تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها


وقتي از مادرجون (مامان ماماني) پرسيدم، چند تا ديگه بخوابم، بيدارشم ماماني مي‌آد خونه؟ و مادرجون گفت: يه دونه! هم خوشحال شدم و هم ناراحت!!
خوشحال شدم، چونكه خدا دعاهاي منو و دوستاي مهربون مو برآورده كرده بود و ماماني داشت خوب مي‌شد و ناراحت! چونكه خدائيش تو خونه‌ي مادرجون و بابابزرگ‌جمال خيلي حال مي‌ده! تازه هر چي هم كه بگم، فوراً انجام مي‌شه؛ نكن و نشين و نپوش و ببوش و بخور و نخور ... هم نداريم!!
مثلاً اول مي‌رم تو يخچال مي‌بينم سيب ندارند! اونوقت به بابابزرگ جمال يا دايي علي مي‌گم: اگه سيب داريد، مي‌خورم! و در نتيجه از ميوه خوردن – كه اصلاً باهاش حال نمي‌كنم – خلاص مي‌شم!!
البته امروز ماماني حقه‌ي منو فهميد و به مادرجون لو داد و منم مجبور شدم، سيب‌هايي كه تازه خريده بودند رو بخورم!
با اين وجود، نمي‌دونم چرا ديشب اونقدر زياد دلم براي ماماني تنگ شد كه تصميم گرفتم يكي از بهترين نقاشي‌هامو بدم به خود خودش يادگاري! اينه كه تا رفتم بيمارستان، اين كارو انجام دادم و اونو يه عالمه خوشحال كردم.


اين هم چند تا عكس ديگه:
- اولش يه خورده نگران بودم، چونكه نمي‌ذاشتند برم ماماني رو ببينم!
- يه خوبي ديگه اين روزا هم اين بود كه پدر اداره و كار رو ول كرده بود و تازه ديروز با هم پارك ملّت هم رفتيم و منم، هم از درخت رفتم بالا، هم از پرتگاه‌هاي عميق پريدم!! و هم از نزديك با حيوانات عظيم‌الجثه ملاقات كردم!!
- بابا من ديگه كي هستم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 10:52 PM  توسط اروند درویش  | 





صبح جمعه ؛ 21 مهرماه 1385
ماماني رو مي‌كنه به پدر و مي‌گه: اگه ... اگه ... اگه ... من فردا رفتم بيمارستان و ديگه برنگشتم، تو اين گردنبند منو بفروش و با پولش براي اتاق اروند قفسه درست كن تا اسباب‌بازي‌هاشو اونجا بتونه قشنگ بچينه ...
پدر مي‌خواست بگه كه بابا اين چه جور حرف زدني جلوي بچه‌اس كه در همون حال، اروند با شادماني گفت: آخ جون! پدر يادت نره ها!!


با اين وجود، شما براي ماماني من دعا كنيد تا امروز عملش با موفقيت انجام بشه و مثل دفعه‌ي قبلي نشه ...
منم قول مي‌دم از خير قفسه بگذرم!


پس خداي مهربون ! يه كاري كن تا ماماني من ديگه مريض نشه ، باشه؟



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:7 AM  توسط اروند درویش  | 


نخستين ساعات صبح روز سه‌شنبه، 9/5/85
طبق معمول همه‌ي آدم‌بزرگا عجله دارند كه زودتر به سر كارشون برسند و همه‌ي آدم‌كوچيكا – كه خب معلومه فقط خودم باشند!- دوس دارند بيشتر تو تختخواب وول بخورند و آماده‌ي رفتن به مهد كودك نشن!
ماماني: اروند بلند شو زود باش، ديرم شد ...
اروند (در حالي كه سعي مي‌كنه اداي ماماني رو درآره): ييي ... يي ... ييي ... يي!
ماماني (با عصبانيت): حالا كه اداي منو در‌مي‌آري، منم اجازه نمي‌دم كارتون تماشا كني.
اروند (با خونسردي هر چه تموم‌تر): فقط همين؟!! اين كه چيزي نيست! مي‌خواي منو بندازي تو حموم و در رو روم ببندي؟!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 9:19 AM  توسط اروند درویش  | 


