخوره و فقط يه دونه دستكش براي خودش خريد كه البته شايد بعداً داستانشو براتون تعريف كردم!

 

 

 

                پدر مي گه هميشه بايد به تارزن هاي خياباني كمك كرد

         

       راستي! داشت يادم مي­رفت كه تو اين سفر ما درشكه سواري هم كرديم، اونم نزديك آرامگاه يه آدم ديگه­اي كه پدر خيلي دوستش داشت (حكيم طوس، فردوسي عزيز)، ولي توش نه كبوتر بود و نه اونقدر آدم كه تو خونه­ي امام رضا بود! تازه قبر یه شاعر خوب دیگه هم اونجا بود که براش فاتحه خوندیم...

 

            آرامگاه ساده شاعر قاصدک

 

             

 

      ولي با اين وجود، خونه جالبي داشت و درو ديوارشو پر كرده بود از مقاله!! درست مثل پدر كه دستنوشته­هاش تموم اتاقمو از ريخت انداخته!! يه آقايي هم اونجا سه تار مي­زد كه البته نمي­شد باهاش درست و حسابي ني­ناي ناي كرد!

 

                 درشكه سواري با ماآني

 

     بعدش هم رفتيم يه جايي به نام شانديز كه كباباش شكل گنجيشك پركنده بود و نمي­دونيد اين ماآني و پدر با چه شوقي اون طفلكي­هاي به سيخ كشيده رو مي­خوردند! ولي من بيشتر از محيط اونجا كه پر از تخت بود و تا لب رودخونه اونارو چيده بودند، خوشم اومد و خلاصه از اين تخت مي­پريدم رو اون تخت ...

 

                   شیشلیک سرای قصر در شاندیز

         

      راستي يه چيز جالب ديگه در مشهد اينكه راننده­ي تاكسي­ها و آژانس­هاي اونجا خيلي­هاشون آقا نبودن! و اتفاقاً خانوم­ها انصافشون هم خيلي بهتر از آقا­هاي راننده بود! و دست آخر اينكه در بعد از ظهر روزي كه مي­خواستيم برگرديم، يعني در نخستين روز ماه مبارك رمضان – كه توش يه عالمه سريال باحال از تلويزيون پخش مي­شه! – از سمت باب­الجواد وارد خونه­ي امام رضا شديم و من به نيت تموم دوستاي عزيز وبلاگي و غير وبلاگيم، از جمله نيايش، مليكا، آهو، ذكريا، ارغوان، باران، اميرحسين، خزان، نريمان، امير و شقايق و ... با كاسه­هاي طلايي به كبوترا دونه دادم و براي همه­ي آدماي مهربوني كه مي­شناسم و نمي­شناسم دعا كردم و دعا كرديم ...  پدر داشت به ماآني مي­گفت: ببين! چقدر مردم گرفتارند و همه دنباي حاجت خودشون واقعاً داشتند گريه مي­كردند و خودشونو به در و ديوار خونه­ي امام رضا مي­ماليدند؛ حتا عمو فرزين مي­گفت: حالا ديگه هر يك ماه به يك ماه مجبورند داخل ضريح را تخليه كنند تا مردم بتونند توش پول بريزند! در حالي كه تا چند سال پيش هر چهار ماه به چهار ماه اين كارو مي­كردند ...

         

                 اسپايدرمن واقعي كه تا رسيديم خونه به پدر گفتم آويزونش كن

     

      موقع برگشت تو فرودگاه مشهد هم به طور اتفاقي پدر يكي ديگه از دوستاي زمين­شناسش به نام عمو مهدي شعباني رو ديد و خلاصه كلي خوش به حالشون شد و دست آخر اينكه هواپيماي برگشت از هواپيماي رفت هم بزرگ­تر بود و آقاي خلبان مهربون­تري هم داشت! چون واسه همه­مون توضيح داد كه از چه شهر­هايي رد مي­شيم و الآن در ارتفاع 9100 متري هستيم كه دماي هوا هم 41 درجه زير صفر است! ياد همه­ي كوهنوردهاي اورست به خير و البته ياد عمو ابوذر عزيز كه اميدوارم يه روز بتونه با آقا احسان و امين بره به اورست ...

