شامگاه شنبه، 25/6/1385
در حالي كه سعي ميكردم خودمو مهربونتر از چيزي كه هستم! نشون بدم، به پدر – كه طبق معمول پشت كامپيوتر بود و داشت يه چيزي رو تايپ ميكرد – نزديك شدم و بهش گفتم: پدر! تو چرا اينقدر موهات سفيد شده؟!
پدر در حالي كه داشت به بخش اعظمي از كلهي كچلش اشاره ميكرد، گفت: البته شانس آوردم كه يه عالمه از موهام ديگه نيستند! اگه نه تعداد موهاي سفيدم بيشتر از ايني بود كه ميديدي!
اروند: امّا الآن هم خيلي زياده!
پدر: خُب تو ميگي من چيكار كنم؟
اروند: من نميدونم بايد چيكار كني، فقط ميدونم كه موهاي سفيدت خيلي زياده!
پدر: حالا مگه چي ميشه، اگه موهاي سفيدم زياد باشه؟
اروند: معلومه ديگه! خيلي بيريخت ميشي!!
نتيجهگيري اخلاقي: آقايون محترمي كه هنوز عروسي نكرديد! يا پدراي محترمي كه هنوز به فكر بچهدار شدن نيافتاديد! لطفاً بجنبيد ... و از سرنوشت غمانگيز پدر من، درس عبرت بگيريد!! واقعاً ميگم!
اينم آخرين قيافهي من و پدرم كه همين امشب در كنار رودخانهي كرج، تو يكي از رستورانهاي جادهي چالوس به ثبت رسيده است! خداوكيلي! بيشتر شبيه پدربزرگمه تا پدرم! مگه نه؟
البته جاتون خالي، از اين قسمت ماجرا كه بگذريم! بقيهاش جالب بود و با وجود اينكه هوا خيلي سرد شده بود، اونقدر با امير و شقايق بالا پايين پريديم و سنگبازي كرديم و نشونهگيري كرديم كه سرما فراموشمون شد!