زمان: پنج‌شنبه، 29/4/1358
مكان: مقابل ميوه‌فروشي آقا سيّد
پدر رفته ميوه بخره و اروند شاهد رفتار خشونت‌آميز يك پدر با پسر كوچكش در بيرون مغازه است ... وقتي كه پدر برمي‌گرده، اروند شروع مي‌كنه با آب و تاب براي پدر ماجرا را توضيح دادن:
اروند: پدر فهميدي چي شد؟ ... بچه هه دستشو كرد تو سطل آشغال و اونوقت پدرش با عصبانيت دعواش كرد و محكم زد رو دستش ... اونم گريه‌ش گرفت.
پدر: فكر مي‌كني كار كدوم يك بدتر بوده؟
اروند: خب معلومه ديگه! كار پدرش بدتر بوده!
پدر: ببينم، اگه تو جاي پدرش بودي، چيكار مي‌كردي؟!
اروند: معلومه ديگه، بچه‌مو مي‌زدمش!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:18 AM  توسط اروند درویش  | 


مكان: مقابل خوشمزه‌ترين ساندويج فروشي شهرمون! (سورن – ميدان اصلي جهان شهر)
زمان: شب بيست و چهارم خرداد 1385
اروند (بعد از شنيدن موافقت پدر با پيشنهادش، مبني بر خريدن ژامبون تنوري سورن) با لحني فوق‌العاده مهربونانه: پدر! من مي‌خوام وقتي بزرگ شدم، همه‌ي پول‌هامو جمع كنم و بهت بدم!
پدر (در حالي كه تقريباً از شنيدن اين كلمات پر محبت از يكي يه دونه پسرش داشت ذوق مرگ مي‌شد!): ممنونم پسرم، دستت درد نكنه ...
10 دقيقه‌ي بعد، در حالي كه اروند ديگه معلومه سير شده و نمي‌تونه همه‌ي ساندويج شو  بخوره!
پدر (درحالي كه برقي از چشماش مي‌جهيد!): اروند جان، يه گاز از ساندويجت به من مي‌دي؟!
اروند (با خشم و به سرعت): نه اصلاً! مال خودمه ... مي خوام بعداً بخورم!!!
پدر (در ميان خنده‌ي معني دار ماماني): من مي‌گم، به جاي همه‌ي اون پول‌هايي كه مي‌خواي وقتي بزرگ شدي به من بدي، فقط يه گاز از اين ساندويجت به من بده!
اروند: نه! همون پولهامو بعداً بهت مي‌دم، بهتره!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:16 AM  توسط اروند درویش  | 

 

صبح روز جمعه (5/3/1385) – خونه‌ي بابابزرگ جمال:
مامان رو به اروند و با حالتي جدي (در حضور مادرجون و دايي ميلاد و سميه): اروند جان بالاخره نگفتي كه عمو رفيعي زهره را بگيره بهتره يا سميه رو؟!
اروند (با خونسردي كامل و لحني نصيحت گونه): به نظر من بهتره كه از خود عمو رفيعي اين سؤال را بپرسيد!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 0:28 AM  توسط اروند درویش  | 


ساحل خزر- 7/7/85


فكر كنم امسال بهترين جشن تولدم را تجربه كردم ... جاي شما خالي رفته بوديم درياي شمال و يه عالمه ماسه‌بازي و آب‌تني كردم و تازه با پدر هم قلعه ساختيم و چاه آب پيدا كرديم! ديشب هم كه سرانجام پدر و ماماني به قولشون وفا كردند و اون ماشين گنده‌هه رو كه خيلي دوس داشتم، برام خريدن ... چونكه معلم تمبكم ازم يه عالمه راضي بود!


از همه‌ي دوستاي نازنيني كه تو اين چند روزه منو حسابي شرمنده كردند (به ويژه يلدا و پريساي دوست‌داشتني، امير مهدي و امير علي نازنين، مليكا و باران پاك‌نهاد، پارسا و عليرضاي شيطون و آرمان و ياسين عزيز و ...) هم خيلي خيلي تشكر مي‌كنم و هم معذرت مي‌خوام كه نمي‌تونم به خونه‌ي تك تك‌شون سر بزنم. آخه هنوز سواد ندارم! و اونايي هم كه سواد دارند، طاقچه بالا گذاشته‌اند!!




از نازنين باباي فردا هم كه پدر مو با كارش ذوق زده كرد، نمي‌دونم بايد چه جوري تشكر كنم؟ كسي چه مي‌دونه؟ شايد يه روزي گذاشتم، يلدا هم يه دور با دوچرخه‌ام بزنه يا حتا بالاتر! اجازه دادم به ماشينم دست بزنه!!!


پيوست:
راستي! روايت پدر را هم از اين ماجراي تكرارناشدني! مي‌توانيد اينجا بخوانيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 1:57 AM  توسط اروند درویش  | 

 
Get Your Own!
Get Your Own!