 

پيوست:

امير حسين عزيز! خيلي خيلي خيلي ممنون كه منو با هديه­ي ارزشمندي كه از شيراز برام فرستادي شرمنده كردي ... چه تولدي داشتم من امسال ...

 

        

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 5:54 PM  توسط اروند درویش  | 

  

                                                                          

محكم­كاري پدر و ماهان و ايرباس!

 

اوّل اينكه (روز قبل از پرواز)

شب تولدم رفتيم كبابي بناب با مادر جون و خاله اكرم و ماآني و پدر، امّا همون طوري كه می بینید! من از بسكه خسته بودم و تو خونه با شقايق و مهديه و امير و كوروش آتيش سوزونده بودم! همونجا كنار مادرجون (مامان ماآني) خوابم برد و كباب هم نخوردم ...

 

دوّم اينكه

حيف كه هوتنگ امسال مهد كودكشو عوض كرده! وگرنه خوب مي­دونستم با اين پست چه جوري حالشو جا بيارم تا ديگه اينقده فرودگاه رفتنو به رخ من نكشه[1]!

 

سوّم اينكه

پدرم محكم­كاري كرد! آخه از بسكه اين هواپيماها اوضاشون بی ريخته و يكي در ميون يا چرخاشون باز نمي­شه يا موتوراشون خاموش مي­شه و يا راداراشون كجكي مي­بينه!! از بين تموم هواپيماها گشت دنبال ايرباس يا بويينگ و واسه همينم مجبور شديم پرواز 45/5 بامداد دوشنبه (11/7/84) هواپيمايي ماهان رو كه ايرباس بود، انتخاب كنيم تا وقوع احتمالات بالا به كمينه برسه! خلاصه همون جوری كه مي­بينيد! دقيقاً  5 سال و 18 ساعت و 25 دقيقه بعد از ورودم به اين دنيا!! و رأس ساعت مقرر سوار هواپيما شديم و رفتيم رو هوا ...

 

         در سالن انتظار فرودگاه مهرآباد و سرگرم با TOY BOX

 

البته قبلش سوار يه اتوبوس­هاي عجيبي شديم كه صندلي­هاش خيلي كم بود و من يه دفعه پيش خودم گفتم: نكنه اين دوتا به من كلك زده باشند! برا همينم با عصبانيت و ناراحتي و نااميدي رو كردم به ماآني و بهش گفتم: اين كه هواپيما نيس! اونم گفت: پسرم يه خورده صبر كن الآن مي­رسيم! تا اينكه چشمم به اون افتاد!! واي كه چقدر بزرگ بود ... چرخاش كه اندازه­ي ديوار خونه­مون بود! اصلاً با اون هواپيماهايي كه تو آسمون كرج بعضي وقتا مي­ديدم كه از خودشون دود سفيد دربكردن! خيلي فرق داشتند ... منم كه يه ريز از پدر و ماآني سؤال مي­كردم: چرا اينقدر بزرگه؟ چرا چرخاش اينجوريه؟ چقدر صداي موتورش زياده! چرا تا پاي هواپيما پياده نرفتيم؟ چرا اتوبوسش صندلي نداره؟ چرا خانوم مهموندار هواپيما لباساش با اونايي كه تو فيلما نشون مي­دن، فرق مي­كنه؟! اين اداها چيه اونا درمي­آرن؟! [2]چرا حرف نمي­زنند؟! كيه داره حرف مي­زنه؟ ماسك برا چي لازمه؟!!  چرا انگليسي شد؟!! طفلكي پدر ...  خلاصه رفتيم رو هوا ... و پسر چه كيفي داشت! واقعاً مي­گم!!

 

          از اون بالا چقدر همه چيز كوچولو به نظر مي رسه

 

اونقدر كيف داشت و از اون بالا پايينو تماشا كردن حال مي داد كه وقتي ماآني پرسيد:

اروند جان! از اين به بعد اگه بيجار خواستيم بريم، با اتوبوس بريم يا با هواپيما؟!

بي معطلي بهش گفتم: با هواپيما!!

آخه شما كه نمي­دونيد! هم يه عالمه خوراكي خوشمزه بهم دادن و هم يه دونه هواپيماي كوچيك شده، مال خودم!!

