انگار همین دیروز بود که هنوز نیامده بود و برای همین، پدرش را بابای فردا مینامیدند ... امروز اما وقتی این دخترک نازنین را با آن فیگورهای خانومانه یا خانومونه! و با اون تنپوشهای دلفریب و خوش رنگ دیدم؛ یادم افتاد که آن دیرها و آن دورها ممکن است زودتر از آنچه در خیالمان میگذرد، از راه رسد ... غافل از این که ما هنوز در اندیشهی فرارسیدن زمان مناسب هستیم برای بازکردن بند کفش و لمیدن بر ساحل آرامش ...
آهای آدمبزرگای همیشه گرفتار و پرکار و بیحوصله!
ما آدم کوچیکا، آیینهی بی زنگار زندگی هستیم؛ فقط کافی است لحظهای درنگ کنید و ما را دریابید ...
آنگاه درخواهید یافت که اغلب:
چنان به زندگی بی نشاط خو کردید
که نقش روشن لبخند یادتان رفته ست
و پیچک غم، برق ارغوان شادی را
به باغ خاطرتان، جاودانه پژمرده ست ...









