وقتي از مادرجون (مامان ماماني) پرسيدم، چند تا ديگه بخوابم، بيدارشم ماماني ميآد خونه؟ و مادرجون گفت: يه دونه! هم خوشحال شدم و هم ناراحت!!
خوشحال شدم، چونكه خدا دعاهاي منو و دوستاي مهربون مو برآورده كرده بود و ماماني داشت خوب ميشد و ناراحت! چونكه خدائيش تو خونهي مادرجون و بابابزرگجمال خيلي حال ميده! تازه هر چي هم كه بگم، فوراً انجام ميشه؛ نكن و نشين و نپوش و ببوش و بخور و نخور ... هم نداريم!!
مثلاً اول ميرم تو يخچال ميبينم سيب ندارند! اونوقت به بابابزرگ جمال يا دايي علي ميگم: اگه سيب داريد، ميخورم! و در نتيجه از ميوه خوردن – كه اصلاً باهاش حال نميكنم – خلاص ميشم!!
البته امروز ماماني حقهي منو فهميد و به مادرجون لو داد و منم مجبور شدم، سيبهايي كه تازه خريده بودند رو بخورم!
با اين وجود، نميدونم چرا ديشب اونقدر زياد دلم براي ماماني تنگ شد كه تصميم گرفتم يكي از بهترين نقاشيهامو بدم به خود خودش يادگاري! اينه كه تا رفتم بيمارستان، اين كارو انجام دادم و اونو يه عالمه خوشحال كردم.
اين هم چند تا عكس ديگه:
- اولش يه خورده نگران بودم، چونكه نميذاشتند برم ماماني رو ببينم!
- يه خوبي ديگه اين روزا هم اين بود كه پدر اداره و كار رو ول كرده بود و تازه ديروز با هم پارك ملّت هم رفتيم و منم، هم از درخت رفتم بالا، هم از پرتگاههاي عميق پريدم!! و هم از نزديك با حيوانات عظيمالجثه ملاقات كردم!!
- بابا من ديگه كي هستم؟!











