نقاشيهاي من!

ديروز با ماماني رفته بودم تا در كلاس نقاشي ثبت نام كنم. استاد پير كلاس – كه آقاي مهربوني به نظر ميرسيد – تا منو ديد، گفت: ميدوني چشماتو كي اينجوري نقاشي كرده؟! گفتم: نه! گفت: خدا ... چونكه خدا نقاشي كردنو خيلي دوست داره ... درست مثل تو ... چون معلومه كه تو هم از نقاشي كشيدن خيلي لذت ميبري ... بخصوص از نقاشي امام حسين (ع) من خيلي خوشش اومد، چون كه ميگفت: تو اين نقاشي خورشيد خيلي بزرگ و نمايان است و يا از اين يكي ... چون فقط به اصل ماجرا که توپ باشد توجه شده ...
اين هم چند تاي ديگه از نقاشيهام كه تقديمشون ميكنم به يلدا و پريساي عزيز!
۱- پسرهایی که موهاشونو تیغ تیغی کرده و ژل مالیدند!!
۲- یه درخت خشک شده! (نقاشی مورد علاقه پدر)
۳- همون لاکپشته که در سبزکوه دیدم!
۴- دو تا ماهی کوچولو ... وقتی که یه کوسه ماهی از کنارشون عبور کرده!!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 2:0 AM توسط اروند درویش
|
خودمم! اشتباه نکردین!! درسته یه کمی ممکنه از شما کوچیکتر باشم، ولی مغزم اندازه شماست. تازه شم بالاخره یه روز به شما می رسم. راستش تو این وبلاگ که فعلاً با کمک پدرم ادارش می کنم، می خوام یه مقدار در باره شیرین کاریها و شیطون بازیهای خودم - تا بزرگ نشدم و یادم نرفته - بنویسم و البته حرفاي خوب شما رو هم بشنوم. اشکالی که نداره؟! تا يادم نرفته اينم بگم كه 10 مهر سال 1379 پامو گذاشتم تو اين دنيا.