تبليغاتX
اروند

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها


   

    چند وقتيه كه رفتم تو كار سهراب سپهري! يعني اگه درست‌شو بخواين، بايد بگم قضيه از اون موقعي برام جدي شد كه تو يكي از روزهاي شهريور‌ماه امسال (16 شهريور) با پدر و عمو حميد و عمو رفيعي رفتيم سر خاك سهراب سپهري تو يه جايي به نام «مشهد اردهال». اون شب من اونجا يه عالمه آدم رو ديدم كه البته فقط يه خورده‌شون سر قبر سهراب هم مي‌اومدند و بيشترشون مي‌رفتند اونجا ... به پدر گفتم: چرا قبر «اين» اينقدر كوچيكه و «اون» يكي اونقدر بزرگ؟! كه برام گفت:
بزرگي و كوچيكي آدما به قبراشون ربط نداره! هر چند كه من فكر مي‌كنم، جوابي هم كه به من داد، به پرسشم هيچ ربطي نداره!
    بگذريم ... وقتي براي شام رفتيم نياسر و جاتون خالي اين هندونه رو هم – به قول عمو ذوالفقاري كه ماشينمونو مي‌روند - زديم بر بدن! از قديمي‌هاي اونجا شنيديم كه سهراب خيلي وقت‌ها مي‌اومده لب چشمه‌ و آبشار نياسر و شعر مي‌خونده و بچه‌ها هم بعضي وقت‌ها اذيتش مي‌كردند و حتا بهش سنگ مي‌زدند ... خيلي ناراحت شدم ... به پدر گفتم:
چرا مردم، آدماي خوب رو اذيت مي‌كنند؟!
پدر گفت: آخه آدماي خوب از زمان‌شون جلوترند!
    كه البته باز من درست منظورشو نفهميدم! ولي احساس كردم كه طفلكي اين بار تمام تلاش خودشو براي شيرفهم كردن من به كار برده! واسه همين ديگه پاپيچش نشدم! بخصوص كه ديدم حالا اغلب آدماي نياسر، سهراب رو دوست دارند و همه جا، حتا تو مغازه‌هاشون عكش‌شو مي‌ذارند و خيلي از شعرهاشو از حفظ مي‌خونند... حتا ديدم سر معني يكي از شعرهاي سهراب بين اونا و پدر يه عالمه صحبت شد:

مرا سفر به كجا خواهد برد
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت‌هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد ...

     راستش از اون به بعد تصميم گرفتم كه شعرهاي سهراب سپهري رو بيشتر بشنوم و بخونم و حفظ كنم ... خلاصه از سفر مشهد اردهال به بعد هم، هر موقع با پدر تو ماشين بوديم، سي دي سهراب رو گوش مي‌كردم و باهاش زمزمه مي‌كرديم تا اينكه يه روز (11 آبان ماه 1385) من تازه متوجه شدم كه سهراب قبل از اينكه بميره، يه بار ديگه هم مرده بوده!
     چونكه داشت مي‌خوند:

روح من در جهت تازه‌ي اشياء جاري است ...

     يعني خودش روح‌شو مي‌ديده! پس يعني مرده بوده!
     البته پدر طبق معمول خواست يه چيزايي رو توضيح بده كه گفتم: لازم نيست! بعداً خودم مي‌فهمم ...
     اينا گذشت و من تو اين چند روزه حسابي سهراب خون شدم؛ اونقدر كه حالا مي‌تونم حدود 10 دقيقه يه نفس شعراي سهراب رو از حفظ بخونم و شما نمي‌دونيد اين ماماني و پدر چقدر موقع شعر خوندن من كيف مي‌كنند و چند تا فيلم تا حالا از هنرنمايي ادبي من پر كرده‌اند ... تا اينكه امروز ضربه‌ي آخر رو هم زدم و به ماماني گفتم:

اگه سهراب زنده بود، حتماً با شنيدن صداي من كه دارم شعراشو مي‌خونم، خيلي خوشحال مي‌شد ...
     ماماني اينقدر از شنيدن جمله‌ي من خوشحال شد كه زودي زنگ زد به پدر و خبر رو داد! پدر هم گفت:
     كسي چه مي‌دونه، شايد يكي از همين شب‌ها روح سهراب بياد به خوابت و ازت تشكر كنه پسرم ...
      پس شب‌ به خير! ممكنه سهراب منتظرم باشه ... من بايد خوابم ببره ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 8:48 AM  توسط اروند درویش  | 