 

          هواپيمايي كه در بازگشت چيزي ازش نموند

 

تازه پنجره­هاش كركره هم داشت! كه تا پدر مي­خواست از بيرون عكس بگيره، مي­گفتم: يا بايد من عكس بگيرم يا كركره­هارو مي­كشيدم!! اصلاً شما بگيد: اين عكسي كه من از بالاي مشهد گرفتم، بد بيد؟!!

 

         عكسي كه اروند از آسمان مشهد گرفت

 

دنباله ماجرا در پست بعدي ...

 

پيوست:

فرداي اون روز از اخبار راديو شنيديم كه هواپيماي ايرباس شركت ماهان به دليل بازنشدن چرخاش، در فرودگاه كلن فرود اضطراري داشته است!! البته هواپيماي ما از مشهد داشت مي­رفت بحرين و فكر نكنم به اين زودي تا آلمان مي­رسيد! وگرنه پدرِ عقل كل من!! حتماً فكرشو مي­كرد!!!



[1] اگه داستان هوتنگ رو نخونديد، مي­تونيد اينجا اونو بخونيد.

[2] اشاره به معرفي مسايل ايمني توسط مهمانداران در هواپيما و مشخص كردن دربهاي خروج اضطراري.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 3:52 PM  توسط اروند درویش  | 

 

                              

        «بزرگترهاي ما عقايد ثابتي دارند ... آنها ما را دوست دارند، چون بچه­هايشان هستيم؛ امّا آيا آنها مي­دانند كه چه دنيايي را برای ما بوجود مي­آورند، اگر كمترين اشتباهي در ماشين هسته­اي آنها رخ دهد؟! ما هرگز شانسي براي رشد نخواهيم يافت ... ما امكاني براي رشد و پرورش مي­خواهيم

بسياري از ماها شايد بدانيم كه 8 اكتبر برابر است با روز جهاني كودك؛ امّا شايد تعداد كمتري از ما (از جمله پدرم كه فكر مي­كنه عقل كله!) بدانيم كه همين پاراگراف نخست اين پست كه دقيقاً 19 سال پيش در چنين روزي و توسط دو تا از دانش­آموزان 9 ساله­ي مدرسه­­ي آتاتوري در نيويورك، خطاب به آدم­بزرگاي عقل كل تموم دنيا نوشته شده، سرمنشأ نامگذاري اين روز بوده است[1]!

آهاي آدم بزرگا! كه وقتي حالتون خوشه، كلي قربون صدقه­ي ما مي­ريد! ما بچه­ها بالا­خره يه روزي - چه شما بخواهيد و يا نخواهيد - سكاندار هدايت اين كشتي به گل نشسته­اي خواهيم بود كه شماها ناخدا و ملوان آن بوده­ايد. پس براي نجات اين دنيا و رهايي اين كشتي به گل نشسته هم كه شده، قدري از خودخواهي­هاي خود كم كنيد و واقعاً و بدون شعار به فكر ما و آينده­ي ايمن ما باشيد. حرف­هاي مامان پریسا هم مي­تونه در همين ارتباط خيلي خيلي شنيدني باشه...

يادمون باشه كه ما آدم­كوچيكا آسيب­پذیرترین گروه در هر جامعه هستيم و از هيچ چيز ما، از جمله غذا، پوشاك و نيازهاي ديگرمان نبايد كم بشه. عدم توجه به وضعيت كودكان، آنهم به دليل مشكلات اقتصادي و كاستن بودجه­هايي كه شرايط زندگي و حيات كودكان را خدشه­دار مي­سازد به اميد اينكه اقتصاد آينده كشور تأمين باشد، نه توجيه و بازده اقتصادي دارد و نه حركتي انساني محسوب مي­شود.

 

                  

 

پيوست:

راستي! ضمن تشكر مجدد از اين همه لطف و صفاي شما دوستاي نازنينم كه منو در سالروز تولدم حسابي شرمنده كرديد، بايد بگم كه يه عالمه حرف و خبر و عكس از مشهد دارم كه تا دوشنبه براتون آپلود خواهم كرد.

باز هم مي­گم كه خيلي دوستتون دارم ...

