تبليغاتX
اروند - چقدر اهميت دارد به موقع به عزيزان‌مان بگوييم: دوستشان داريم

اروند

خاطرات دوران کودکی و حرفهایی برای آدم بزرگها

آخرين تصوير مامان بزرگ درويش ...

    اين نوشته را دوست عزيزم محمود خان عرب خدري  از آن سوي آب برايم ارسال كرده و مي‌دانم كه بسياري از شما تاكنون با متن آن آشنا شده‌ايد ... با اين وجود، به دليل انرژي نهفته در اين دستنوشته دوباره بر روي وب منتشرش مي‌كنم، به اميد آنكه ياد بگيريم نفرت‌هامان را بر روي يخ بنويسيم و عشق‌ها و رفاقت‌هامان را بي‌واسطه و درجا نثار عزيزترين كسان خود كنيم... بايد اعتراف كنم: هر بار كه اين نامه را خوانده‌ام، اشك مجالي نداده تا به انتهايش رسانم و عميقاً به ياد مادرم مي‌افتم و فرصت‌هايي كه براي مهرورزي از دست دادم ... اميدوارم كه شما بيشتر قدر لحظه‌ها را بدانيد.

پدر اروند

    ارزشمندترين چيزهاي زندگي معمولا ديده نمي‌شوند و يا لمس نمي‌گردند، بلکه در دل حس مي‌شوند. پس از 21 سال زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن ديگري که همسرم از من مي‌خواست که با او بيرون بروم، «مادرم» بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود؛ ولي مشغله‌هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد: مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه‌ي يک خبر بد مي‌دانست. به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو، امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تأمل گفت: او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار، وقتي براي بردنش مي‌رفتم، کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم، ديدم که او هم کمي عصبي بود؛ کتش را پوشيده و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده و لباسي را به تن داشت که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره‌اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين مي‌شد، گفت: به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي‌روم و آنها خيلي تحت تأثير قرار گرفته‌اند و نمي‌توانند براي شنيدن ماوقع امشب منتظر بمانند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود، ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم، به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره‌ي مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از يادآوري خاطرات گذشته به من مي‌نگرد، به من گفت: يادش مي‌آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي‌رفتيم، او بود که منوي رستوران را مي‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق شما انجام دهم. هنگام صرف شام، مکالمه‌ي قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد، بلکه صحبت‌ها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم. وقتي او را به خانه رساندم، گفت: باز هم با من بيرون خواهد رفت، به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
    وقتي به خانه برگشتم، همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: خيلي بيشتر از آنچه که مي‌توانستم، تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله‌ي قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريع‌تر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد .يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: "نمي‌دانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه، ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده‌ام! يکي براي تو و يکي براي همسرت ... و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم..."
    در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد به موقع به عزيزان‌مان بگوييم: «دوستشان داريم» و زماني که شايسته‌ي آنهاست، به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. زماني که شايسته‌ي عزيزان‌تان است، به آنها اختصاص دهيد، زيرا هرگز نمي‌توان اين امور را به وقت ديگري واگذار كرد.
    اين متن را براي همه‌ي کساني که والديني مسن دارند، بفرستيد. به يک کودک، بالغ و يا هر کس ديگري با والديني پا به سن گذاشته ... و يادمان باشد: امروز بهتر از ديروز و فرداست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:25 PM  توسط اروند درویش  | 

 
Get Your Own!
Get Your Own!