    جمعه‌ي پيش با پدر رفته بودم همايش وبلاگ‌نويسان كشاورزي و منابع طبيعي كه يه عالمه برام جالب بود ... چونكه با ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 8:2 AM  توسط اروند درویش  | 

<P align=justify> </P>
<P align=center><IMG alt="اين هم آخرين فيگور من! تقديم به يلدا!!" hspace=0 src="http://i11.tinypic.com/2ik8eix.gif" align=baseline border=0></P>
<P align=justify><STRONG><FONT color=#ff0000> چرا خانومونا و آقايونا كه قرآن مي‌خونند يا <FONT color=#0000ff>سهراب سپهري</FONT> كه شعر مي‌خونه، بازم مي‌ميرند؟! <BR></FONT></STRONG> پدر كه هر چي تلاش كرد، نتونست منو قانع كنه و كاري كنه كه من كفايت مذاكرات رو اعلام كنم! يعني: خدائيش تو جوابش موند و يه چيزايي گفت كه معلوم بود خودش هم نمي‌فهمه دقيقاً چي مي‌گه!! <BR> البته خودم يه جوابايي براي اين پرسش دارم! امّا هر چي <A href="http://darvish100.blogfa.com">پدر</A> خواست يه خورده‌شو لو بدم، ندادم كه ندادم!!</P>
<P align=center><IMG alt="12 آبان - يكسالگي وبلاگ باباي فردا" hspace=0 src="http://images.google.com/images?q=tbn:ef4y2ClzL-1OuM:http://www2.hamshahri.net/vijenam/docharkh/1382/821015/000459.jpg" align=baseline border=0><BR></P>
<P align=justify><STRONG><FONT style="BACKGROUND-COLOR: #ffff00">پيوست:<BR></FONT></STRONG><A href="http://www.babayefarda.blogfa.com">باباي عزيز فردا، </A>نخستين سالگرد تولد خونه‌ي <STRONG><A href="http://i13.tinypic.com/2nrq90n.jpg">يلدا</A></STRONG> جون رو بهت يه عالمه تبريك مي‌گم. درست مثل <A href="http://darvish100.blogfa.com/post-403.aspx">پدر </A>...<BR></P>
<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://fathersday.indiaserver.com/gifs/father-son.jpg" align=baseline border=0></P>
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 2:51 PM  توسط اروند درویش  | 

<P align=justify><BR> نه! خدائيش كي فكر مي‌كرد كه كتاباي آن زوج مرحوم، ويل و آريل دورانت و كارل گريمبرگ و ... به <A href="http://i13.tinypic.com/43m8fg7.gif"><STRONG>اين درد</STRONG> </A>هم بخورند؟! راستش خيلي جاها ديده بودم كه كتاباشونو با وسايل منزل‌شون ست مي‌كنند! امّا اين مدلي‌شو نديده بودم. واسه همين دست به يه ابتكار جالب و ناهمتا زدم تا اينقدر <STRONG><A href="http://i14.tinypic.com/2qds5s0.gif">پدر</A></STRONG>، اين «<A href="http://darvish100.blogfa.com/post-379.aspx">رضا كهولي</A>» را به رُخ من نكشه!<BR> البته اشتباه نكنيد ؛ من فقط واسه كارتون ديدن مقابل تلويزيون <STRONG><A href="http://i14.tinypic.com/44amijb.gif">اين كارو</A> </STRONG>نكردم؛ بلكه مي‌خواستم با اين كارم به ماماني هم كمك كنم! چونكه اون چيزي كه دكتر داده بود دور زخم عملش ببنده، تا خورده و چروك شده بود و اذيتش مي‌كرد، منم با اين كارم و گذاشتن اون زير فرش و كتاب و اروند! هم اجر آخرت را بردم و هم دنيا رو! مگه نه؟!<BR></P>
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:11 AM  توسط اروند درویش  | 

 
Get Your Own!
Get Your Own!