 



[1] كودكان در روز جهاني كودك مي­خواهند اين تضاد را يادآور شوند: در حالي كه سالانه هزينه­هاي غيرقابل تصوري صرف توليد انواع سلاح­هاي هسته­اي و غير هسته­اي مي­شود، كودكان بسياري از گرسنگي، عدم امكانات بهداشتي، سوء و تغذيه و .... مي­ميرند. يونيسف اعلا م داشته كه تنها با اختصاص پنج دلار براي هر كودك مي­توان جان 90% از كودكاني را كه سالانه مي­ميرند، نجات داد و براي بهبودي چشمگير زندگي كودكان جهان سوّم كافي است كه همان مبلغ در يكسال خرج شود و اين مبلغ تنها معادل بودجه شش هفته تسليحاتي جهان است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 1:51 PM  توسط اروند درویش  | 

 

                                                                                       

            

 

         

 

مچ پدر رو گرفتم!

امروز (دیروز) که پدر از مأموریت برگشت، اولش همون طور که می بینید یه دونه ماشین کنترلی به من داد و تازه گفت اینو  به کمک عمو آرتا از بازار زاهدان با یه عالمه پول، يعنی هزار و چهارصد تا دونه یه تومنی خریده!  منتها بعدش که داشت عکسا رو از دوربینش می­ریخت رو کامپیوترش، من دیدم که بعضی عکسا یه جور دیگه­س! و تازه فهمیدم که پدر با هواپیما رفته مأموریت و بر خلاف قولی که داده بود، بازم منو نبرده بود فرودگاه، سوار هواپیما کنه! برا همینم خیلی عصبانی شدم و حتا کارم به استفاده از واژه­های غیر بهداشتی هم کشیده شد!  البته بعداً من کوتاه اومدم! چون یه دونه بلیط داد به خودم و گفت: به خاطر تولدت، دوشنبه می­خوام سوار هواپيمات کنم و با ماآنی ببرمتون امام رضا ...

اینه که فعلاً این عکسا رو من ازش گرو گرفتم تا تو وبلاگ خودش نذاره و تا روز دوشنبه هم صبر می­کنم، ببینم چی می­شه!

 

                   نماي هوايي بخشي از زاهدان

 

       پدر در شهر سوخته

 

         20 ليتر بنزين در زابل 5 هزار تومان مي ارزد

 

         غرب تهران

 

پیوست:

راستی مامان ملیکای عزیز! این قضیه­ی پذیرفته شدن مقاله در هند چی بود  که پدر اینقدر از شنیدن خبرش خوشحال شد؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 8:19 AM  توسط اروند درویش  | 

                                                                                            

بيد مجنون و نوك برج!

بچه­ها! از من مي­شنويد، پاتونو تو سينمايي كه بيد مجنون نشون مي­ده، نذاريد! حتا اگه بهتون بگن يه تخم مرغ شانسي پيش من داري!! آخه چه معني داره اون آقاهه اين كاراي بد رو بكنه و كتاباشو آتيش بزنه؟! اون كه داشت به اون قشنگي با دختر و زنش برف بازي مي­كرد! آخه شما آدم بزرگا چه تونه؟! چرا اينقدر زود خودتونو گُم مي­كنيد؟!

امّا بچه­ها! حتماً نوك برج رو ببينيد! حتا اگه شده يه دونه تخم مرغ شانسي دست خوش بديد!  آخه اين ماآني و پدر با ديدن چنين فيلم­هاي بي سر و ته هي اونقدر مي­خندن و خوش به حالشون مي­شه، كه بعدش هر چي بگم، نه نمي­گن!!  مثلاً شما بگيد: اين كجاش خنده داره كه آقا خوش تيپه به خانوم خوش تيپ­تره بگه: نمي­دونم آخه من خر! عاشق چيه تو شدم؟!!

 

پيوست:

پدر داره مي­ره درياچه­ي هامون و تا دو سه روز كركره­ي اينجا نيمه بازه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 6:49 PM  توسط اروند درویش  | 

                                                                                            

ديگه دارم آقای آقا می­شم!

 

              

 

ديروز نخستين روز سال تحصيلی جديد رو البته با يک روز تأخير آغاز کردم. آخه همون طور که می­دونيد، روز دوّم مهر (امسال اول مهر افتاده بود به جمعه) داشتم از شيراز برمی­گشتم و واسه همينم، روز دوّم مهر من شد، روز سوّم مهر!

