
ديروز با ماماني رفته بودم تا در كلاس نقاشي ثبت نام كنم. استاد پير كلاس – كه آقاي مهربوني به نظر ميرسيد – تا منو ديد، گفت: ميدوني چشماتو كي اينجوري نقاشي كرده؟! گفتم: نه! گفت: خدا ... چونكه خدا نقاشي كردنو خيلي دوست داره ... درست مثل تو ... چون معلومه كه تو هم از نقاشي كشيدن خيلي لذت ميبري ... بخصوص از نقاشي امام حسين (ع) من خيلي خوشش اومد، چون كه ميگفت: تو اين نقاشي خورشيد خيلي بزرگ و نمايان است و يا از اين يكي ... چون فقط به اصل ماجرا که توپ باشد توجه شده ...
اين هم چند تاي ديگه از نقاشيهام كه تقديمشون ميكنم به يلدا و پريساي عزيز!
۱- پسرهایی که موهاشونو تیغ تیغی کرده و ژل مالیدند!!
۲- یه درخت خشک شده! (نقاشی مورد علاقه پدر)
۳- همون لاکپشته که در سبزکوه دیدم!
۴- دو تا ماهی کوچولو ... وقتی که یه کوسه ماهی از کنارشون عبور کرده!!






