لابد میدونید که «بابای فردا» تو کامنت پست قبلی برام نوشته: "اروند جووونی، میدونی هیچ حسی برای یک بابا نمیتونه از رسوندن فرزندش به اوج قله ارزندهتر باشه ... به بابایی بگو افتخار کنه که تو را به اون اوج قله زیبا رسوند ..."
راستش اونقدر از خوندن اين جمله عصباني شدم كه اولش قيافم اينجوري شد!
آخه باباجون همون طوري كه تو اين عكس ميبينيد، من از همه افراد گروه و از جمله پدر جلوتر بودم و تازه اونا داشتند دنبالم مياومدند ...
ميگي نه، اينجا رو نگاه كن و بببين بقيه چقدر از من عقبتر هستند!
البته بايد اعتراف كنم كه من يه خلاف ديگه تو اين سفر انجام دادم! يعني وقتي ديدم طفلكيها خودشونو به زحمت انداختند تا در «كل آقا سيا» - بالادست سبزكوه – از چند تا دونه لالهي كوهي اینجوری عكس بگيرند، من هم این کارو کردم تا راحت بشند!!
اما درست مثل دفعهي قبلي - سه هفته پیش - كه در محل اتصال دو رودخانه خرسان و بشار (سرچشمههاي كارون در دنا) يه بوته گل خوشگل را كندم و پدر هم منو اينجوري زنداني كرد! اينجا هم آره ...
در خاتمه! ضمن تقديم اين گل خيارك زيبا به يلداجون – در كناره تالاب چغاخور و در روز 20 ارديبهشت ماه، ساعت يك ربع به هشت صبح گرفته شده است – چند تا عكس خوشگل ديگه رو هم به همهي - اندک - مشتاقانم!! تقديم ميكنم ...
در کنار تالاب بین المللی چغاخور - یک تصویر کاملا هنری
اروند در تعقیب یک فروند گاو در بالادست دشت ارمن
ببینید! حتا وقتی آفتاب سوخته هم می شم ... هنوز ...
این هم تصویری زیبا از پرآب ترین آبشار منطقه سبزکوه به نام آبشار تنگ زندان
به سوی آن بالاها ... تک و تنها ...
ادامه مطلب