 

                           321

 

خلاصه بعد از بجا آوردن مراسم ويژه و ماچيدن قرآن مجيد و عبور از زير اون راهی خانه­ی کودک رؤيا و رامين شدم تا رسماً دوره­ی پيش دبستانی رو آغاز کنم!

 

          

 

ديديد همون روز اوّل افتتاح ولباگم گفتم: تا چشم بهم بزنيد، می­شم اندازه­ی شما، یه آدم­بزرگ واقعی! خُب حالا هم شدم ديگه، مگه نه؟!

 

     

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 3:29 PM  توسط اروند درویش  | 

                                                                                            

حکايت 28 ساعت اتوبوس­رانی!

اين نخستين باری بود که با پدر می­رفتم مسافرت، اونم بدون ماآنی! البته روزهای مجردی فراوانی را با پدر گذرانده­ام که آخريش همين بهار امسال بود که داستان چهار روز مجردی را حتماً خونديد! امّا اين دفعه فرقش اين بود که ماآنی تو خونه مونده بود و ما رفته بوديم مسافرت!

بگذريم! اتوبوس ما ساعت 6 بعد­ازظهر راه افتاد و من وسط­های فيلم «دنيا» - که يه حاج­آقايي رو نشون می­داد که یواش يواش ريش­ها و شلوارش کوتاه و کوتاه­تر می­شد تا بتونه بيشتر درد و بلا بشه! – خوابم برد تا حوالی پاسارگاد! وقتی از خواب بيدار شدم، گفتم: پدر واقعاً می­گی: هنوز نرسيديم؟ من که اينقدر خوابيدم که دوباره صبح شده!! خلاصه از مجموع اين سفر 14 ساعته، 12 ساعتشو من خواب بودم! امّا تا بيدار شدم، در حالی که داشتم از پنجره­ی اتوبوس بيرونو نيگاه می­کردم، به پدر گفتم:

وای! پدر نيگاه کن! مثل نقاشی­هايي­یه که من می­کشم! خورشيد تازه داره از پشت کوه­ها می­آد بالا!

 

         1

 

پدر (در حالی که به سرعت دوربينشو آماده­ی عکاسی می­کرد): آره پسرم، دقيقاً مثل نقاشی­های قشنگ تو ...

 

         2

اروند: چرا خورشيد اينقدر نور داره؟!

پدر: واسه اينکه خورشيد يه ستاره است، مثل بقيه­ی ستاره­هايي که شبا تو آسمون می­بينيم، منتها چون خيلی یه ما نزديکه، نورش هم بيشتره؛

اروند: مثلاً چقدر نزديکه؟ فردا می­تونيم بهش برسيم؟!

پدر (در حالی که داشت چيلیک و چيليک عکس می­گرفت): نه ما خيلی خيلی ازش دوريم!

اروند: ولی ستاره­ها خيلی خيلی خيلی از ما دورتر ترند، مگه نه؟

و اونوقت با همديگه نخستين طلوع خورشيد مشترک رو نيگاه کرديم ...

 

         3

 

ساعت 8 صبح رسيديم، ترمينال شيراز و اوّل دو تا بليط برای برگشت گرفتيم

 

           در ترمینال شیراز

 

و بعد رفتيم به يه جايي به نام بيت­العباس در نزديکی شاه­چراغ؛ جايي که هم برای چشمهای نيايش کوچولو و هم سلامتی کامل ذکريا (پسر کوچک دکتر عارفی، همکار پدر) که سرطان خون گرفته، دعا کرديم. راستی يه چيز جالب تو مراسم ختم، اينه که پذيرايي با فالوده­ی مخصوص و زعفرانی شيرازی انجام ­گرفت، چيزی که به قول پدر: فکر نکنم در هيچ جای ديگر ايران نظير داشته باشه.

 

بیت العباس و ارونددر دارالرحمه

 

تازه عمو مجتبی در آخرای مراسم خودش رفت پشت ميکروفون و با گفتن اينکه پدرش همه­رو بخشيده، درخواست کرد که اگه از پدرش کسی طلبی چیزی داره، بگه تا با پرداختش روح پدرش به آرامش برسه و آخرش شروع کرد به خوندن شعری که پدرش اونو هميشه دم می­گرفته و حسابی اشک همه رو درآورد ...

 

                       حاج عزیز پاک پرور

 

               عمو مجتبی از پدر می گوید ...

 

طوری که اگه کسی نمی­دونست، فکر می­کرد اينجا مجلس ختم يه جوون ناکامه نه يه پيرمرد هفتاد و چند ساله! تازه آخر مراسم هم چندتا از پيرمردهای مجلس که معلوم بود از دوستای نزديک آن مرحوم هستند، شروع کردند، قطعه­ای رو به ياد حاج عزیز پاک­پرور خوندن و سينه­زدن و اشک ريختن ... پدر می­گفت: اين نشون می­ده که چقدر حاجی آدم خوبی بوده، بخصوص که معلوم شد تمام درو پنجره­های بيت­العباس به خرج آن مرحوم ساخته شده؛ رازی که حتا فرزندانش نيز از آن بی­خبر بودند.

 

           عمو مجتبی

 

البته خود عمو مجتبی هم آدم خيلی خوبيه، پدر می­گه يه دفعه در کنار رودخانه­ی کرج تو زمستون، صدای يه بچه­رو می­شنوه که داشته غرق می­شده، اون خودشو به آب می­زنه و با تلاش فراوون از مرگ بچه جلوگيری می­کنه و حدود 2 کيلومتر در امتداد رودخانه می­آد بالا تا سرانجام با چندين خانواده مواجه می­شه که فقط با ديدن پيراهن­های خيس پسرک، شروع به دعواکردنش می­کنند که چرا خودتو اينقدر خيس کردی؟! غافل از اينکه ... خلاصه از اون به بعد، عمو مجتبی سينوساش چرکی شد و تا حالا اين عارضه ولش نکرده! تازه پدر می­گه بازم موردايي بوده که عمو مجتبی کسايي رو از مرگ نجات داده و قول داد که يه روز همشو برام تعريف کنه ...

 

           فاتحه خونی اروند بر مزار حاج عزیز پاکپرور

 

راستی بعد از اینکه از دارالرحمه برگشتیم (قبرستان شیراز) تو خونه عمو مجتبی از فرصت استفاده کرده و با محمد، امين و حسين يه عالمه بازی کردم، در حالی که پدر چُرت می­زد!

 

                       قانون ظروف مرتبط را چک می کردم

 

آخه تو اتوبوس اون بيشتر حواسش به من بود و خودش نخوابيده بود ...

 

            محمد، امین، حسین و اروند

 

ساعت 5 بعدازظهر هم با يه اتوبوس دوطبقه­ی باحال که پايينش رستوران هم داشت، به سمت تهران حرکت کرديم و موقعی از خواب بيدار شدم که ديشم داشت می­ريخت! يعنی عوارضی آزادراه تهران، قم!

 

           در مترو کرج و هنگام بازگشت به منزل

 

خلاصه وقتی رسيديم خونه، اونقدر پدر از من تعريف کرد که چه پسر آقايي بودم و خيلی خوش­سفر هستم که نگو و نپرس ... اونقدر که ماآنی فکر کنم منو شونصدتا بوس کرد!

 

پيوست (به قلم پدر):

وقتی خواستم پست جديدو آپلود کنم، نگاهم به کامنت دلنشين مجتبای عزيز افتاد و اين جمله خطاب به اروند:

«عزیزم! بابا و مامانو دوس داشته باش. اگه حتا اخم می­کنن تو به دل نگیر و ببوسشون. آخه اونا یه چیزی تو نگاهشون هست که تو نگاه هیچ کس دیگه­ای تو دنیا پیدا نمی­شه! اگه یه موقع قرار شد چیزی از خدا بخوای ازش بخواه که تا اونجایی که می­شه ما بچه­ها رو از اونا جدا نکنه ...»

آدم می­تونه سنگينی مصيبت و اوج غم يه فرزند رو در سوگ پدر در واژه­ واژه­ی اين جمله احساس کنه ... حتا اگه اون فرزند حالا خودش پدر سه فرزند باشه!

ديگه چه می­شه گفت؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 1:1 AM  توسط اروند درویش  |